X
تبلیغات
روزگار من
بار و بساطم را جمع کردم که بروم کتابخانه و کمی کار مفید کنم. بسته است امروز. فردا یعنی دوشنبه، عید پنجاهه است و تعطیل رسمی که مجال توضیح آن نیست و اگر کسی میخواهد بداند چیست اینجا را ببیند: عید پنجاهه.

جلوی محوطه مشترک بین کتابخانه و سلف دانشگاه چند میز و نیمکت هست. سعی کردم کمی درس بخوانم اما اخبار انتخابات نگذاشت. این سومین دوره است که نمی توانم یک انتخابات ریاست جمهوری را درست و درمان تجربه کنم. سال 84 هم آلمان بودم. سفر از فرایبورگ تا برلین گران تمام می شد و آنقدر پول نداشتم که بروم و رأی بدهم. آن سال انتخابات به دور دوم کشیده شد. برای دوئل نهایی ایران بودم. اگر اشتباه نکنم دقیقاً سه روز قبل از انتخابات دور دوم در تهران بودم؛ آزمون شفاهی فوق لیسانس داشتم چهارشنبه اش را. بعد پنجشنبه بود و بعد جمعه انتخابات شد من شناسنامه نداشتم که بتوانم رأی بدهم و آن شنبه که نتیجه ها را اعلام کردند قطعاً از روزهای عالی زندگی ام نبود.

سال پر ماجرای 88 را ایران بودم اما از اواخر فروردین اعزام شده بودم برای سربازی. یاد پادگان خوب احمدبن موسی شیراز به خیر. در ایام انتخابات که همه مشغول خواندن روزنامه و سایت و احتمالاً تبلیغ و تخریب بودند، ما صبح ساعت پنج و شش بیدار می شدیم و ورزش و صبحانه و بعدش کمی کلاس نظری و بعدش تمرین درست دویدن و کار با سلاح و یاد گرفتن چشم گفتن به حرف حساب و ناحساب. لازم بود. گردان ما گردان «تحصیل کرده ها» بود و به همان میزان هم بحث انتخاباتی کم و بیش داغ می شد، اگر جانی در بدن می ماند عصر یا شب. برای آن مناظره آنچنانی در مرخصی بودم و در خانه دیدم. روز رأی گیری پادگان بودیم. همین جا شهادت می دهم که در آن پادگان که متعلق به سپاه پاسداران است، هیچکس ما و دیگر سربازها را مجبور به انتخاب کسی نکرد و نظارتی هم نبود که چه کسی چه کسی را بهتر می داند. البته قبل از روز انتخابات جلسه های سخنرانی زیاد بود که زیاد جدی گرفته نمی شد و بیشتر مکانی بود برای جبران کمبود خواب. خلاصه آن انتخابات پرماجرا را هم آن طور که باید و شاید درک نکردم؛ هر چند اواسط تیر که از خدمت به در آمدم، فرصت فراوان بود برای دنبال کردن پیامدها و آن روزها را هم تهران بودم و خیلی حوادث را خودم به چشم می دیدم و نیازی به اخبار کج و راست سایت ها و روزنامه ها نداشتم. یکی از بدترین روزها، روزی بود که به کوی عزیز دانشگاه تهران رفتم و ساختمان های آسیب دیده و دل های آزرده را دیدم. هنوز هم آن تصاویر جلوی چشمم هست. به اتاق سابق من و رفقا آسیبی نرسیده بود و ساکنان جایگزین ما قبل از شروع ماجرا با لباس خانگی از در پشتی خوابگاه سر به گیشا گذاشته بودند.

امسال هم باز انتخابات است و سهم من از هیجان احتمالی آن، چیزهایی که سایتهای تحلیلی و خبری تحویل می دهند. تکلیف رأی من روشن است و البته عقلم می رسد که اینجا نگویمش؛ اما اخبار و تحلیل ها را دنبال می کنم ببینم ملّت را نسیم و باد و چه بسا حوادث کجا می برد.

بین دوستان ایرانی اینجا بحث انتخابات زیاد طرفداری ندارد؛ تفاوت سلیقه ها هم زیاد نیست. همه البته صاحب تحلیل و نظرند اما نظرها به هم نزدیک است. دیروز با خانه صحبت کردم و کمی از انتخابات حرف زدیم و چسبید.

