جام‌جهانی خوبی بود. خوب شروع شد، خوب هم تمام شد. هیجان هم داشت؛ ایران هم بود. طرفداری من، متغیر بود. ایران که ایران است. بعد طرفدار برزیل شدم تا حذف شد و بعد دلم با آرژانتین بود. از همه بازی‎‌های آلمان هم لذت بردم اما یا برایم فرقی نمی‌کرد که برنده شوند یا دوست داشتم تیم مقابل ببرد. بیخود و بی‌جهت. طرفداری در فوتبال، حرمت نان و نمک که برنمی‌دارد.

این مطلب را شبی می‌خواستم بنویسم که آلمان، برزیل را هفت بر یک نابود کرد. کمی هم نوشتم اما بعد دیدم به درد نمی‌خورد. اینکه چه می‌خواستم بنویسم در ادامه می‌آید. شب بازی فینال، آرژانتین با آلمان به صورت کاملا تصادفی سر از محوطه جلوی ساختمان سفارت آرژانتین در ایتالیا/رُم در آوردم. حالا ماجرای سفر به رُم خودش مطلب جداگانه‌ای می‌طلبد.

حرفها را جمع کنم؛ شب فوتبال برزیل - آلمان. همراه دو نفر از دوستان ایرانی به سینما رفتیم برای دیدن بازی. هوا بارانی بود و همین هم باعث شده بود خیلی‌ها به جای دیدن بازی در سطح شهر، به سینما بیایند. پر شده بود و ما هم جای مناسبی پیدا کردیم. مجانی هم بود. بازی شروع شد و گذشت آنچه گذشت. با گل اول و دوم و سوم شادی ها بی امان بود و از آن گل به بعد شادی و حیرت در هم آمیخته. بازی تمام شد و بیرون آمدیم و باران کمتر که نشده بود. کمی راه رفتیم در میان جمعیت شادان و سوت و کف زنان و پرچم به دست و بر گردن و گردِ کمر. دوستان ایرانی خداحافظی کردند و من هنوز راه داشتم تا خانه و باز همان صحنه های شادی. قدم زدن در میان جمعیتی خوشحال، بی هیچ نخی، رشته ای، تار مویی، بی هیچ گره‌ای که درون من را به آن شادی و نشاط و هیجان پیوند دهد. مهاجرت یعنی این.

از هتل بیرون آمدم در رُم به هوای اینکه جایی بازی را ببینم که کمی هیجان باشد و ضمنا شامی هم بخورم. کمی که از خیابان سرازیر شدم، جمعیتی را دیدم که از پیاده‌رو بیرون زده بودند و نزدیک که رفتم دیدم بازی را روی پرده‌ای بزرگ پخش می‌کنند و آن جمعیت دویست سیصد نفری همه آرژانتین‌گویانند و لباس تیم بر تن. پلیس هم بود. چه مامورهای خوش‌تیپ و خوش‌چهره ای دارد ایتالیا. بی‌نظیر. کمی در و دیوار را نگاه کردم دیدم نوشته است روی صفحه ای فلزی سفارت آرژانتین. بازی شروع شد و گذشت آنچه گذشت. عده ای هم به گریه افتادند. حرف‌هایشان را نمی‌فهمیدم. بعضی هم همان‌طور ایستاده بودند با آنکه بازی تمام شده بود و حیران. و من بودم اما در میان جمعیتی غمگین و باز هم بی هیچ نخ و رشته و تار مویی که درون من را به آن ناراحتی و شکست خوردگی پیوند دهد. مهاجرت یعنی این؛ چه چهار سال، چه چهار روز.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 21:10 توسط |

در هیچ زمانی به جز روزهای جام جهانی فوتبال و جام ملت‌های اروپا، نمی‌توان علاقه آلمانی‌ها به نمادهای ملی و از جمله پرچم کشورشان را به این وضوح دید. بر خلاف ایران که پرچم و نمادهای ملی حضوری دائمی در ظاهر و معماری شهرها دارند، پرچم آلمان و نماد عقاب روی آن را بسیار به ندرت می‌توان دید. تب و تاب فوتبال که به اوج می رسد، آن وقت حتی روی آینه خودروهایشان هم پرچم آلمان نصب است. گویی یک قرارداد نانوشته وجود دارد که حمل و نمایش پرچم آلمان جز در مناسبت‌های این‌چنینی، ناپسند و بی‌کلاس است. در تلویزیون، حتی در آن دو سه کانال دولتی هم پرچم آلمان زیاد نشان داده نمی‌شود. عکس مقامات و کلمات قصارشان که اصلا و ابدا. من در تمام این مدت، در هیچ جایی، چه دولتی چه خصوصی عکسی ار صدراعظم آلمان قاب شده بر دیوار ندیده‌ام چه رسید به اینکه جمله ای از او با خط درشت نوشته و بنِری آویزان کرده باشند. این که سرودی با هیجان به ذکر صفات عالیه سرزمین و مردم آلمان بپردازد و شور و هیجانی برانگیزد، هرگز. به نظرم  کشورهایی که تا کنون دیده‌ام، آنانی که روی پرچم، عکس و جمله‌های مقامات مانور می‌دهند به ترتیب چنین هستند: سوریه، ایران، لبنان، ترکیه، فرانسه، سوئیس، ایتالیا، اتریش، جمهوری چک و آلمان. البته از ترکیه به بعد هم فقط حضور پرجم به چشم می‌خورد و در هیچ کشور اروپایی تا کنون عکسی قاب شده از مقامات گذشته و اکنون ندیده‌ام.
به گمانم یکی از چیزهایی که آلمانی‌ها به آن نیاز دارند تا تعلق خود به کشورشان را دائم نشان دهند، وجود یک دشمن خارجی است؛ چیزی که فعلا ندارند. مثلاً در جریان جاسوسی آمریکا از تلفن همراه صدراعظم و ملت آلمان تا حدی در گوشه و کنار، افراد آلمان آلمان می‌کردند و می‌گفتند چه معنی دارد بابای آمریکایی مکالمات صدراعظم آلمان را شنود کند و این در رسانه‌ها بازتاب داشت اما دوام زیادی نیاورد چون حس دشمنی پدیدار نشد. گویا از همان ابتدای مهدکودک و بعد هم مدرسه و جاهای دیگر، این تفکر که شمای آلمانی دشمنانی هم دارید، پرورانده نشده است. دست بر قضا، اگر تبلیغی هم هست علیه یک تهدید، آن تهدید حس ملی‌گرایی افراطی است. به صورت کاملاً شفاف و سیستماتیک با تفکرات ملی‌گرایانه افراطی و حتی غیرافراطی مبارزه فرهنگی و رسانه‌ای می‌شود و ملت از بیم اینکه میهن/نژاد پرست شناخته شوند، از میهن و نژاد خود سخنی نمی‌گویند. تازه در مناسبتی مثل جام جهانی است که نام آلمان سر زبان مردمش می‌افتد.
نمی‌دانم این خوب است یا بد؛ اما به نظرم تا زمانی که محتاج وحدت ملی نشده اند، مشکلی نباشد.

