بعضی روزها هستند که تا زنده‌ایم با ما می‌آیند. تکرار می‌شوند در فواصل زمانی مشخص. هر 365 روز یک بار مثلا. روز تولد، نوروز، عاشورا، سالگرد ازدواح، سالمرگ یک نفر و روزهایی این چنین.

خیلی روزهای دیگر هم هستند که هر سال تکرار می‌شوند اما حتی متوجه آنها هم نمی‌شویم؛ مثلا روز جهانی غذا. این را خودم هم نمی‌دانم چه روزی از سال است و این‌قدر برایم روز کم‌رنگی است که حتی حوصله ندارم یک جستجوی اینترنتی ساده انجام بدهم و بگویم روزش را.

حساسیت ما به دلایلی نسبت به روزهایی از سال که هر 365 روز یک بار می‌آیند و می‌روند، کم شده است. حسگرهای درونی‌مان حتی متوجه وجودشان هم نمی‌شوند، چه رسد به بزرگداشت‌شان و شاد شدن و یا غمگین شدن‌مان در آن روز.

دقت که می‌کنم، می‌بینم حساسیت خودمان را، حساسیت خودم را نسبت به روزهایی از دست داده‌ایم، از دست داده‌ام. مثلا عاشورای بعضی سال‌ها را بیشتر از سال دیگر حس می‌کنم و تولدم را و تولد دیگران را. همچنین هم هست نوروز. اولین روز هر سال، هر بهار. سال‌ها قبل - این هم نکته‌ای است که آدم به سنی رسده باشد که بتواند بگوید سال‌ها قبل- نوروز رنگ و بوی بیشتری داشت. شور و هیجانی داشت، از نیمه اسفند، توی ذهن می‌چرخید که نوروز نزدیک است؛ از تدارک خانه‌تکانی گرفته تا گمانه‌زنی در مورد میزان عیدی هر یک از دایی‌ها، خاله‌ها، عمه‌ها و پدربزرگ. نوروز عبارت بود از خریدن لباس نو حتما و تمیز شدن شیشه‌های بلند و بعضا دست نیافتنی پنجره های خانه همراه با پیچیدن بوی شیشه‌پاک‌کن و روزنامه خیس و در هم ریختگی همه چیز تا دقایق آخر و ناگهان نظم و تمیزی که به شکل عجیبی از میان آن انبوه، زاییده می‎‌شد. هفت‌سین خیلی نداشتیم اما سبزه بود و ماهی معمولا و تفنگ ترقه‌ای، آموزش آداب معاشرت هنگام دریافت عیدی و چگونگی تعارف کردن موقع آمدن ظرف میوه و آجیل.

نوروز همیشه همان روز است. روزی نو مثل همه روزهایی که می‌آیند. حسگرهای من، حسگرهای ما اما نسبت به آمدن نوروز انگار ضعیف شده است، اگر از بین نرفته باشد. بعید است قابل تعمیر و تعویض باشد که حتی نمی‌دانم، نمی‌دانیم چرا و کی و چطور حساسیت‌مان را به آمدن روزهای مهم از دست داده‌ام، از دست داده‌ایم. این را نمی‌شود کاری کرد. اما می‌شود آرزو کرد، دعا کرد که نوروز و روزهای بعد از آن، چنان رنگ و بو و شدت و تازگی پیدا کنند که حسگرهای از کار افتاده من و ما هم آمدن‌شان را متوجه شوند. در این ساعت‌های آخر سال، آرزو می‌کنم نوروز و روزهای بعد از آن، پر از طراوت و شادابی باشند، سرشار از رنگ، نور، روشنی و اتفاقاتی چنان خوب و خیر که با تمام وجود حس کنیم، روز و روزگارمان نو شده است. برای همه، آرزو می‌کنم سال آینده این جور وقت‌ها بگویم، بگوییم، فلانی! عجب سال خوبی شد سال 1394.

سال نو مبارک

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:10 توسط |

بعضی چیزها را آدم نمی‌تواند در خودش تغییر بدهد؛ مثلا یکی از بدترین اخلاق‌های من این است که نگرانم بقیه چطور پول خودشان را خرج می‌کنند برای من. در این مدت، چند جایی را کلاس خصوصی رفته‌ام. اولاً که نرخ کلاس را که به شکلی احمقانه و بدون اطلاع پایین گفته‌ام. چیزی در حدود نصف. حالا هم فکر می‌کنم اگر بگویم قیمت واقعی این است و مبلغ را بالاتر ببرید، آن وقت می‌گویند وای چه آدم دندان‌گرد و نامرد و خری. در صورتی که پولی که خرج می‌کنند برای این چیزها را اصلا نه احساسش می کنند و نه مشاهده‌اش. همین هم هست در مورد ترجمه و تدریس عمومی. یکی از کلاس‌ها برایم از محل درس تا خانه آژانس می گیرد. لطف دارند؛ بعد من خودم را موظف می‌دانم بعد از کلاس ترجیحاً همان آدرسی بروم که دوستان برایش پول در نظر گرفته‌اند و نه مثلاً جایی دورتر که مبادا هزینه آژانسم بیشتر شود برایشان. چرا؟ بی هیچ دلیلی. یا چهار ماه را کار کردم به سنگینی در پژوهشکده‌ای. نه به امید درآمدی که حداقل به امید قدرشناسی. درآمد که هیچ؛ قدرشناسی هم که پوچ.