این هم از این. هر چه باشد، انتخابات هم جزئی از «روزگار من» است و اگر اشتباه نکنم جزنی از روزگار همه ماست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 15:21 توسط |

خلاصه اش این می شود که اداره امور اتباع خارجی بایرویت خیلی اذیت می کند. ویزا را با تأخیر زیاد تمدید می کنند. کوچکترین نقصی در مدارک را تحمل نمی کنند، درست و حسابی مشاوره نمی دهند و رویکردشان بیشتر دفع است تا جذب. تقریبا همه ملیت هایی که اینجا هستند هم به نوعی پوستشان به این دباغ خانه افتاده و کسی بی نصیب نمانده از کج خلقی و نارواداری کارمندان و رئیس اداره؛ ایرانی، آمریکایی، آفریقایی، روس، عرب و حتی اهالی اتحادیه اروپا.
استاد راهنمای من از چهار پنج سال پیش یعنی قبل از ورود من به آلمان مبارزه با اداره اتباع خارجی را جزء کارهای خود قرار داده. در حالی که در طول هفته فقط دو ساعت وقت برای صحبت عمومی به دانشجویان مختلف می دهد، حاضر است برای پیگیریِ شوربختیِ یک دانشجویِ خارجیِ رنجیده از اداره اتباع، ساعتها وقت بگذارد و نامه هایی بنویسد در چند صفحه و زنگ بزند به این طرف و به آن طرف.
از پارسال اما یک طرح پژوهشی سامان داده است برای مستند کردن اعمال اداره اتباع و تحلیل کژرفتاری آن بر تصویری که دانشجویان خارجی از شهر بایرویت، ایالت بایرن و کشور آلمان به دیگران ارائه می دهند. یک دانشجوی دکتری به صورت دائم و دو سه دانشجوی ارشد هم به صورت پاره وقت روی این طرح کار می کنند. اول فکر کردم هزینه این پروژه را چون علمی است، دانشگاه پذیرفته و دانشجویانی که دست در این کار دارند هم در رودربایستی های معمول با جناب استاد افتاده اند و جز اندکی چیزی نصیبشان نمی شود. حدسم درست نبود و این را چند هفته پیش فهمیدم که استاد تماس گرفت و مرا با یکی از دانشجویان چینی به دفتر کارش خواند ساعت نُه شب! کمک می خواست برای بخش هایی از پروژه و قول کمک دادیم و بدقولی نکردیم و گفت که مزد کارمان را خواهد داد. روز بعد در سلف دانشگاه به هم رسیدیم و سر میز غذا از بازنشستگی اش سخن رفت و از موفقیت نسبی پروژه. قبل از اینکه کنجکاوی کنم خودش گفت که تمام هزینه های طرح مبارزه با بدرفتاری اداره اتباع خارجی را فردی تقبل کرده است به نام آقای زاپْف. حرف از نزدیک به صدوپنجاه هزار یورو است. به لطف دولت مهرورز و کینه غربی ها صدوپنجاه هزار یورو می شود نزدیک به ششصد میلیون تومان! پرسیدم روی چه حسابی چنین گشاده دستی می کند؟ گفت
آقای زاپْف یک شرکت ساختمانی بزرگ دارد و وضع مالی اش بسیار خوب است، آدم خوبی ست و علاقه دارد به کارهای اجتماعی. دستمزدی را هم که وعده داد پرداخت کند خوب بود و قسمتی را پرداخت کرد که بی درنگ کنار گذاشتم که اگر آقای محمد خاتمی کاندید ریاست جمهوری شد، با این پول بروم برلین و به او رأی بدهم.
امروز جناب استاد پیامکی داد و فراخواندمان به دفترش. رفتم. اول نبود. بعد آمد. مقداری کمک خواست در کارهای مربوط به پروژه اداره اتباع. انجام شد. خواستم بروم. گفت نرو که آقای زاپْف بزودی می آید و با هم آشنا بشوید خوب است. ماندم. کمی در مورد ایران و انتخابات صحبت کردیم. از قصدم در مورد سفر برلین رأی دادن به جناب خاتمی گفتم اگر کاندید شود. تقویم اش را چک کرد و دریافتیم که او هم همان روز عازم برلین است. با این حال گفتم اگر آنی که من و ده بیست میلیون نفر دیگر از مردم ایران خواهان کاندید شدنش هستند نیاید، برلین نمی روم و پولم را برای رأی دادن به عده ای که در شهر کورها چراغعلی شده اند هدر نمی دهم. خندیدیم و آقای زاپْف در زد. پیرمردی لاغر، بسیار بسیار ساده پوش ولی تمیز و مرتب وارد شد. استاد من را به او معرفی کرد و نشستیم و بحث در مورد پروژه گرم شد. در حین صحبت فهمیدیم که هفتاد و نه ساله است. به جزئیات پروژه وارد بود و حرفهای خوبی می زد و اصرار داشت که اگر خلاف می گوید به او بگوییم. اهالی سیاست آلمان را خوب می شناخت. یکی دو فحش هم به یکی دو وزیر داد. خنده ام گرفت. گفت باید از این وزیرها داشته باشید که بفهمید چه می گویم! می خواستم بگویم عامو کُجِی کاری؟! که به گویش استاندارد می شود آقا دلتان خوش است!
می گفت دلش نمی خواهد دانشجوهای خارجی که مهمان شهر آباء و اجدادی اش
هستند یا ساکن آن می شوند، بد ببینند از این شهر و بد بگویند و دیگران را بازبدارند از آمدن به اینجا. اینها را خالصانه می گفت. برداشت من این است. می گفت باید جلوی شکسته شدن حرمت دانشجوهای خارجی در این اداره را گرفت و معتقد بود برای اعضای شورای شهر و شهردار (فرماندار) بایرویت هیچ چیز ناخوشایندتر از این نیست که یک آدم خارجی به هموطنانش بگوید به این شهر نروید که بد شهری است.کمی دیگر صحبت کردیم و بخشی از نتیجه ها و مدرک ها را دید. جز قهوه و چایی چیزی برای پذیرایی نبود در دفتر استاد و نخواست و گفت که به خانه می رود و چنین شد.
بعد از رفتنش استاد را گفتم که اگر اشکال نداشته باشد، در جلسه های بعدی هم باشم با آقای زاپْف. قبول کرد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 2:45 توسط |