آنچه می دانم خوب نیست، این است که در ایران ما روی مفاهیمی چون احترام به بیگانه، خودبرترپنداری و نژادپرستی تقریبا هیچ کاری صورت نگرفته و نمی گیرد و بلکه روندش برعکس است و با این وضع باید خدا را شکر کرد که شهرها و دانشگاه‌های ما جولان‌گاه دانشجویان و شهروندان خارجی زیادی نیست وگرنه بحران می‌داشتیم احتمالا.

فکر کنم در این مطلب چند خطی، تکرار واژه آلمان بیش از اندازه بود. شرمنده.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 19:49 توسط |

میز کارم یعنی میزی که کتاب و لپ تاپم روی آن هست، میزی که به تازگی سر آن غذا می‌خورم و کمدی که در آن لباس‌ها و چمدان‌های خالی‌ام در آن هست را نخریدم و از اول هم روی اتاق نبود. در شبکه اجتماعی فیس‌بوک، صفحه‌ای ایجاد کرده اند تعدادی از جوانان بایرویت که می‌توان بدون هزینه و محدودیت در آن عضو شد. افراد از لوازمی که دیگر به آن نیازی ندارند و الزاماً کهنه و زشت هم نیستند، عکس می‌گیرند و قرار می‌دهند در آن صفحه که اگر به درد کسی می‌خورد اعلام کند و مال او شود. همه چیز در آن هست؛ از کمدهای بزرگ گرفته تا شامپوی نیمه و کفش نوزاد. نزدیک به هفت هزار عضو دارد و معمولاً باری روی زمین نمی‌ماند. هم پیشنهادها زیاد است و هم متقاضی. بی هیچ هزینه ای. حالا اگر کسی بخواهد تشکری کند، بسته شکلاتی چیزی در قبال آن چه که می‌گیرد هدیه می‌دهد و کار تمام. من معمولا اسکناس ایرانی می‌دهم که طرف یادگاری نگه دارد. هزار تومانی داده‌ام و دو هزار تومانی. خیلی هم ذوق می‌کنند. برای یک شهر که جمعیت دانشجویی زیادی دارد و افراد دائم می‌روند و می‌آیند، ایده بسیار خوبی است و سرتاسر سود است. این که این کار ممکن شده است شاید چندین علت داشته باشد؛ یکی اینکه مردم در اینجا از وسایلی که دارند تا آخرین قطره خونش استفاده نمی‌کنند و نیمه‌جان که شد، جدیدش را می‌خرند معمولا. علت دومش نفوذ بالای اینترنت است و آشنایی خیلی‌ها با شبکه های اجتماعی و فیلتر نبودن آن. علت سومش کمبود جاست؛ دانشجو یا کارمند جوانی که از شهر و چه بسا کشوری دیگر آمده، یا ساکن خوابگاه است یا اتاقی دارد در جایی و انبار نمی‌تواند بکند به امید روز مبادا. البته خانواده‌های آلمانی مخصوصاً پیرهایشان، آنهایی که خانه دارند، به شدت پروسیله هستند و تا کار به تعویض خانه یا طلاق یا تقسیم ارث یا تصمیم به انقلاب در خانه نرسد، همه چیز را در زیرزمین ها و انباری‌هایشان جا می‌دهند. علت چهارمش، نوع‌دوستی و آدمیت و خوش‌قلبی است که در زندگی ماشینی و دورِتند اینجا کالای گرانبهایی‌ست اگر چه کم‌یاب نیست. نمی‌دانم در ایران ما یا در شهرهایی که ما زندگی می‌کنیم هم می‌شود چنین کرد یا نه. در واقع به این جور ابتکارها که فکر می‌کنم، اولین مواردی که به ذهنم می‌آیند، راه‌های سو استفاده بدذاتان هستند و می‌بینم که راحت، شدنی نیست.
این مطلب در اینجا تمام است و آنچه در ادامه می‌آید فقط مرتبط با علت چهارم (نوع‌دوستی و آدمیت) است.
آقای الف که قاضی است از آقای ب که متهم است می‌پرسد: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﯽ؟ آقای ب می‌گوید: از شترهایم غافل شدم و ﻳﮑﯽ از آنها ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ برگ‌های ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ آقای ج ﮐﺮﺩ و او ﺷﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺯﺩ ﻭ ﺷﺘﺮ ﻣﺮﺩ، ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑه آقای ج پرت کردم و ضربه کاری بود و جان داد. آقای الف می‌گوید ای داد بیداد! پس باید مجازات شوی به قصاص.
آقای ب می گوید: حکم آن چه تو فرمایی! فقط بی زحمت ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻬﻠﺖ بدهید؛ ﭘﺪﺭﻡ چندی پیش ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﮔﻨﺠﯽ به جا ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ و آن قدیم هم که نه بانک و کارت به کارت بوده و نه تلفن و حتی نامه هم به زحمت می‌رسیده ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﮑﺸﻴﺪ ﺁﻥ ﮔﻨﺞ ﺗﺒﺎﻩ می‌شود ﻭ حق یتیم نیز.
آقای الف می‌گوید: ای بابا قبول اما ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ می‌کند که برگردی؟
یکی از حضار، آقای د، می‎گوید که من.
 الف: آقای د، ﺁقا شما ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﻴﮑﻨﯽ؟
 د: ﺑﻠﻪ.
الف: شما که ﺍﻭ ﺭﺍ نمی‌شناسی ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ گرفتار می‌شوی حیف است.
د: بهر حال ﻣﻦ ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ می‌کنم.
آقای ب می‌رود و روز اول و دوم و سوم ﺳﭙﺮﯼ می‌شوند ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ بدجور ﻧﮕﺮﺍﻥ آقای د هستند ﮐﻪ مبادا مجازات بر او اجرا شود. اما آنچنان که در این حکایت‌ها مرسوم است، آقای ب دوان و خسته در آخرین ساعتها خودش را می‌رساند و اعلام می‌کند به آقای الف که امانت را به برادر رسانده و اینک هم آماده مجازات است. همه کیف می‌کنند.
الف: باریکلا. ﭼﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺣﺎلی که می‌توانستی ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ب: آقا ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ و پیمان ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓته است.
الف به د: شما ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟
د: ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ نیکوکاری و اعتماد ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓته است.
صاحبان خون آقای ج ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: بیخیال! ﻣﺎ هم ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﻴﻢ.
الف به آنها: ﭼﺮﺍ؟
آنها: می‌ترسیم از این ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓته است.