بعد این طور می‌شود که بنده یک روز از خواب بیدار می‌شوم؛ چند فحش معمولی به خودم می‌دهم و چند فحش آب‌دار و کش‌دار به مردم و از همان روز عزیز تصمیم می‌گیرم که اول حق خودم و بعد بالاتر از آن را از مردم بگیرم و می‌شوم یکی مثل خیلی‌هایی که چوبشان در آستین‌مان جولان می‌دهد. به امید آن روز!

به قول یکی از دوستان خیلی خوب، درد امثال ما از دو چیز است؛ دلِ رحیم و آن یکی دیگر را نمی‌شود اینجا گفت چون حاوی کلمات لازم‌السانسور است.

مجموعه این رفتار و تفکر را خلاصه می‌کنم در سندرُم ناشناخته و عجیبی که می‌تواند شهرستانیزم نامیده شود.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:8 توسط |

متوجه شده‌ام که اقامت چهارساله در آلمان، من را به نسبت عمری که قبل از آن گذراندم تا حدی زیادی پررو و بی‌پروا کرده است. مثلا قبلاً ممکن بود با راننده تاکسی سر چند صد تومان کرایه بیشتر بحث نکنم و مسئولی اگر نه می‌گفت، انقلابی‌ترین کارم این بود که بگویم پس این طور و از اتاق خارج شوم. حالا یکی دو مورد گردن‌کِشی هم وجود داشته که به نسبت گردن‌نِهی‌ها چندان به چشم نمی‌آید.

جامعه آلمان و به خصوص محیط دانشگاهی آن اما به شما یاد می‌دهد و مجبورتان می‌کند که حرفتان را بزنید. البته قانون هم پشت سر است و حمایت می‌کند برعکس اینجا. صادق که پسرداییم است تعریف می‌کرد که یک بار در رستورانی یا جایی شبیه آن دعوا و بحثی در می‌گیرد و او به رئیس می‌گوید اگر مشکل را برطرف نکنید از شما شکایت می‌کنم و رئیس هم گفته است: شما برو هر کاری که از دستت برمی‌آید انجام بده. هر کار! این یعنی که پشت سر تو هیچ نیست و من هم زور دارم و هم آن مثلا قانون پشت سر من است. خیلی جاها اینطور است.

تصور بفرمایید تعدادی دانشجو یا کارگر یا اصلا پناهجوی افغانستانی بروند و از اداره مهاجرت ایران به قوه قضائیه شکایت کنند به خاطر تأخیر در تمدید ویزایشان و یا بدرفتاری و بهانه‌جویی یک کارمند. شبیه جوک است. اما استاد بنده در آلمان چنین کاری کرد و دانشجوهای خارجی در قالبی مشخص و در رسانه ها و از راه‌های قانونی اعتراض خود را علنی بیان کردند و به لطف قانون و مسئولین آنجا هم تا حد زیادی مؤثر واقع شد. یا یک بار که قطار بیش از حد تأخیر داشت، به شرکت راه‌آهن اعتراض کردند مسافران و من و فُرمی پر کردیم و مبلغی را بابت خسارت گرفتیم. یا بارها پیش آمد که جنسی خریدم اما یا باب طبع نبود یا مطابق توصیف فروشگاه نبود یا بعد از مدتی خراب شد و مدعیانه پس دادم یا تعویض کردم و ماجراهای از این قبیل. البته می‌دانم اینها لوس‌بازی‌های غربی‌های بی‌درد و کافر است.

حالا این دستورِ درونیِ توهمی که «بچه! برو حرفتو بزن! برو حقتو بگیر! غلط کردن بخوان خلاف قانون عمل کنند!» من را ول نمی‌کند. جلو می‌روم و دهانم می‌خورد به مشت‌های آهنین. فکر کنم مدتی طول بکشد تا دوباره برگردم به روال سابق و بفهمم که در این کشور، داد و بیداد به ریش ما می‌خندند در پشت صحنه‌ها.

البته آدمی به امید زنده است. درست می‌شود لابد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:42 توسط |

عرض می‌کردم: همه چیزهایی که می‌نویسم، چیزهایی هستند که دوست دارم بنویسم و نه همه جزئیات و حتی اتفاق‌های مهم و کمتر مهمی که بر من گذشته و می‌گذرد. لازم هم نیست.

چهار ماهی شده است که ایرانم. بیشترش را تهران بوده‌ام. استهبان و شیراز هم رفته‌ام. اصفهان را هنوز فرصت نشده است سر بزنم. دوستان اصفهان را البته کم و بیش در تهران دیده‌ام.

این روزها را با شدت هر چه بیشتر کار می‌کنم. زبان آلمانی درس می‌دهم. مقداری را به خاطر پول و بقیه را نمی‌دانم چرا. دنبال این نیستم که از این اقامت موقت در تهران و چه بسا ایران پس‌اندازی داشته باشم و البته خر هستم اگر فکر کنم اگر می‌خواستم واقعا چیزی پس‌انداز کنم، می‌شد.