بعید می دانم امروز در نقطه ای از دنیا روز پزشک باشد؛ در ایران یکم شهریور است. یک جستجوی اینترنتی هم کردم. انگار روز جهانی پزشک وجود ندارد. البته روز جهانی سلامت هست ولی به صورت ویژه برای پزشکان روز جهانی ندیدم و اگر کسی بیش از این می داند بگوید.

برای من هر روز روز پزشک است. نه اینکه خوب نباشم و اتفاقاً چون خوب هستم هر روزم روز پزشک است. چه جای پنهان کردن که به شدت به پزشکی علاقه دارم و این علاقه را تازه اواخر دوره فوق لیسانس در خودم کشف کردم. دیر بود و حالا هم دیگر فرصتی نیست برای تغییر رشته و رفتن راهی دیگر که آخرهای خط هستم.

یک سال و نیمی هست که دچار حساسیت فصلی شده ام. به هر چه گل و شکوفه و سبزی و خُرّمی است، حساسیت دارم و عطسه و اشک و... امان نمی دهند اگر دارویی نخورده باشم. این هم از کجی سلیقه است! از این یک سال و نیم، نیم سالش را در غفلت به سر بردم و داروهای عوضی خوردم و رنجی بود. بعد اما پزشک خوش تیپ و خوش ذوق و خوش صدایی به دادم رسید. مَرد بود، جوان هم نبود. در حین معاینه پرسید کجایی هستم و ایرانی بودنم را گفتم و کمی بحث سیاسی کردیم. اطلاعاتش از آنچه در تلویزیون و روزنامه ها می نویسند بیشتر نبود اما منصفانه اعتراف می کرد که مطمئن است آنچه از ایران می داند، نه آن است که ایران هست. دارویی نوشت و توصیه هایی کرد و داروها را خریدم و توصیه را عمل کردم و حالا یک سال است که خوبم. صدایم هم که تغییر کرده بود دوباره برگشته و راضیم.

پزشکی واقعا خوب است. همه چیز در آن خالص برای "انسان" است. پرسش پزشکی این است که چه کنیم که "انسان" خوب شود، سالم باشد و درد نکشد و بیشتر بماند. از انسانی ترین علوم انسانی هم انسانی تر است. پزشک اگر بد اخلاق و سختگیر هم باشد و موقع معاینه آدم را اذیت کند باز هم شرافت و زیبایی کاری که انجام می دهد پابرجاست. اگر مهربان و دلسوز باشد که دیگر نابِ ناب می شود. همچنین هم هست پرستاری و تواضع پرستاری زیباترش می کند حتی از پزشکی. بعضی شغلها ذاتاً متواضع هستند و -حداقل برای من- تواضع بهترین ویژگی یک آدم است.

خودم هم نمی دانم چرا الان این نوشته را می نویسم اما حدس می زنم بخاطر این است که پنجره اتاق باز است و بیرون پر از درختهای شکوفه زده و باد و صدها میلیون گَرده گل و من عطسه نمی کنم و بی هیچ مانعی نفس عمیق می کشم.

درود به همه پزشکان دنیا که همه شان بدون مرز هستند. سلام ویژه هم به پزشک ها و پرستارهای خانواده خودمان. درمان کنید ما را مدام!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 13:30 توسط |

گاهی اینطور به نظر می رسد که بعضی آدمها یا سازمانها یا دولتها آنقدر پول دارند که نمی دانند با آن چه کنند. تلویزیون آلمان هر از گاهی برنامه هایی نشان می دهد در مورد همینها. لباسهای چند هزار یورویی، خودروهای آنچنانی، جواهرات گران برای گربه و توله سگ و خیلی موارد دیگر.