چند نکته:
آقای الف، ظاهراً امام علی است، آقایان ب، ج و فرزندان ج مهم نیست چه کسانی هستند. آقای د هم ظاهرا ابوذر است.
این حکایت ممکن است هیچوقت اتفاق نیفتاده باشد اما واقعی بودن و نبودنش مهم نیست.
این حکایت الزاما با قوانین حقوقی آن زمان این زمان مطابقت ندارد و این هم مهم هم نیست.
عمدا گفتم آقای الف و ب و اینها که تا چشم به اسامی افتاد کانال را از شبکه معارف به شبکه های دیگر عوض نکیند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 14:53 توسط |

"برای ما جهان این‌گونه به نظر می‌رسد"

این جمله را از یکی از کتابهای درسی‌ام برداشته‌ام و توضیحاتی که می‌دهم نیز ترکیبی از مطالب آن کتاب و نتیجه‌گیری‌های خودم است. اهل فن، آشنایان به زبان آلمانی اگر علاقه داشتند بگویند تا از اسم و رسم کتاب بگویم.

تمام کلمه‌های این جمله برای آن‌ چه عرض می‌کنم مفید هستند؛ اصلی‌ترین واژه این جمله، «جهان» است. منظور از جهان یعنی همه آن چیزی که در آن زندگی می‌کنیم و شامل فکرها و عادتها و سنتها و رفتارها و غیره و غیره می‌شود. جهانی که در آن زندگی می‌کنیم بر اثر تکرار، آن قدر برای‌مان بدیهی و قطعی شده است که به سختی می‌توانیم تصور کنیم، «دیگران» در جهانی دیگر زندگی می‌کنند. این تکیه کلام فارسی که فلانی در عوالم دیگری سیر می‌کند، اگر چه طعن آلود است اما مفید است برای حرفم. خانم‌ها و آقایان، هر کسی برای خود عالمی دارد؛ حالا بسته به زبان و گویشی که به آن حرف می زنیم، به محیطی که در آن زندگی می‌کنیم، به دینی که به آن تعلق داریم و به فرهنگی که بر ما برقرار شده است، عوالم‌مان نسبت به عوالم دیگران شبیه، کمتر شبیه، کمتر متفاوت، متفاوت و بسیار متفاوت است! پس واژه اول: جهان؛ آدم‌ها در جهان‌هایی متفاوت زندگی می‌کنند.

دومین ترکیب واژگانی در این جمله، «این‌گونه» است. از بنده اگر بپرسند، مزه نوشابه پپسی چگونه است، می‌توانم توضیح بدهم که شیرین است اما نه آن‌قدر که گلو بسوزد و نه آن‌قدر کم که حس نشود، مقداری گزندگی دارد به خاطر گازدار بودنش و از این قبیل توصیف‌ها. اگر تا فردا صبح بنشینم و بنویسم که مزه پپسی این گونه است، مزه پپسی همان هست که هست و شرح من، مزه پپسی تولید نمی‌کند در ذهن شما. حالا اگر از بنده -چنان که در سفر چند هفته پیش به ایران بسیار پرسیده شد- بپرسند که آلمانی‌ها چطور آدم‌هایی هستند و یا اگر خودم در ذهن خودم این سوال را از خودم بپرسم و به آن جواب دهم، نهایتاً می‌توانم بگویم آلمانی‌ها «این گونه» هستند اما این شرح از ویژگی آلمانی‌ها، حتی اگر در ذهن خودم باشد، آنی نیست که آلمانی‌ها هستند، چنان که شرح مزه پپسی، مزه پپسی نیست. پس واژه دوم: این‌گونه: هیچ چیز آنی نیست که در بیان آن‌گونگی‌اش گفته می‌شود.