عرض می‌کردم خدمت یکی از دوستان خیلی خوب که وجودِ حس لامسه را فقط در تماس بدن با اشیاء می‌توان دریافت. یعنی یک انسان کاملا برهنه را اگر در محفظه‌ای خالی از همه چیز بگذارند، نمی‌تواند حس لامسه را تجربه کند. فکر کنم اینطور باشد. اگر هم اینطور نیست، شما سخت نگیرید. آناتومی نیست که. می‌گفتم؛ حس لامسه را فقط می‌توان در تماس با اشیاء دیگر دریافت.
زندگی در ایران و به ویژه در شهرهای بزرگش، سخت و پر استرس و پیرکننده است. اما این تماس دائمی با مشکلات و ترافیک و شلوغی و حق‌کشی و اختلاف مهیب طبقاتی و ....، حس زنده بودن را در آدم برجسته‌تر می‌کند.

زنده بودنِ بیماری که هر از گاهی به کُما می‌رود، دوباره بیدار می‌شود، خونریزی شدید می‌کند، یک روز حالش خوب است، یک روز بالاست و یک روز پایین، از زندگی آن بیماری که همیشه روی تخت خوابیده و آن بیماری که همیشه در حیاط بیمارستان قدم می‌زند و سیگار هم می‌کشد، بیشتر به چشم می‌آید، حتی اگر به رنج باشد.

خلاصه اینکه جریان و شدت و پررنگی و سوزندگی و سردی و گرمی زندگی در ایران از آلمان بیشتر است.

گفته بودم وبلاگ را ادامه نمی‌دهم. خب گفته باشم! وحی که نازل نکرده بودم، ادامه می‌دهم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:26 توسط |

یکی دو ماه دیگر که بگذرد، وبلاگ چهارساله می‌شود. تا همین جا بس است و این آخرین مطلب خواهد بود که در قالب نوشتار اینجا می آید. البته صفحه را یک سالی باز می گذارم که اندک کسانی اگر از اندک مطالبی سودی می برند، ببرند. دلیل خاصی ندارد این تصمیم اما دلیل خاصی هم ندارد ادامه دادن به نوشتن. عمر اقامت در آلمان هم رو به تمامی گذاشته و البته کسی از فردای خود خبر ندارد.
هدف این بود که بعضی نقاط پررنگ در اقامت چند ساله‌ام در آلمان، جایی ثبت بشوند و چون می‌دانستم آدمی نیستم که مطالبی را برای خودم بنویسم، تصمیم گرفتم برای دیگران بنویسم.
مثل زندگی واقعی هر کسی، بازتاب زندگی من نیز بالا و پایین زیاد دارد. گاه از عصبانیت از ناتوانی در آشپزی نوشتم و گاه شرح پختن ماکارونی آمد. سفرها کم نبودند و آنها را که می‌شد نوشت، نوشتم و بقیه هم در عکس‌ها و ذهن محفوظ است و نزدیکان بی خبر نخواهند ماند از آن. از رأی دادن و دلگیری پاییز و چیدن انار و انجیرستان هم نوشتم؛ بی در نظر گرفتن مخاطبی که اصولا گاهی گفتن چیزی مهم‌تر از شنیده شدن یا نشدن آن است.

ناگفته پیداست که محافظه‌کارانه نوشتم آنجا که به سیاست می‌رسید. حوصله به دردسر افتادنم نیست؛ هرچند نه خودم آدم مهمی هستم و نه این نوشته‌ها منشأ حرکتی یا تغییری یا چیزی شبیه این اما خُب لازم بود برای آرامش خاطر خانواده عزیز هم که شده، ملایم بنویسم و بی‌خطر و بی‌اثر.

همه چیزهایی که نوشتم، چیزهایی بودند که دوست داشتم بنویسم و نه همه جزئیات و حتی اتفاق‌های مهم و کمتر مهمی که در این چند سال بر من و دیگران گذشته است. لازم هم نبود.

برای نوشتن، چرک‌نویسی در کار نبود و هر چه می‌آمد، می‌نوشتم و غلطهای املائی هم به همین دلیل کم نبودند. البته بعداً اگر می‌دیدم تصحیح می‌کردم؛ زشت می‌بود اگر می‌ماند.

نظرهای شخصی و عمومی زیادی هم گرفتم که از همان اول قصد انتشار نداشتم و ندارم. تا آنجا که ممکن بود و افراد نشانی از خود گذاشته بودند، بی پاسخ نگذاشتم. دست همگی درد نکند.

خداحافظ!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 19:6 توسط |

جهان انگار هر از گاهی دچار جنون ادواری می‌شود؛ هنوز نقطه‌ای از آن از جنگ و خون‌ریزی آرام نگرفته، جای دیگری تشنگیِ قدرت و شهوتِ مشروعیت، آتش به جان و مال مردم می‌اندازد. ساده‌اندیشانه است اگر جا یا جاهایی از جهان را از این پدیده نفرت‌انگیز مصون بدانیم که اروپا در اوج صلح و آرامش بود که ناگهان اوکراین آنچنان ناآرام شد و شصت سال پیش هم تا چهار پنج سال قبل از جنگ جهانی دوم، کسی فکرش را نمی‌کرد که چنین سیاهی دنیا را فرابگیرد و بیست و یک میلیون انسان، جان از دست بدهند.