یک وسیله ای ساخته اند که کیک تولد را همزمان هم می بُرد هم برمی دارد برای گذاشتن توی بشقاب. این را خانه استادم دیدم. یک وسیله دیگر دیدم که یک دسته کاغذ روی آن می گذاشتند، سطح آن می لرزید بعد کاغذها مرتب می شد برای صحافی. همین کاری که با چند بار کوبیدن دسته کاغذ روی میز هم انجام می شود. و تا دلتان بخواهد از این اختراعات حیاتی یافت می شود.

بعضی سازمان ها هم همینگونه اند. خرجهایی زیاد با توجیهی بسیار ضعیف. پولهایی که به پای وسایل و امکاناتی می روند که بود و نبودشان آنقدرها هم دنیا را تکان می دهد.

دولتها هم که تا دلتان بخواهد پول خراب می کنند و مثال ها آنقدر زیاد هستند که الان چیزی به ذهنم نمیاد. دولت خودمان هم این کارها را می کند. سازمان ها و اداره های ایران هم چنین هستند و ایرانی های شدیداً پولدار و پول-دور-ریز هم کم نداریم.

همه اینها را نوشتم به دو دلیل؛ یکی اینکه مطلب کمی طولانی شود و ارزش یک مطلب مستقل برای درج در وبلاگ را داشته باشد و دوم اینکه بگویم اتاقی که در کتابخانه دانشگاه دارم روبری سالن مطالعه عمومی است. استثنائاً در این سالن اجازه مطالعه گروهی و صحبت کردن افراد با صدای پایین وجود دارد. اما صحبت با تلفن ممنوع است و بلند هم نباید حرف بزنند. یکی دو ماه است برای این سالن دستگاهی خریده اند که شکلش مثل چراغ راهنمایی است. سه رنگ سبز و زرد ( یا نارنجی؟) و قرمز. اگر سال مطالعه در وضعیت آرام و پچ پچ باشد، رنگ سبز است و مشکلی نیست. سر و صدا اگر کمی زیاد شود، چراغ زرد (یا نارنجی؟) روشن می شود. داد و فریاد و صدای بلند اما اگر باشد، چراغ قرمز روشن می شود و آژیری هم نواخته می شود. عطسه بلند را هم شامل می شود. یکی که بلند عطسه می کند، دستگاه آژیر می کشد؛ بعد ملتی که آنجا هستند به این آژیر بی محل می خندند - با صدای بلند معمولاً - و دستگاه دوباره آژیر می کشد.

بعید می دانم برای این اختراع تاریخی کمتر از دو سه هزار یورو هزینه شده باشد. حالا که هست چه فایده ای دارد؟ تقریباً هیچ. قبلاً که نبود چه ضرری داشت؟ تقریباً هیچ!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 18:30 توسط |

صدای نوک زدن دارکوب برای من همراه است با تصویری از باغ پدربزرگ مرحومم در استهبان که آن را باغ مُعِزّی می خوانند با آن که شاید بیش از هفتاد سال است که هیچ بشری به نام معزی کوچکترین نقشی در آن باغ نداشته و فقط یادم هست یک بار در فصل انار در ایام دبیرستان با سید علیرضا معزی آنجا رفتیم و انار خوردیم. صدای نوک زدن دارکوب را می گفتم؛ همراه است با تصویری از باغ معزی و صدای موجودی به نام چِناسک که نوعی جیرجیرک است با این صدا: سسسس-ررررر. هم «سین» و هم «ر» ساکن هستند. البته این واژه در زبان فارسی استاندارد وجود ندارد و گویش است. جالب اینکه در گویش استهبانی اقتصاد بیان زیاد رعایت نمی شود. یعنی واژه های گویشی الزاماً برای آسان کردن بیان و تلفظ نیستند و بلکه برعکس است. برای فارسی زبانها تلفظ دو حرف بیصدا و ساکن پشت سر هم بار اضافی ایجاد می کند. چِناسک از این جمله است یا تیرینیسک که لقب پیرمرد مجنونی است به نام محمد! یک زبانشناس باید پیدا شود و گویش نگاری کند به روش علمی.