سومین ترکیب واژگانی جمله، «به نظر می‌رسد» است؛ این مورد را دیگران هم گفته‌اند و مورد ناشناخته‌ای نیست. از این داستان‌ها که یکی کاری می‌کند بعد بقیه فکر می‌کنند کار بدی است اما در واقع کار بدی نبوده و همه دچار پیش‌داوری شده اند. مثلا عابد شهر، یک خانم خیابانی را در خانه داشته و مردم فکر می‌کرده اند که بله در صورتی که نه و فقط او را ارشاد می‌کرده و از این حکایت‌های نخ‌نما شده و مثلا تکان‌دهنده. پس واژه سوم: به نظر می‌رسد؛ خیلی از رفتارها و افکار و عقاید و چیزها فقط «به نظر می‌رسد» که «آن‌گونه» باشند که دیده می‌شوند.

ترکیب آخر، «برای ما» است. خیلی مهم است که در قضاوت و شرح فضائل و رذائل دیگران، هم خودمان و هم شنونده و خواننده‌مان را متوجه کنیم که هر آنچه گفته و نوشته می‌شود، در واقع فقط نظر شخصی ماست. آن وقت دامنه قضاوت محدودتر می‎شود و سبکبارتریم. پس: واژه چهارم: برای ما؛ فقط برای ما و در نظر ما و نه برای همه.

همه اینها را گفتم که بگویم: این برای ماست که جهان دیگران این‌گونه به نظر می‌رسد و این یعنی برای دیگران هم جهان ما این گونه به نظر نمی‌رسد و نه ما گناه کرده‌ایم که این‌گونه می بینیم و نه دیگران.

به نظر خودم، آنچه نوشتم سر داشت اما ته نداشت و حالا هم حیف است بخواهم همه‌اش را پاک کنم. شرمنده شدیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 16:15 توسط |

امشب یکی از دوستان ایرانی آمد اتاق جدیدم برای کاری. صحبت شد از سفرم به ایران که اگر خدا بخواهد هفته آینده خواهد بود بعد از یک سال و نیم.

صحبت از این شد که در ایران بعضی چیزها خیلی روی اعصاب و روان هستند با اینکه می‌توانند نباشند؛ مثلاً اینکه وقتی می‌خواهید چیزی را با کارت پرداخت کنید، آن فروشنده یا صندوق‌دار کارت را از شما می‌گیرد، توی دستگاه می‌کند و بعد می‌پرسد: رمز؟! پیش آمدن چنین صحنه‌ای در اینجا محال است و در خیال و اوهام هم نمی‌گنجد. واقعاً چرا ما باید در هر فروشگاهی و پای هر صندوقی رمز کارت بانک خود را بگوییم؟ این یکی از رنج‌های الکی است مثلا.

رنج الکی دیگر، تحمل بوی نامطبوع آدمهاست در متروی تهران یا در اتوبوس‌ها و کلا هر جا که کمی شلوغ باشد. بسیار بسیار بعید است، هزینه بهداشت فردی آن‌قدر بالا باشد که آدم‌ها نتوانند رسیدگی حداقلی به خود داشته باشند. اصلاً شامپو و صابون و آب گران؛ مسواک زدن هم؟! دریغ از یک آدامس!

مثال‌ها بسیارند؛ آشغال ریختن در پیاده‌رو و کوچه و خیابان و در و دشت، حیف کردن غذاهای سلف، ترکاندن برق مجانی خوابگاه‌ها از شدت مصرف، رد شدن از لا و زیر و بغل و توی سوراخ نرده‌های وسط خیابان به جای پل هوایی و خط عابر پیاده، متلک گفتن‌های دو ثانیه‌ای پسرها به دخترها، تحمل اخبار تلویزیون وقتی دارد می‌گوید همه دنیا هم بدبخت است، اگر ما هم بدبختیم و تحمل صدایش وقتی که جای همین حرفهای آداب زندگانی، تحلیل سیاسی دوزاری تحویل می‌دهد که خودشان هم باورشان نمی‌شود.

رنج الکی است آن چیزی که سرشار از بیهودگی است و هیچ سودی نهفته نیست حتی در عمق هزارکیلومتری اش.

حالا اگر عده‌ای پیدا شوند که بگویند برو عامو! رنج ندیدی که به اینها می‌گویی رنج، به آنها خواهم گفت تحمل شما هم همانا رنج الکی است! رنج‌های بزرگ و شدید و صدهزارکیلویی را هم می‌دانم چیست اما بنا نیست دم سفر، تَه تعطیلات نوروز و دو هفته از سال نو نگذشته، به رخ بشریت بکشیم، آن چه را شب و روز بر او می رود.
شاد باشد بشر حتی بیخودی!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 3:2 توسط |

باز هم روزهای آخر سال است و حتی اگر هنگام درو نباشد، موقع یاد کردنی است از کِشته های خویش. البته ما به کاشته و داشته‌های خود کاری نداریم معمولاً و آنچه که گفتگوهایمان را گرم می‌کند، صحبت از دیگران است. حالا این دیگران می‌تواند، یکی از دوستان باشد یا همسایه‌ها یا اقوام و خویشان و فلان دشمن یا دولت و رئیس و یا مفهومی به نام «مردم». خیلی کم پیش می‌آید کسی واقعاً بخواهد بداند: حال خودِ خودِ خودِ ما چطور است و همین‌طور هم هست وقتی که می‌خواهیم بدانیم حال دیگران چطور است. یک سری پرسش و پاسخ کلیشه‌ای رد و بدل می‌شود با جواب‌هایی مورد انتظار. البته غیر از این اگر باشد، گفتگوها بحرانی می‌شوند. تصور بفرمایید در پاسخ به این سوال که: خب حالت چطوره؟ خوش می‌گذره؟ جواب بشنویم: حالم خوب نیست و افتضاح می‌گذرد. این گفتگو آن وقت به هر چیزی شبیه می شود جز آن چیزی که اسمش را می‌گذاریم: احوال‌پرسی.