حالا هم که بیخ گوش ما، در عراق و سوریه چنان جنگی برپاست که اخبار کشته‌شدگانش و دست به دست شدن شهرها و روستاها بین آن و این، برایمان روزمره شده است. آفریقا که تا بوده چنین بوده. قاره ای که سراسر تاریخش به درد و مظلومیت گره خورده. در موزه دریانوردی هامبورگ مدلی از یک کشتی به نمایش گذاشته بودند که با آن برده‌های آفریقایی را از آنجا به آمریکا می‌بردند. هزاران برده، خوابیده در کنار هم، بی امکان برخاستن و نشستن. اگر از آن «محموله» چند هزار نفری، هزار نفر بلکه پانصد نفر هم از بیماری و هوای آلوده و دست و پا زدن در تعفن خویش، جان به در می‌بردند، باز هم برای اربابان به صرفه بود. قصه افغانستان و فلسطین هم که تکراری است و بوی خون و دود سالهاست که آسمانشان را در بر گرفته. چه رنجی بر دل می‎نشیند فقط از تکرار واژه افغانستان. با هر بار گفتنش تصویری از رنج ناتمام یک ملت پیش چشم می‌آید. فلسطین هم؛ ملتی به دفعات فریب خورده و رانده شده. بی امید به برگشتن به جایی که خانه آنهاست یا دست‌کم خانه آنها هم هست؛ یک خبرنگار ایرانی که بعد از ناآرامی های 88 از ایران خارج شده و در لندن خبرنگاری می‌کند، جایی نوشته بود که برای تهیه خبری تا مرز ایران و ترکیه رفته بود و آنجا از میان سیم های خاردار دستش را به خاک ایران زده بود و ناامیدانه  آرزو کرده بود که باز زمانی به آنجا برگردد بی هراس از حُکمی و حبسی. این که کسی نخواهد به خانه و سرزمینش برگردد خیلی فرق می کند با آن که کسی نتواند حتی اگر نخواهد. در آن نخواستنِ اول، غمی نیست و در آن خواستن و نتوانستن یا در آن نخواستن و نتوانستن غمی هست که تا عمق جان می‌رود. حکایت هزاران و بلکه میلیونها فلسطینی و کُرد و عراقی و افغانستانی و سوریه‌ای هم چنین است.

قبلا جای دیگری گفتم که نگاه ما به کشتار، عادلانه نیست. بعضی جان‌ها را به بعضی دیگر ترجیح می‎دهیم. معیار هم فقط مخالفت با صدای حاکم است در بین مخالفان حکومت و در بین طرفداران حکومت، مخالفت با صدای مخالف حکومت. خودمانیم؛ ذهن بیمارمان گاهی خوشحال می‌شود از انفجار بمبی در فلان کشور اروپایی و کشته شدن بیگناهانی و گاهی بدمان نمی آید، دست انتقام روزگار را ببینیم از آستین اسرائیل در آمده و مشغول به کشتار کسانی که فقط از آنها -با یا بی‌دلیل- خوشمان نمی‌آید. اگر عده‌ای شرح نفرت خود و آن شیرینی پنهان از شنیدن خبر کشته شدنِ آدم‌های بی‌گناه یا کم‌گناه را برای جامعه‌شناس یا روان‌شناسی سختگیر بازگو کنند، برایشان دو سه هفته مرخصیِ درمانی می نویسد و بستری می شوند در بیمارستان بیماری های روحی و روانی. اما کم هستند آدم‌هایی که بی پرده از خشنودی درونی‌شان از تکه پاره شدن آدم‌ها، صحبت کنند.

بی انصافی و نابرابری در نگاه و انتقاد به ظلم، بیداد می‌کند.

من با کسانی که می‌گویند در ایرانِ خودمان یا در ایران، خودمان به اندازه کافی ظلم و مشکلات و بیماری و فقر و تبعیض و نابرابری هست، موافقم. اما سقوط هواپیما یا هزاران تصادف جاده ای، با آن تعداد زیاد کشته و زخمی را نمی‌توان با کشتار نظام مند و آگاهانه و عمدی حتی تعداد کمی زن و کودک و پیر برابر دانست. باید هم فریاد زد برای از بین بردن فقر. اما جالب اینکه خیلی از کسانی که ناروایی چراغ خانه به مسجد را فریاد می‌زنند، آنجا که جای فریاد و اعتراض است، از همایش‌های چند نفره‌یِ خودگویان و خودخندانِ فیس بوکی و دورهمی‌هایِ بیهوده اندر بیهوده‌یِ مجازی و انتشار لینک‌های شایعه‎‌انگیز، فراتر نمی‌روند. ترسم از این است که آن خشنودیِ پنهان از کشته شدن کسانی که فقط گمان می‌کنیم، از ایشان خوشمان نمی‌آید، بی آنکه دقیقه‌ای را به صحبت با آنها گذرانده باشیم، چشم و عاطفه ما را کور کرده باشد.

فورانِ تنفر و عصبانیت از یک قوم و نژاد و ملیت؛ بی هیچ دلیل محکمی. بی هیچ محاکمه‌ای. ما گرفتاریم در انبوهی از بیماری‌های روحی و بعید است چیزی تغییر کند، بی آنکه اراده‌ای داشته باشیم برای تغییر دادنش.