اما صدای نوک زدن دارکوب که برای من همراه است با تصویری از باغ معزی و صدای جیرجیرکی به نام چناسک. یک هفته پیش بود که اوایل صبح صدایی شنیدم که بیشتر به صدای متّه می ماند. در عجب ماندم از وقت ناشناسی مسئول ساختمان در انجام کارهای تعمیری در آن صبح زود. تا عصر خانه نبودم. عصر هم که آمدم باز همین صدا تکرار شد و بیرون را نگاهی کردم خبری نبود. حدس زدم تعمیر داخلی است. شب جناب صدرا را دیدم و نمی دانم بحث از کجا شروع شد که به این صدای متّه وار هم رسید و او گفت که این دارکوب است و لابد جایی روی درختی لانه ای چیزی می سازد. به خرجم نرفت که در این هوایی که هنوز سرد است، دارکوب در این حوالی چه می کند. صبح زود روز بعد از خانه بیرون آمدم که بروم ایستگاه راه آهن و شهر هایدلبرگ را ببینم. شهر زیبایی است و بسیار تاریخی و قدیمی و دانشگاه معتبر و خوبی هم دارد. کمی از ساختمان فاصله گرفته بودم که صدای متّه وار آمد. اصرار داشتم که اگر دارکوب است پیدایش کنم. به درختهای نه چندان بلند و هنوز خشکِ اطراف نگاهی انداختم. کسی روی آن نبود. با خودم گفتم جناب صدرا چرت گفته است. رو که برگرداندم چشمم افتاد به دارکوبی که چسبیده بود به دیوار خوابگاه. ساختمان ما شش طبقه است و او حدوداً داشت دیوار طبقه پنجم را نوک می زد. دیواری از بتون که نه به لحاظ رنگ و نه به لحاظ ساخت کوچکترین شبهاتی به یک شاخه ندارد و گمان من این است که با دارکوب متعادلی مواجه نیستیم. هنوز هم هست. چند باری هم شنیده ام که مسئول ساختمان با دست یا با چیزی روی دیوار می کوبد و شاکی است از حضور این پرنده و صدایی که دارد. دور از پنجره هم هست و نمی شود فراریش داد. اگر یکی دو روز دیگر از کتابخانه برگردم و ببینم ماشین آتش نشانی جلوی خوابگاه پارک کرده و نرده بانی از آن خارج شده و ملّتی مشغول گرفتن دارکوب هستند، تعجب نخواهم کرد.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 11:37 توسط |

چهارمین نوروز را هم بدون خانواده گذراندم. لحظه سال تحویل را وسط کنفرانسی بودم در شهر خوب مانهایم و یکی داشت در مورد آهنگ کلام صحبت می کرد و اینکه مراحل ایجاد هماهنگی بین آهنگ کلام و محتوای آن، از پیچیده ترین معماهای زبانشناسی است.

صبح زود روز نوروز از بایرویت با قطار و بعد با اتوبوس راهی مانهایم شده بودم. مسافرت با اتوبوس برایم دلچسب است؛ از قطار هم بیشتر. هواپیما البته خیلی بهتر است؛ مخصوصا پروازهای طولانی. خودرو شخصی هم بد نیست. استفاده از همسفری هم خوب است اما اتوبوس مزه دیگه ای دارد. شاید ده یازده سال سفر مدارم با اتوبوس از استهبان خودمان به اصفهان و بعد هم به تهران، ضمیر ناخودآگاهم را دستکاری کرده است.
یکی از همکلاسیهای بسیار عزیز در دانشگاه تهران که حالا در مانهایم ساکن است، زحمت کشیده بود و با دوستش که محمود نام داشت و مصری بود صحبت کرده بود که من این چند شب را مهمان او باشم و برای هتل هزینه نکنم. او هم مهربانانه قبول کرده بود. بعد از رسیدن به مانهایم مستقیم به محل کنفرانس رفتم. تعدادی را از دانشگاه خودمان می شناختم. اسم بعضی را هم روی جلد بعضی کتابها دیده بودم. اینها را که از نزدیک می بینم حس خوبی پیدا می کنم و انگار که فهم متن هایشان آسانتر می شود. اینکه ببینی فلان آدمی که بخش زیادی از رساله ات را با نوشته های پیچیده او باید پر کنی، چایی را روی خودش می ریزد و پرتاب دستمال کاغذی مچاله اش به سمت سطل آشغال گوشه سالن به خطا می رود و زیاد هم جدی نیست و حتی کمی مشنگ است، مفید است. شاید هم این حسی است که قدیم در من مانده. یادم هست در روزگار دبستان به همکلاسی هایی که معلم را در همسایگی داشتند، حسودی می کردم و برایم هیجان انگیز بود که معلمم را در صف نانوایی ببینم یا همراه بچه اش روی موتور! به هر حال هر آدمی یک جور است و من هم اینجور!

بعد از تمام شدن کنفرانس به سمت خانه محمود رفتم. بین راه مدام در تلاش بودم با خانه مان صحبت کنم که نمی شد و آنها هم نمی توانستند تماس بگیرند و خلاصه به زحمت تبریک گفتم. از خانه ای که هشت نُه سال در آن بودیم، به خانه ای دیگر اثاث کشی کرده ایم. شرمنده همه هستم که در این کار سخت، دستم از کمک کوتاه بود.
محمود تقریبا هم سن خودم است، جمع و جور و کم حرف. آلمانی را هم خیلی خوب حرف می زند. خانه خوبی هم دارد با کتابهای زیاد و کاناپه ای که تبدیل به تخت می شود و جای خواب من بود. کمی صحبت کردیم و راه افتادیم به سمت خانه همکلاسی مهربان دانشگاه تهران که به اتفاق همسر باصفا و دانشمندش منتظرمان بودند. قورمه سبزی خوردیم و دوغ خوبی هم داشتند که ترکی بود ولی مزه دوغ های ایران را می داد و این از عجایب بود. تا ساعت یک شب آنجا ماندیم و از هر دری سخن رفت و یاد گذشته کردیم. تقریباً تمام وقت را آلمانی حرف زدیم که محمود تنها نماند اما باز کم حرف بود.