اصلاً داستان سال و ماه و روز و شب ما دو گونه است، اگر بیشتر نباشد؛ یکی آن که برای دیگران بازش می‌گوییم و آنی که برای خودمان در گفتگوهایی با خودمان .آنچه برای دیگران می‌گوییم از خودمان، آن روایت خنثی و بی‌خطر است از پیروزی‌هایی که داشته‌ایم یا شکست‌هایی که خورده‌ایم؛ ما داستان حال و روز و زندگی‌مان را آن گونه روایت می‌کنیم، که باید روایت کنیم. از شکست و پیروزی و فراز و فرود که صحبت می‌شود، آنی را فراز روز و شب و سال و ماه‌مان می‌خوانیم، که دیگران به عنوان اوج می‌شناسند و شنیدنش می‌خواهند و آنی را شکست روایت می‌کنیم که دیگران شکست می‌دانند. شگفتانگیز است قدرت ذهن و زبان ما در بازگویی متنوع یک واقعیت یا حس واحد در نزد آدم‌هایی که هیچکدام مثل هم نیستند.
در پایان هر سال می‌توانیم خوبی‌ها و بدی‌ها و ناکامی‌ها و کامیابی‌هایی را که در آن سال تجربه کرده ایم، لیست کنیم بر اساس سلیقه شنونده و خواننده و این می شود روایت ما از سال ما برای دیگران و روایت حال ما.
اما آن روایتی از زندگی و که برای خودمان تعریف میکنیم چه بسا هیچ شباهتی نداشته باشد با آن روایت دیگرانی. چه بسا بزرگترین شکست یک آدم در سال، ناتوانی از کمک به کودکی جنگ زده در فلان کشور دنیا باشد که اخبار نشان داد و بزرگترین پیروزی‌اش چیزی شبیه برعکس این یا آرامش بیمعنی بعد از جارو کردن اتاق.

منظور این که نباید دلخوش بود به احوال‌پرسی‌های عیدانه و جواب‌هایی که در پرسش از حال و روز، از دیگران می‌گیریم. برای اینکه بدانیم واقعاً حال کسی که حالش را می‌پرسیم چطور است، باید اول بگذریم از گفتن و شنیدن روایت‌هایی که عادت داریم به گفتن و شنیدن آنها؛ باید رد بشویم از این بحث‌های همیشگی در مورد قیمت اجناس و کیفیت آجیل امسال و پارسال و درد و درمان‌ها و غم و شادی‌های شناخته شده. باید احوال اختصاصی هر کسی را با یک احوال‌پرسی اختصاصی شنید. تازه آن موقع است که نوروز و دید و بازدیدها، فرصتی می‌شود برای بهتر شدن حال، اگر نه بهترین شدنش.

 قرار نیست این آخر سالی به روی خودمان بیاورم که از مسیر سال 92 به چه سرعتی گذشتیم و از 91 هم همین‌طور و از 80 و 70 هم. به جای آن، آرزو می‌کنم، سال 93 که به درش نزدیک شده‌ایم و همگی (؟) وارد آن خواهیم شد و بعد از سیصد و خرده‌ای روز از آن نیز به در خواهیم شد (؟)، دالانی باشد پر از آن چیزهای خوب که در سال و سال‌های قبلش یا ندیدیم یا کم دیدیم یا تا آمدیم ببینیم تمام شد.

 سال نو مبارک!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 18:34 توسط |

ساعت یازده شب بود که کسی زنگ در را زد و گفت که اگر ممکن است در اصلی ساختمان را برایش باز کنم چون پشت در مانده است. باز کردم و تشکر کرد و تمام. نیم ساعتی گذشت و دوباره زنگ زد. گفتم بله، گفت کلیدش داخل اتاق مانده و در بسته شده و پشت در اتاق مانده و آیا من شماره ای از سرایدار مجموعه دارم. گفتم فعلا بیاید تو ببینیم چه می شود کرد. پسر صاف و ساده ای بود. معلوم شد موقتاً به جای یکی از همسایه ها آمده است و یادش نبوده که در اتاق دستگیره دو طرفه ندارد و از بیرون فقط با کلید باز می شود. به او توضیح دادم که سرایدر در این وقت از شب محال است جواب بدهد و خودش هم گفت که زنگ خانه اش را زده اما بی جواب مانده. گفتم شنیده ام با استفاده از کارت یا یک مقوا می شود در را باز کرد. کارتی برداشتم و کمی با در ور رفتیم اما نشد و زیاد هم صلاح نبود توی راهرو با دری بسته آن وقت شب کلنجار بروم. گفت زنگ بزنم به کلیدساز. گفتم بالای پنجاه یورو دستمزد می گیرند و پیشنهاد کردم شب را برود بخوابد اتاقی که خالی است و کلیدش در اختیار من است و صبح سرایدار می آید و در را باز می کند. نمی دانم تعارف کرد یا نکرد و خلاصه گفت که کلیدساز احضار کنیم. زنگ زدم و منتظر شدیم و بر خلاف قول، ساعت از دوازده گذشته بود که آمد. کلیدساز مشخصاتش را گرفت و از من هم پرسید که مطمئن شود، مطمئن است. یک ورقه فلزی نازک را کرد لای چارچوب در و کمی بازی کرد و در باز شد. قبض دستمزد را صادر کرد برای پسر بی نوا و صد و بیست و پنج یورو یعنی پانصد هزار تومان خودمان از او پول گرفت. خیلی دردناک بود. الهی که نصیب گرگ بیابان نشود بماند بی کلید، پشت در بسته، در آلمان.
کلاً کارهای اینچنینی در اینجا خیلی گران هستند؛ تنگ و کوتاه کردن لباس، تعمیر دوچرخه یا لوازم برقی و خانه، تاکسی، کارهای ساختمانی و این جور چیزها. و بسیار بسیار گران هستند هزینه های بیمارستانی و پزشکی برای کسانی که بیمه نباشند.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 16:23 توسط |