نکته اول: برای پی بدن به عمق واژه کشته شدن، دقت شود به بریده شدن قسمتی از انگشت با کارد آشپزخانه یا شکستن دست یا پا یا حوادث کوچک این چنینی که همه تجربه کرده‌ایم اما با مدت، گستردگی، درد و وحشت و ضعف بسیار بیشتر.
نکته دوم: اینجا هوا رو به پاییز گذاشته و جنگی در کار نیست.
نکته سوم: هیچ فرد یا گروه خاصی مخاطب این نوشته نیست و این فقط روزگارِ من است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:19 توسط |

مقابل پنجره ام، آن پایین، چون من طبقه سوم هستم، مدتی است که دارند ساخت‌ و‌ ساز می‌کنند. سرعتشان هم خوب است. دارند اداره پلیس را گسترش می‌دهند. ساعت هفت، هفت و نیم شروع می‌کنند تا سه و چهار. سر و صدا هم هست، گرد و خاک زیاد نیست که باران گه‌گاهی مجال نمی‌دهد به گرد و خاک برای برخاستن و نشستن. کارگرها، برخلاف محیط دانشگاه، با لهجه بسیار غلیظ با هم حرف می‌زنند و در هر جمله بیش از دو سه کلمه آشنا نیست به گوشِ منِ ایرانیِ آلمانیِ استاندارد یادگرفته. تجهیزاتشان خوب است. انواع و اقسام ماشین‌ها و از جمله لودِر و بولدوزِر.

لودِر یکی از دلخوشی‌های ما بود در کودکی. دلخوشی‌های من. کم پیش می‌آمد ساخت و سازی که لودِر یا بولدوزِر در آن نقشی داشته باشد. هیجان‌انگیز وقتی بود که لودِر و بولدوزر خاک‌برداری می‌کردند و خاک می‎ریخت توی بار کامیون. کامیون‌های قدیمی، بِنز، سبز یا نارنجی رنگ. انبوه خاک و سنگ که توی بار ریخته می شد، همراه بود با صدایی بلند و تکان خوردن‌های کامیون زیر بار. جالب بود. چرثقیل هم جالب بود. جایی اگر جرثقیلی بود و نزدیک بود، می‌رفتیم برای نگاه کردن. معمولاً برای نصب تیر برق جرثقیل می‌آمد. برای اعدام هم. فحش ندهید که تماشای اعدام رفته‌ام؛ اتفاقی دیدم و البته دیگر خیلی بچه نبودم.

از دیگر دلخوشی‌های کمیاب، عبور هواپیما بود. خیلی کم پیش می‌آمد این هم. اما محال بود هواپیمایی بگذرد و نیایم توی حیاط و نگاه نکنم. همه بچه‌ها اینطور بودند و شاید هنوز هم باشند. واقعا چرا هیچ مسیر هوایی از بالای استهبان نمی‌گذشت و اگر می‌گذشت پس چرا اینقدر کم پیش می‌آمد؟ صدای شعله افکن‌هایی که با آن بشکه‌های قیر را برای آب کردن قیر داخلش، حرارت می‌دادند، شبیه صدای هواپیما بود و چند باری هم این چنین چشم خالی از حیاط برمی گشتم که هواپیمایی در کار نبود و قیر داغ می‌کردند. بعدها هم اگر جای خلوتی بودم و هواپیمایی رد می‌شد، در اصفهان یا حتی تهران، نیم نگاهی می کردم. الان هم گاهی اما کمتر شده است.

در تابستان، «برندگان» یکی دیگر از دلخوشی‌های مهم بود. برندگان نوعی دست فروشی تفریحی بود. بی نیاز به پولش. مقداری پول از خانه می گرفتیم و یک‌راست می‌رفتیم سراغ عمده‌فروشی‌ها. یکی دو تا هم بیشتر نبودند. تعدادی پفک، بیسکوئیت اما کم؛ چون مشتری نداشت، راحت الحلقوم پای ثابت برندگان بود و از همه مهم‌تر بازی شانس. آدامس چاپی هم بود. همه اینها را می‌چیدیم روی سطح یک کارتن و درِ خانه یا کمی آن طرف‌تر می‌نشستیم. معمولاً در سایه. اما گاهی هم آفتاب اذیت می‌کرد. خیلی از بچه‌ها برندگان داشتند و دزدی بچه های شَرّ از برندگان‌ها هم رایج بود. گاهی به پول می‌زدند، گاهی به جنس. مشتری هم داشت برندگان. مردم قبلا گویا سخاوت داشتند، پول اگر نداشتند. حس خوشایند، وقتی بود که یک آدم بزرگسال ناآشنا خرید کند. بازی شانس خیلی مهم بود. بهترین جایزه اش، یک مار پلاستیکی بود که فکر می‌کردیم وقتی دمش را می‌گیریم به حرکت در می‌آید اما در واقع چنین نبود و حرکتی هم اگر بود به دم مار  و دست ما ربطی نداشت. یک مار تکه تکه بود و سیاه. مشتری‌ها -که معمولا بچه بودند- پول می‌دادند و قرعه برمی‌داشتند و بنا به شانسی که داشتند یا نداشتند، چاپ، خط کش، بیسکوئیت کوچک، پوچ یا چیزهای این‌طوری می بردند. برنده شده پوچ حقیقتاً یأس عمیقی دارد. برنده‌های قرعه پوچ! مار را اگر کسی می برد، بازی شانس عملاً دیگر فایده‌ای نداشت و مشتری دستش به جیب نمی‌رفت.