روز بعد دوباره کنفرانس بود تا شب. روز بعدش هم کنفرانس بود تا ظهر. بعد از ظهر با استفاده از همسفری راهی شهر فرایبورگ شدم که از مانهایم فقط دو ساعتی راه است به آنجا. قرار بر این بود که مستقیم به دیدن جناب دکتر باقری عزیز بروم و شب آنجا باشم و صبح زود روز بعد هم از آنجا برگردم سمت بایرویت. همین هم شد. فقط قبل از رسیدن به خانه جناب باقری، از فروشگاه ایرانی نزدیکشان مقداری لپّه خریدم برای روز مبادا. جناب باقری و همسرشان منتظر بودند و چایی و کیک خوردیم و باز هم یادی از گذشته شد و کمی در مورد این عادت ایرانی ها که در صحبت با خارجی ها بلافاصله روی تفاوتشان با اعراب تأکید می کنند و چیزهایی از این قبیل صحبت کردیم و تقریباً تمام وقت به آلمانی حرف زدیم که همسرشان که آلمانی است، تنها نماند. دارند فارسی هم یاد می گیرند. ایرانی های مقیم فرایبورگ، شب در سلف دانشگاه، جشن نوروز برپا کرده بودند که ما هم رفتیم و بد نبود. آنچه جلب نظر می کرد، گرد آوردن این همه ایرانی بود. ایرانی های خارج نشین معمولاً سخت در مقیاس انبوه دور هم جمع می شوند و اختلاف ها زیاد است.

صبح روز بعد با اتوبوس از فرایبورگ به سمت بایرویت برگشتم، عصر بود که رسیدم. شب را به اتفاق سایر دوستان، مهمان دو نفر از دوستان خیلی خوب و مهمان نواز ایرانی بودیم که برای چندمین بار قبول زحمت میزبانی می کردند. تقریباً همه رفقا غذایی درست کرده و با خود آورده بودند، من اما دست خالی رفتم که مجالی برای آشپزی نداشتم بعد از سفر. شب بسیار خوبی بود و خاطره انگیز و چه بسا برای تعدادی، آخرین نوروز بایرویت هم بود. مهمان خارجی هم داشتیم و باز از آن ترجمه های عجیب و غریب انجام دادم که عمده اش ده یازده غزل از حافظ بود که ترجمه کردم؛ البته با اندکی دخل و تصرف!

 امیدوارم امسال برای همه سالی بشود که سالهاست در انتظار آن هستند.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 16:49 توسط |

باید شاعر و نویسنده بدبین و ناامیدی باشی که بتوانی نسبت سیاه و کژی به بهار بدهی. نه اینکه زمستان زشت باشد، فقط سرد است و نه اینکه تابستان بیرحم باشد، فقط گرم است. پاییز را با یأس و شکست کاری نیست، فقط آغازی ست بر سرما. بهار اما هم در نماد و هم در واقع، تازگی آور و سبزی بخش و سرزنده و شکوفاست. حال طبیعت در بهار بهتر است، بوی خوش می آید، چشمها بازتر می شوند، موسیقی بیشتر می چسبد، نور بیشتر هست، زنده بودن، جریان بهتری دارد.

بهار اما خودش یک فصل است. یک بازه زمانی است که سالیانه تکرار می شود و جانداران و بیجانان را در برمی گیرد. بیجانان که تکلیفشان روشن است و هستند و دگرگون شدن محیط و روز و فصل و ماه جز تغییرات فیزیکی برایشان بار دیگری ندارد. جانداران غیر انسان، به بهار واکنشی متناسب با ویژگیهایش نشان می دهند؛ گیاهان سبز می شوند و حیوان ها جست و خیز بیشتری دارند و بعضاً به خانه بخت می روند!
ما اما حکایت دیگری داریم. متأسفانه یا خوشبختانه آنقدر حیوان و گیاه نیستیم که ناگزیر از بهبودی در بهار باشیم. حالمان دست خودمان است. تمام عالم را هم که بوی گل و سبزی درختان و جنب و جوش فراگرفته باشد، می توانیم با چشمان باز نبینیم و با گوش شنوا نشنویم و چقدر حیف که چنین است. این بار امانتِ انسان بودن و فهمیدن هم مصیبتی است به هر حال.
امیدوارم دست کم در روزهای اول بهار که سال جدید هم شروع می شود، کمی ویژگی گیاهی و حیوانی در ما رشد کند و بهار حالمان را بهتر کند. ول کنیم این بار امانت را. خود را به نفهمی بزنیم و کمی نببینیم و کمی نشنویم. اخبار بد و گرانی و تحریم ها و همه این مصائب را همه نه فقط می دانند که از آن در رنجند. اینکه رسیدن سهم کسانی است که نمی دوند و رسیدن نصیب ایستادگان است را خیلی ها می دانند و دیده اند و بارها شنیده اند. نمک به زخم نپاشیم که ایران همین است و هیچوقت درست نمی شود. هزاربار شنیده ایم که چند قرن از دنیا عقبیم و مردم به لذت، تماشای اعدام می روند و هفتاد میلیون دزد هستیم که در صلح با هم زندگی می کنیم و فلان و بهمان.
حتی همین لیست کردن مشکلات و عیب های واقعی و توهمی هم اعصاب آدم 
را به هم می ریزد.