امروز را یعنی بیست و یکم فوریه یا دوم اسفند را یونسکو روز جهانی زبان مادری و گویش­ها نامیده است. دلیل خاصی ندارد جز توجه کردن به اهمیت گویش­های بومی و جلوگیری از مردن برخی زبان­ها و گویش­ها در روند جهانی شدن.

نه اینکه چون خودم زبانی هستم این را بگویم اما واقعاً زبان یکی از جالبترین و پیچیده ترین پدیده هاست. گویش یا با اندکی اغماض علمی، لهجه نیز چنین است. حالا اینکه یک گویش و لهجه اصولاً چطور به وجود می آید و اینکه یک گویش چگونه از قضای روزگار، زبان می شود و آن زبان هم می شود زبان معیار و رسمی و این بحث های علمی بماند برای اهلش و هر کس که توضیح بیشتری خواست، بگوید تا بگویم یا برود آلمانی یاد بگیرد بعد برود به دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه تهران، در کتابخانه پایان نامه ایم را بخواند.

صحبت کردن با گویش بومی و یا دست کم با لحن بومی جنبه های مختلفی دارد. گاهی باعث پیش داوری می شود، گاهی کلاس کار را پایین می آورد و گاهی هم بالا می برد. هیچ بشری وجود ندارد که در زبان مادری خود، به گویش صحبت نکند. تهرانی های عزیز هم لهجه دارند و فعلاً نزدیک به دویست سال است که شانس با آنها یار است و لهجه شان شده لهجه معیار چون شهرشان شده است پایتخت فارسی زبانها وگرنه نمی دانم چند صد سال پیش، اکر کسی به شیرازی یا کرمانی یا قزوینی یا ترکی حرف نمی زد، لهجه داشت. اصلاً یک زمانی در دویست و چند کیلومتریِ استهبان ما، یعنی در تخت جمشید، به لهجه معیار صحبت می شده و همه ایرانیهای غیر از آن، از دم لهجه دار حرف می زده اند.

یکی دیگر از جنبه های گویش، شهرت و محبوبیت و منفوریت مردمان آن شهر و منطقه ای است که به آن گویش حرف می زنند. حالا این شهرت و حب و نفرت می تواند درست یا نادرست باشد اما در عمل نتیجه یکسان است و استفاده از آن گویش، آن شهرت و ویژگی ها را در ذهن تداعی می کند. تصور بفرمایید یکی در جمعی، با گویش آبادانی داستانی تعریف کند؛ همین گویش آبادانی باعث می شود که جمع، درصدی از آن داستان را اغراق آمیز و خالی بندی تلقی کنند که آبادانیها چه درست و چه نادرست به این صفت شهره شده اند. و چنین است گویش اصفهانی و شیرازی و جنوبی و شمالی. یکی از بدیهای اغراق در جوکهای قومیتی همین تغییر و تقویت تداعی هاست.

حالا از فرصت استفاده کنم و یادی کنم از گویش بومی خودم که همانا استهبانی است. قبلا هم توصیه کردم که لازم است کسی که زبانشناسی می داند، به این گویش بپردازد علمی و جایی ثبت کند. البته تلاشهایی شده است و کتابهایی نوشته اند اما مبنای علمی ندارد و بیشتر ثبت واژگان است تا شرح دستور و بافت جمله ها و واژه ها. متوجه شده ام گویش استهبانی برای توضیح بعضی پدیده ها بسیار تواناست. معنی این حرف این نیست که در سایر گویش ها چنین توانایی وجود ندارد. معنی این حرف این است که من فقط گویش استهبانی و انشالله گویش معیار را خوب بلدم و اگر ادعایی می کنم، از سر تسلط است نه از سر سلطه جویی. مثال:

چند هفته پیش سینماها را رایگان اعلام کرده بودند. عکس و فیلمها از هجوم مردم به سینماها، سایتهای خبری و محافل روشنفکری دیجیتال را پر کرده بود. در عکسها، آنجاهایی که داشتند فشار می آوردند و شیشه شکسته بود و اوضاع درهم بود، کم و بیش چهره هایی دیده می شدند  که -با کمی نامردی در قضاوت- گروه خونی شان به سینما نمی خورد و اگر از طرف مدرسه و محل کار هم می خواستند اینها را سینما ببرند، در نیمه راه در می رفتند مثل راهپیمایی بیست و دوم بهمن و نماز جمعه. خلاصه شمِّ جامعه شناسی ما گل کرد که این آدمها چه کسانی هستند و برای چه چنین می کنند. بعد به چند دسته تقسیم شدند در ذهنم؛ یکی کسانی که واقعا بلیت سینما برایشان گران است. خود من اینجا آخر هفته ها سینما نمی روم چون در طول هفته ارزانتر است. فکر کنم در این طرز فکر و رفتار هم زیاد تنها نباشم هر چند به روی خودمان نیاوریم. برگردیم به موضوع؛ پس عده ای می آیند بخاطر پایین بودن هزینه. شرمنده ام از اینکه این را می گویم اما عده ای مردنما هم می آیند که در آن شلوغی و در هم بودن زن و مرد، از این فرصت، بهره ای حقیرانه ببرند برای لمس بدن خانم ها. واقعیت است هرچند بسیار تلخ.
عده ای هم بودند که اگر گویش استهبانی می داشتند و از آنها می پرسیدیم که آقا جون شما که اهل سینما نیستی، فیلمی که قرار است پخش بشود هم که باب طبع تو نیست، اهل مزاحمت برای نوامیس هم که نیستی پس چرا آمده ای و چنین سرازپای خود و دیگران نشناخته هجوم می بری برای داخل رفتن، جواب می دادند: «هیچی عامو، اومَدِیم یَکَمی عذاب بیدیم».
عذاب دادن: آزردن اما نه به قصد آزار!

داشتن تنوع گویشی و زبانی در ایران یک فرصت بسیار خوب است برای روبرو شدن با تفاوت و به رسمیت شناختن آن. اینکه مثلاً در یک خوابگاه چند هزار نفری و در یک اتاق چند نفری، با آدمهایی مواجه و همنیشین باشیم که مثل ما هستند ولی مثل ما حرف نمی زنند، خیلی خوب است. تمرین کوچکی است برای زندگی در جهانی که کوچک شده و شاید در یکی، دو، ده، بیست، سی، چهل، پنجاه سال آینده، هر کدام از ما، همسایه ای داشته باشیم که ایرانی نیست و ایرانی هایی باشیم که برای همسایه مان خارجی هستیم.

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 23:10 توسط |

روزهای آخر ترم و البته روزهای میانی ترم در ایران که امتحان های پایان و میان ترم برگزار می شدند، حال و هوای خوابگاه و دانشکده و مخصوصا سالن مطالعه ها و کتابخانه های دانشگاه و غیر دانشگاه دگرگون می شد. در حالی که روزهای معمولی ترم در سالن مطالعه دانشکده زبانهای خارجی فقط فیلم دانلود می شد و ملت چت و بحث و اختلاط می کردند و دانشجویان ترم های اول لیسانس با صدای مرگباری می خندیدند، روزهای آخر ترم خیلی ها با سر و رویی پریشان و رنج دیده صفحه به صفحه می رساندند و اگر هم باید کاری پژوهشی می نوشتند، بازار کپی کردن داغ بود.

اینجا هم همینطور است؛ در طول ترم جز تعداد اندکی که معمولا در فاز پایان نامه هستند و جز آنهایی که به دنیا آمده اند برای خواندن، کسی در کتابخانه پر نمی زند و به جایش سلف دانشگاه و سالن پارتی و راهروهای دانشکده ها پر هستند. الان یک هفته ای هست که کتابخانه پر شده و میز و صندلی نزدیک به پریز برای استفاده از لپ تاپ، حکم جای خالی در متروی تهران را پیدا کرده است.

یاد جناب جواد و ابراهیم و حامد بخیر؛ در روزگار کوی عزیز دانشگاه تهران، به آخرهای شب که می رسیدیم جوری فضاسازی می کردم که الان اگر نخوابیم، گنج قارون از کف داده ایم و خلاصه به هر حیلت و ترفندی متوسل می شدم که چراغ خاموش شود و دراز شویم حتی اگر تا صبح حرف بزنیم. البته بماند که همیشه هم چنین نمی شد و مثلا یکی از آقایان ساعت یک شب احساس گرسنگی می کرد و سفره می انداخت و در کمال ناباوری ماست و گوجه فرنگی می خورد یا آن آقای دیگر، برای صدا و سیما فیلم ویرایش می کرد با آن لهجه اصفهانیش. آن آقای دیگر عالی بود و به شکل عجیبی در هر موقعیتی خواب می رفت برعکس من. خواب همیشه برای من کار بوده است؛ یعنی باید برایش زحمت بکشم. بگذریم؛ معتقدم عمق خواب در اتاقی که سه چهار نفر در آن خواب هستند، بیش از عمق آن در اتاقی یک نفره است. خواب دیگران، خواب می آورد. برای من یک صدای ملایم خروپف، حکم دیازپام نمی دانم چند را دارد.

کتابخانه شلوغ هم شلوغ است و هی رفت آمد است و یکی یادش رفته موبایلش را خاموش کند، یکی لپ تاپش بی صدا نیست، یکی صندلی اش میخ دارد و یکی هوس کرده میان آن سکوت دست جمعی، حال کسی را بپرسد که جز در آن سکوت محال بود به او محل دهد و خیلی مصائب دیگر. اما حال و هوای کتابخانه در روزهای امتحان برای درس خواندن مثل اتاقی است برای خوابیدن که سه چهار نفر در آن خواب هستند و پای فیل را سست می کند که بخوابد. این جمله کژتابی دارد و هر چه هم آن را ویرایش می کنم، صورت به خود نمی گیرد. منظور این است که در کتابخانه شلوغی که همه در آن در حال درس خواندن هستند، به همان خوبی می شود درس خواند که در اتاقی که سه چهار نفر در آن خواب هستند، می شود خوابید. فکر کنم مفهوم را نجات دادم انشالله!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 18:10 توسط |

تلویزیون روشن بود برای خودش و من هم داشتم بر خلاف میل باطنی شکلات می خوردم به جای صبحانه که نان تمام شده بود و یکشنبه بود.