بعد از دو هفته، کم کم شوق و ذوق برندگان داشتن فرو می‌نشست و ما می‌ماندیم و آنچه که فروش نرفته که معمولاً کم هم نبود. مشتری خوبی داشتیم توی خانه. پدرم. همه را یک‌جا می‌خرید و دردسر را می‌خواباند. دور هم هر چه باقی مانده بود را می خوردیم و تمام. هر سال هم تصمیم می‌گرفتیم که سال آینده چنین کار بیهوده‌ای را انجام ندهیم که سود مالی نداشت اما خب نمی شد.

حالا اینها را که نوشتم از کودکی و نوجوانی ممکن است خلاف مقررات کلاس گذاشتن باشد اما اراده ای برای این کار نیست و گریزی از گذشته‎ای که بد هم نبود ندارم. چه مهم است کسانی بگویند تا دیروز صدای هواپیما و قیرداغ کن را اشتباه می گرفته و حالا برای ما آدم شده است که آدم نشده‌ام. و مهم هم نیست کسی دست‌فروشی را با برندگانی داشتن یکسان کند که هیچ‌کدام نه ذلتی هستند و نه عزتی.
چیزها و آدمها و حرف‌های بی اهمیت در دنیا چقدر هستند؟ هر چقدر هستند، اینها هم روی آنها! با سلام.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 21:39 توسط |

جام‌جهانی خوبی بود. خوب شروع شد، خوب هم تمام شد. هیجان هم داشت؛ ایران هم بود. طرفداری من، متغیر بود. ایران که ایران است. بعد طرفدار برزیل شدم تا حذف شد و بعد دلم با آرژانتین بود. از همه بازی‎‌های آلمان هم لذت بردم اما یا برایم فرقی نمی‌کرد که برنده شوند یا دوست داشتم تیم مقابل ببرد. بیخود و بی‌جهت. طرفداری در فوتبال، حرمت نان و نمک که برنمی‌دارد.

این مطلب را شبی می‌خواستم بنویسم که آلمان، برزیل را هفت بر یک نابود کرد. کمی هم نوشتم اما بعد دیدم به درد نمی‌خورد. اینکه چه می‌خواستم بنویسم در ادامه می‌آید. شب بازی فینال، آرژانتین با آلمان به صورت کاملا تصادفی سر از محوطه جلوی ساختمان سفارت آرژانتین در ایتالیا/رُم در آوردم. حالا ماجرای سفر به رُم خودش مطلب جداگانه‌ای می‌طلبد.

حرفها را جمع کنم؛ شب فوتبال برزیل - آلمان. همراه دو نفر از دوستان ایرانی به سینما رفتیم برای دیدن بازی. هوا بارانی بود و همین هم باعث شده بود خیلی‌ها به جای دیدن بازی در سطح شهر، به سینما بیایند. پر شده بود و ما هم جای مناسبی پیدا کردیم. مجانی هم بود. بازی شروع شد و گذشت آنچه گذشت. با گل اول و دوم و سوم شادی ها بی امان بود و از آن گل به بعد شادی و حیرت در هم آمیخته. بازی تمام شد و بیرون آمدیم و باران کمتر که نشده بود. کمی راه رفتیم در میان جمعیت شادان و سوت و کف زنان و پرچم به دست و بر گردن و گردِ کمر. دوستان ایرانی خداحافظی کردند و من هنوز راه داشتم تا خانه و باز همان صحنه های شادی. قدم زدن در میان جمعیتی خوشحال، بی هیچ نخی، رشته ای، تار مویی، بی هیچ گره‌ای که درون من را به آن شادی و نشاط و هیجان پیوند دهد. مهاجرت یعنی این.

از هتل بیرون آمدم در رُم به هوای اینکه جایی بازی را ببینم که کمی هیجان باشد و ضمنا شامی هم بخورم. کمی که از خیابان سرازیر شدم، جمعیتی را دیدم که از پیاده‌رو بیرون زده بودند و نزدیک که رفتم دیدم بازی را روی پرده‌ای بزرگ پخش می‌کنند و آن جمعیت دویست سیصد نفری همه آرژانتین‌گویانند و لباس تیم بر تن. پلیس هم بود. چه مامورهای خوش‌تیپ و خوش‌چهره ای دارد ایتالیا. بی‌نظیر. کمی در و دیوار را نگاه کردم دیدم نوشته است روی صفحه ای فلزی سفارت آرژانتین. بازی شروع شد و گذشت آنچه گذشت. عده ای هم به گریه افتادند. حرف‌هایشان را نمی‌فهمیدم. بعضی هم همان‌طور ایستاده بودند با آنکه بازی تمام شده بود و حیران. و من بودم اما در میان جمعیتی غمگین و باز هم بی هیچ نخ و رشته و تار مویی که درون من را به آن ناراحتی و شکست خوردگی پیوند دهد. مهاجرت یعنی این؛ چه چهار سال، چه چهار روز.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ساعت 21:10 توسط |