نکته اینکه: این همه که از بهار صحبت کردم، به هیـــــچوجه ربطی به آن بهاری که بعضی ها از آن صحبت می کنند ندارد. بهار یعنی خود بهار و استعاره و اشاره به هیچ چیز و هیچکس نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 22:8 توسط |

ده روزی هست که دوباره صاحب اتاق کوچکی در کتابخانه شده ام. برخلاف اتاق قبلی، پنجره ای به بیرون ندارد اما بزرگتر است و جریان هوا در آن بهتر. یک سالی در نوبت بودم. در واقع قرار بود زودتر از اینها کلید به من بسپارند اما آن مرد مهربانی که قول شفاهی داده بود، دیگر نیست! در این آخرین سفر، من که از ایران آمدم، او از دنیا رفت. خدایش بیامرزد که مرد خوبی بود و چند باری رایانه کتابخانه را به خواهش من گیج کرده بود تا چند روزی بیشتر کتاب را نگه دارم بی آنکه جریمه شوم. اینجا هر دانشجو می تواند هشتاد کتاب امانت بگیرد و هر کدام را یک ماه. اگر درخواستی برای آن کتاب نباشد، می شود یک ماه دیگر هم آن را نگه داشت. یک هفته تأخیر را هم سکوت می کنند، اما بعد از آن نامه ای ارسال می شود که آقا، خانم، فلان کتاب را نیاورده ای و هفت یورو جریمه شدید. اگر تا هفت روز بعد باز هم کتاب را برنگردانیم، هفت یورو دیگر اضافه می شود و بعد از آن جریمه ها پانزده یورویی است. آخر این روند را نمی دانم اما چه بسا مرحله آخرش نبرد با ارتش آلمان باشد!

چند روزی است آفتاب داریم. جایی خواندم که امسال تاریکترین سال آلمان در چهل و سه سال گذشته بوده. باور کردم چون دائم ابری بود. امسال برف زیادی نبارید، باران هم همینطور و اینها همه حدس من است و شاید اگر آمار و ارقام را ببینم، جور دیگری باشد اما من اینجا روزگار خودم را می نویسم نه روزگار سازمان هواشناسی آلمان را.

قرار است فردا با مسئول ساختمان مذاکره ای داشته باشم برای رنگ کردن اتاقم در خوابگاه. اگر انجام شود خوب است. البته فقط رنگ و تجهیزات می دهند و رنگ آمیزی با خودم است اما شنیده ام که سخت نیست. اگر قبل از نوروز بشود عالی است.

چند روز پیش عکس و فیلمهایی از کوچولوهای خانواده ارسال کردند که بسیار خوشحال کننده بود. قصد دارم تعدادی را پرینت بگیرم و جلوی چشم داشته باشم. یک دانشمند ایرانی چندی پیش برای سخنرانی اینجا آمده بود. انسان بسیار موفق و مهربان و باصفایی است. سفرهای زیاد داشته است به جاهای مختلف و مسیرهای علمی را درنرودیده و به درجه استاد تمامی رسیده و چندین کتاب و مقاله چاپ کرده و در همایش های جهانی حرفش را می خرند. ایشان فرمود هیچ لذتی را بالاتر از به چشم دیدن بزرگ شدن بچه هایش نمی داند.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 14:24 توسط |