یک مرد پنجاه و چند ساله داشت با یک خانم مثلا سی و چند ساله مصاحبه می کرد که شکل و شمایلی ایرانی یا عربی یا ترکی داشت. بعد کمی دقت کردم و معلوم شد که خانم مجری تلویزیون و نویسنده است. اسمش که ظاهر شد فهمیدم ایرانی نیست. آلمانی را هم مثل آلمانی ها حرف می زد و مشکلی نداشت. آقای مصاحبه گر که کمی هم محو جمال خانم شده بود گفت: خب الان حدود پانزده سال است که گذرنامه آلمانی گرفته ای و آلمانی به حساب میایی. چه احساسی داری؟ جواب داد وای خیلی خوب است و احساس می کنم درِ همه کشورها به رویم باز شده است. قبلا که گذرنامه آلمانی نداشتم موقع ورود به آلمان یا اروپا باید می رفتم توی صف آنهایی که عضو اتحادیه اروپا نیستند می ایستادم و مأمورها چپ چپ نگاه می کردند و سوال می پرسیدند و گاهی مدارک می خواستند و تازه بعد مهر می زدند و وارد سالن اصلی فرودگاه می شدم. اما الان گذرنامه ام را نگاه می کنند و لبخند می زنند و خوش آمد می گویند و تمام و این خیلی خوب است. آدم احساس می کند به شرف و بزرگی اش توهین نشده و ... . خیلی ذوق داشت. عصبانی شدم. کمی هم بد و بیراه گفتم. عیبی نداشت؛ کسی که در اتاق نبود، تلویزیون هم گوش ندارد.
از این به درد آمده بودم که سختگیری بی مورد یا اصلا با مورد مأموران فرودگاه را با بی شرفی و با شرفی یکسان کرد. یعنی مثلا اگر بنده را توی فرودگاه مونیخ معطل کنند و مدارک اضافی بخواهند و حتی بگویند چمدانم را باز کنم، با وجود اینکه می دانند دانشجو هستم و تهدید مهمی به حساب نمی آیم، آن وقت شرف و حیثیت من است که بالا پایین می شود. کمی در اینترنت جستجو کردم و در آوردم که خانم اصالتا اهل کنیا بوده و پدرش سفیر آنجا در اینجا و بعد حکومت کنیا را نمی دانم چه می شود و پدر برمی گردد و دختر می ماند و تقاضای پناهندگی می کند و بعد از چند سال، سرانجام گذرنامه آلمانی می گیرد و بعد هم پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی می کند و می شود مجری برنامه های تبلیغاتی و اینترنتی و اینها. یک کتاب هم نوشته است شرح حال خودش. حالا من نمی خواهم قضاوت کنم که در جامعه مدگرایی مثل آلمان، مدل و مجری شدن چه پشت پرده ها که ندارد. فرض بر این است که پله ها را خودش طی کرده و آفرین.

این اولین بار نبود که می شنیدم که یک آدمی که مهاجرت کرده و یا اصالتاً آلمانی نیست، از این که گذرنامه آلمانی گرفته چنین ذوق دارد. همان چند سال پیش با آقای میرحسین موسوی هم موافق نبودم آن موقع که گفت ایرانی ها در خارج به دلیل اقدامات ضعیف دولت قبل، ذلیل و خوار شده اند چون حالا باید بیشتر مورد کنترل قرار بگیرند. البته در بیشتر موارد دیگر موافق بودم! خودمان هستیم.

کلا من مسئله کنترل اضافی و سختگیری را برای خودم حل کرده ام؛ آن پلیس یا مأموری که نسبت به من به خاطر رنگ مو و هویت ملی ام سختگیری بیشتری به خرج می دهد، به دو علت ممکن است این کار را بکند: یا با هویت و نژاد و رنگ و روی من مشکل دارد و دردش می آید که من و چند میلیون نفر دیگر هی اینجا هستیم و می رویم و می آییم و احساس خفگی می کند و مشکل خودبرتربینی دارد یا اینکه چون خاورمیانه و آفریقا -چه خوشمان بیاید چه نیاید- خاستگاه تروریسم و قاچاق مواد مخدر و مهاجرت غیرقانونی و این نابکاری هاست، با دقت و سختگیری بیشتری من و امثال من را بررسی می کند که کلاه سرشان نرود و کسی با عنوان دانشجو و پژوهشگر و تاجر، بمب و تشکیلات نیاورد.

اگر حالت اول باشد، که آن سختگیری، با شرف و عزت من ربطی ندارد. شدت سختگیری آن مأمور، شدت عقده ها و کمبودها و بی فکری اش را می رساند. فرض بفرمایید در داخل ایران، کسی مأموری چیزی بدون مجوز و با لحن و نگاه بد، خانه فرد محترمی را بازرسی کند و به او توهین کند. آیا شرف و عزت آن مأمور ایراد دارد یا شرف و عزت آن که خانه اش را چنان زیر و رو کرده اند؟ اگر هم مورد دوم باشد که مشکلی نیست. ریگی که در کفش نداریم. آنها هم لابد خیلی وظیفه شناس هستند و از این چیزها.

در نهایت به سایت آن خانم مجری و نویسنده، ایمیل زدم و این حرفها را نوشتم. باشد که به دستش برسد و اگر نرسد هم مهم نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 18:53 توسط |

مطالب قدیمی‌تر