در هیچ زمانی به جز روزهای جام جهانی فوتبال و جام ملت‌های اروپا، نمی‌توان علاقه آلمانی‌ها به نمادهای ملی و از جمله پرچم کشورشان را به این وضوح دید. بر خلاف ایران که پرچم و نمادهای ملی حضوری دائمی در ظاهر و معماری شهرها دارند، پرچم آلمان و نماد عقاب روی آن را بسیار به ندرت می‌توان دید. تب و تاب فوتبال که به اوج می رسد، آن وقت حتی روی آینه خودروهایشان هم پرچم آلمان نصب است. گویی یک قرارداد نانوشته وجود دارد که حمل و نمایش پرچم آلمان جز در مناسبت‌های این‌چنینی، ناپسند و بی‌کلاس است. در تلویزیون، حتی در آن دو سه کانال دولتی هم پرچم آلمان زیاد نشان داده نمی‌شود. عکس مقامات و کلمات قصارشان که اصلا و ابدا. من در تمام این مدت، در هیچ جایی، چه دولتی چه خصوصی عکسی ار صدراعظم آلمان قاب شده بر دیوار ندیده‌ام چه رسید به اینکه جمله ای از او با خط درشت نوشته و بنِری آویزان کرده باشند. این که سرودی با هیجان به ذکر صفات عالیه سرزمین و مردم آلمان بپردازد و شور و هیجانی برانگیزد، هرگز. به نظرم  کشورهایی که تا کنون دیده‌ام، آنانی که روی پرچم، عکس و جمله‌های مقامات مانور می‌دهند به ترتیب چنین هستند: سوریه، ایران، لبنان، ترکیه، فرانسه، سوئیس، ایتالیا، اتریش، جمهوری چک و آلمان. البته از ترکیه به بعد هم فقط حضور پرجم به چشم می‌خورد و در هیچ کشور اروپایی تا کنون عکسی قاب شده از مقامات گذشته و اکنون ندیده‌ام.
به گمانم یکی از چیزهایی که آلمانی‌ها به آن نیاز دارند تا تعلق خود به کشورشان را دائم نشان دهند، وجود یک دشمن خارجی است؛ چیزی که فعلا ندارند. مثلاً در جریان جاسوسی آمریکا از تلفن همراه صدراعظم و ملت آلمان تا حدی در گوشه و کنار، افراد آلمان آلمان می‌کردند و می‌گفتند چه معنی دارد بابای آمریکایی مکالمات صدراعظم آلمان را شنود کند و این در رسانه‌ها بازتاب داشت اما دوام زیادی نیاورد چون حس دشمنی پدیدار نشد. گویا از همان ابتدای مهدکودک و بعد هم مدرسه و جاهای دیگر، این تفکر که شمای آلمانی دشمنانی هم دارید، پرورانده نشده است. دست بر قضا، اگر تبلیغی هم هست علیه یک تهدید، آن تهدید حس ملی‌گرایی افراطی است. به صورت کاملاً شفاف و سیستماتیک با تفکرات ملی‌گرایانه افراطی و حتی غیرافراطی مبارزه فرهنگی و رسانه‌ای می‌شود و ملت از بیم اینکه میهن/نژاد پرست شناخته شوند، از میهن و نژاد خود سخنی نمی‌گویند. تازه در مناسبتی مثل جام جهانی است که نام آلمان سر زبان مردمش می‌افتد.
نمی‌دانم این خوب است یا بد؛ اما به نظرم تا زمانی که محتاج وحدت ملی نشده اند، مشکلی نباشد.

آنچه می دانم خوب نیست، این است که در ایران ما روی مفاهیمی چون احترام به بیگانه، خودبرترپنداری و نژادپرستی تقریبا هیچ کاری صورت نگرفته و نمی گیرد و بلکه روندش برعکس است و با این وضع باید خدا را شکر کرد که شهرها و دانشگاه‌های ما جولان‌گاه دانشجویان و شهروندان خارجی زیادی نیست وگرنه بحران می‌داشتیم احتمالا.

فکر کنم در این مطلب چند خطی، تکرار واژه آلمان بیش از اندازه بود. شرمنده.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 19:49 توسط |