حداقل من در این دو سال و چند ماه در کوچه و خیابانهای اینجا و شهرهای آلمانی که به آنها سفری داشته ام، چیزی به نام و شکل آبخوری ندیده ام. خدمت خوانندگان عزیز استهبانی عرض کنم که منظور از آبخوری در این نوشتار، پارچ آب نیست. در گویش محترم من و همشهری هایم، آبخوری پارچ هم می تواند باشد. یک زبانشناس استهبانی هم بد نیست همّتی کند و این گویش را در نوشتاری علمی ثبت کند. حاشیه نروم؛ خلاصه آبخوری را اینجا بسیار به ندرت می شود دید؛ هر از گاهی در فروشگاهی کوچک و یا در اداره ای و یا مطب طبیبی ممکن است در گوشه ای، آبخوری مستضعفانه ای گذاشته باشند و همین. تشنگان دائمی باید یا دست در جیب کنند و آب (معدنی) بخرند یا بسان خیلی از آلمانی ها، ظرف آبی گوشه کیف و کوله پشتی و بعضاً جیب کاپش داشته باشند و یا هلاک و شهید منتظر بمانند که به خانه برسند و آبی بنوشند.
وضعیت دستشویی یا به قولی سرویس بهداشتی اما شاید کمی بهتر است. فروشگاههای بزرگ معمولاً دارند و بدون پول هم می شود استفاده کرد. اما اگر کسی در خیابان دچار این عذاب الیم شود، باز باید دست در جیب کند و قیمت پایه هم معمولاً 50 سنت (نیم یورو) است.
متأسفانه بنده تجربه یک و نیم یورویی هم داشته ام؛ در ونیز ایتالیا و استراسبورگ فرانسه. در سایر موارد با پنجاه سنت یا یک یورو رهایی حاصل شده است. در این مورد چشم دوختن به آسمان برای دیدن گلدسته کلیسا هم بی فایده است که در اینجا کلیساها دستشویی ندارند برای مؤمنین و باری پرسیدم از دوستی مسیحی که چرا چنین است، برآشفت و گفت دستشویی را چه به خانه خدا؟!
حرف بیخودی بود اما من هم گیر ندادم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 20:58 توسط |

از وقتی که دست چپ و راستم را در وادی ترجمه تشخیص دادم، این را که ترجمه صددرصدی شعر، تقریباً غیر ممکن است، بارها خوانده ام و شنیده ام. تا اکنون هم از سر اختیار جرأت و مجال ترجمه شعر از فارسی به آلمانی نداشته ام؛ از آلمانی هم بسیار به ندرت ترجمه هایی کرده ام که به درد خودم می خورند.

اینجا اما ترجمه شعر -شعر که چه عرض کنم، ترانه و سرود و امثال آن- گاه ناگزیر می شود. فردی یا جمعی غیرایرانی اگر مهمان فردی یا جمعی ایرانی باشد و لپ تاپی هم آنجا باشد و اسپیکر خوبی هم به راه باشد، آن وقت حتما موزیکی هم پخش می شود و در این چرخش موزیکهای بی کلام و با کلام و غربی و شرقی، نوبت به ایرانی ها هم می رسد و اینجاست که زبان بلد بودن معضلی می شود اگر حاضران بخواهند بدانند اینکه الان می خواند یعنی چه؟!
موارد مشابهی نیز وجود دارد؛ مثلا ترجمه
جوکی یا نکته ای که در جمع مطرح می شود به فارسی و یا ضرب المثلی چیزی. فکر کنم سال گذشته بود که باید در جمعی ترجمه می کردم:

«به خاطر غذای خوشمزه ای که به ما دادید، خدا پدر و مادرتان را رحمت کند!»

در جمعی دیگر حافظ خوانده شد و غزلی آمد با این شروع:

«سمن بویان غبار غم چو بنیشنند بنشانند / پری رویان قرار دل چو بستیزند بستانند»
و این تازه بیت اول بود.

این ترانه را هم تا انتها:

«در ذهن کوچه های آشنایی/ پر شده از پاییز تن طلایی/  تو نیستی و وجودم را گرفته/ شاخه خشک پیچک تنهایی»

یا این را:

«تو را می دیدم از آن طرف ابرها که می خواهی سرسری از من رد بشوی/ آسمان را بی تو خط خطی کردم/ چه جوری می توانی اینقدر بد شوی؟»

ترجمه هم باید می کرده ام این را که فلان چیز برای فاطی تمبان نمی شود! و خیلی چیزهای دیگر. حالا ترجمه تیکه های دوستانه و گاه فحش های چندلایه هم بماند.

در سفر سال 2005 به فرایبورگ آفتابی، باید برای یک نفر در یک فروشگاه زنجیره ای، چانه میزدم. متأسفانه آن ایرانی عزیز آنقدری آلمانی بلد بود که اگر چیزی غیر از چانمه زنی می گفتم، می فهمید. من مانده بودم مجبور و بانوی فروشنده مانده بود مبهوت و بخت یار بود که سایز مورد نظر یافت نشد که کار به پرداخت برسد.

در مجموع حکایتی است.

پاورقی:

- بخشی از شعرها و ترانه های آمده در متن، به زبان رسمی و نوشتار در آمده اند و در اصل جور دیگرند.  

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 18:49 توسط |