میز کارم یعنی میزی که کتاب و لپ تاپم روی آن هست، میزی که به تازگی سر آن غذا می‌خورم و کمدی که در آن لباس‌ها و چمدان‌های خالی‌ام در آن هست را نخریدم و از اول هم روی اتاق نبود. در شبکه اجتماعی فیس‌بوک، صفحه‌ای ایجاد کرده اند تعدادی از جوانان بایرویت که می‌توان بدون هزینه و محدودیت در آن عضو شد. افراد از لوازمی که دیگر به آن نیازی ندارند و الزاماً کهنه و زشت هم نیستند، عکس می‌گیرند و قرار می‌دهند در آن صفحه که اگر به درد کسی می‌خورد اعلام کند و مال او شود. همه چیز در آن هست؛ از کمدهای بزرگ گرفته تا شامپوی نیمه و کفش نوزاد. نزدیک به هفت هزار عضو دارد و معمولاً باری روی زمین نمی‌ماند. هم پیشنهادها زیاد است و هم متقاضی. بی هیچ هزینه ای. حالا اگر کسی بخواهد تشکری کند، بسته شکلاتی چیزی در قبال آن چه که می‌گیرد هدیه می‌دهد و کار تمام. من معمولا اسکناس ایرانی می‌دهم که طرف یادگاری نگه دارد. هزار تومانی داده‌ام و دو هزار تومانی. خیلی هم ذوق می‌کنند. برای یک شهر که جمعیت دانشجویی زیادی دارد و افراد دائم می‌روند و می‌آیند، ایده بسیار خوبی است و سرتاسر سود است. این که این کار ممکن شده است شاید چندین علت داشته باشد؛ یکی اینکه مردم در اینجا از وسایلی که دارند تا آخرین قطره خونش استفاده نمی‌کنند و نیمه‌جان که شد، جدیدش را می‌خرند معمولا. علت دومش نفوذ بالای اینترنت است و آشنایی خیلی‌ها با شبکه های اجتماعی و فیلتر نبودن آن. علت سومش کمبود جاست؛ دانشجو یا کارمند جوانی که از شهر و چه بسا کشوری دیگر آمده، یا ساکن خوابگاه است یا اتاقی دارد در جایی و انبار نمی‌تواند بکند به امید روز مبادا. البته خانواده‌های آلمانی مخصوصاً پیرهایشان، آنهایی که خانه دارند، به شدت پروسیله هستند و تا کار به تعویض خانه یا طلاق یا تقسیم ارث یا تصمیم به انقلاب در خانه نرسد، همه چیز را در زیرزمین ها و انباری‌هایشان جا می‌دهند. علت چهارمش، نوع‌دوستی و آدمیت و خوش‌قلبی است که در زندگی ماشینی و دورِتند اینجا کالای گرانبهایی‌ست اگر چه کم‌یاب نیست. نمی‌دانم در ایران ما یا در شهرهایی که ما زندگی می‌کنیم هم می‌شود چنین کرد یا نه. در واقع به این جور ابتکارها که فکر می‌کنم، اولین مواردی که به ذهنم می‌آیند، راه‌های سو استفاده بدذاتان هستند و می‌بینم که راحت، شدنی نیست.
این مطلب در اینجا تمام است و آنچه در ادامه می‌آید فقط مرتبط با علت چهارم (نوع‌دوستی و آدمیت) است.
آقای الف که قاضی است از آقای ب که متهم است می‌پرسد: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﯽ؟ آقای ب می‌گوید: از شترهایم غافل شدم و ﻳﮑﯽ از آنها ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ برگ‌های ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ آقای ج ﮐﺮﺩ و او ﺷﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺯﺩ ﻭ ﺷﺘﺮ ﻣﺮﺩ، ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑه آقای ج پرت کردم و ضربه کاری بود و جان داد. آقای الف می‌گوید ای داد بیداد! پس باید مجازات شوی به قصاص.
آقای ب می گوید: حکم آن چه تو فرمایی! فقط بی زحمت ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻬﻠﺖ بدهید؛ ﭘﺪﺭﻡ چندی پیش ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﮔﻨﺠﯽ به جا ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ و آن قدیم هم که نه بانک و کارت به کارت بوده و نه تلفن و حتی نامه هم به زحمت می‌رسیده ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﮑﺸﻴﺪ ﺁﻥ ﮔﻨﺞ ﺗﺒﺎﻩ می‌شود ﻭ حق یتیم نیز.
آقای الف می‌گوید: ای بابا قبول اما ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ می‌کند که برگردی؟
یکی از حضار، آقای د، می‎گوید که من.
 الف: آقای د، ﺁقا شما ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﻴﮑﻨﯽ؟
 د: ﺑﻠﻪ.
الف: شما که ﺍﻭ ﺭﺍ نمی‌شناسی ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ گرفتار می‌شوی حیف است.
د: بهر حال ﻣﻦ ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ می‌کنم.
آقای ب می‌رود و روز اول و دوم و سوم ﺳﭙﺮﯼ می‌شوند ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ بدجور ﻧﮕﺮﺍﻥ آقای د هستند ﮐﻪ مبادا مجازات بر او اجرا شود. اما آنچنان که در این حکایت‌ها مرسوم است، آقای ب دوان و خسته در آخرین ساعتها خودش را می‌رساند و اعلام می‌کند به آقای الف که امانت را به برادر رسانده و اینک هم آماده مجازات است. همه کیف می‌کنند.
الف: باریکلا. ﭼﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺣﺎلی که می‌توانستی ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ب: آقا ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ و پیمان ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓته است.
الف به د: شما ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟
د: ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ نیکوکاری و اعتماد ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓته است.
صاحبان خون آقای ج ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: بیخیال! ﻣﺎ هم ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﻴﻢ.
الف به آنها: ﭼﺮﺍ؟
آنها: می‌ترسیم از این ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓته است.


چند نکته:
آقای الف، ظاهراً امام علی است، آقایان ب، ج و فرزندان ج مهم نیست چه کسانی هستند. آقای د هم ظاهرا ابوذر است.
این حکایت ممکن است هیچوقت اتفاق نیفتاده باشد اما واقعی بودن و نبودنش مهم نیست.
این حکایت الزاما با قوانین حقوقی آن زمان این زمان مطابقت ندارد و این هم مهم هم نیست.
عمدا گفتم آقای الف و ب و اینها که تا چشم به اسامی افتاد کانال را از شبکه معارف به شبکه های دیگر عوض نکیند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 14:53 توسط |

مطالب قدیمی‌تر