X
تبلیغات
روزگار من
امشب یکی از دوستان ایرانی آمد اتاق جدیدم برای کاری. صحبت شد از سفرم به ایران که اگر خدا بخواهد هفته آینده خواهد بود بعد از یک سال و نیم.

صحبت از این شد که در ایران بعضی چیزها خیلی روی اعصاب و روان هستند با اینکه می‌توانند نباشند؛ مثلاً اینکه وقتی می‌خواهید چیزی را با کارت پرداخت کنید، آن فروشنده یا صندوق‌دار کارت را از شما می‌گیرد، توی دستگاه می‌کند و بعد می‌پرسد: رمز؟! پیش آمدن چنین صحنه‌ای در اینجا محال است و در خیال و اوهام هم نمی‌گنجد. واقعاً چرا ما باید در هر فروشگاهی و پای هر صندوقی رمز کارت بانک خود را بگوییم؟ این یکی از رنج‌های الکی است مثلا.

رنج الکی دیگر، تحمل بوی نامطبوع آدمهاست در متروی تهران یا در اتوبوس‌ها و کلا هر جا که کمی شلوغ باشد. بسیار بسیار بعید است، هزینه بهداشت فردی آن‌قدر بالا باشد که آدم‌ها نتوانند رسیدگی حداقلی به خود داشته باشند. اصلاً شامپو و صابون و آب گران؛ مسواک زدن هم؟! دریغ از یک آدامس!

مثال‌ها بسیارند؛ آشغال ریختن در پیاده‌رو و کوچه و خیابان و در و دشت، حیف کردن غذاهای سلف، ترکاندن برق مجانی خوابگاه‌ها از شدت مصرف، رد شدن از لا و زیر و بغل و توی سوراخ نرده‌های وسط خیابان به جای پل هوایی و خط عابر پیاده، متلک گفتن‌های دو ثانیه‌ای پسرها به دخترها، تحمل اخبار تلویزیون وقتی دارد می‌گوید همه دنیا هم بدبخت است، اگر ما هم بدبختیم و تحمل صدایش وقتی که جای همین حرفهای آداب زندگانی، تحلیل سیاسی دوزاری تحویل می‌دهد که خودشان هم باورشان نمی‌شود.

رنج الکی است آن چیزی که سرشار از بیهودگی است و هیچ سودی نهفته نیست حتی در عمق هزارکیلومتری اش.

حالا اگر عده‌ای پیدا شوند که بگویند برو عامو! رنج ندیدی که به اینها می‌گویی رنج، به آنها خواهم گفت تحمل شما هم همانا رنج الکی است! رنج‌های بزرگ و شدید و صدهزارکیلویی را هم می‌دانم چیست اما بنا نیست دم سفر، تَه تعطیلات نوروز و دو هفته از سال نو نگذشته، به رخ بشریت بکشیم، آن چه را شب و روز بر او می رود.
شاد باشد بشر حتی بیخودی!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 3:2 توسط |

باز هم روزهای آخر سال است و حتی اگر هنگام درو نباشد، موقع یاد کردنی است از کِشته های خویش. البته ما به کاشته و داشته‌های خود کاری نداریم معمولاً و آنچه که گفتگوهایمان را گرم می‌کند، صحبت از دیگران است. حالا این دیگران می‌تواند، یکی از دوستان باشد یا همسایه‌ها یا اقوام و خویشان و فلان دشمن یا دولت و رئیس و یا مفهومی به نام «مردم». خیلی کم پیش می‌آید کسی واقعاً بخواهد بداند: حال خودِ خودِ خودِ ما چطور است و همین‌طور هم هست وقتی که می‌خواهیم بدانیم حال دیگران چطور است. یک سری پرسش و پاسخ کلیشه‌ای رد و بدل می‌شود با جواب‌هایی مورد انتظار. البته غیر از این اگر باشد، گفتگوها بحرانی می‌شوند. تصور بفرمایید در پاسخ به این سوال که: خب حالت چطوره؟ خوش می‌گذره؟ جواب بشنویم: حالم خوب نیست و افتضاح می‌گذرد. این گفتگو آن وقت به هر چیزی شبیه می شود جز آن چیزی که اسمش را می‌گذاریم: احوال‌پرسی.

اصلاً داستان سال و ماه و روز و شب ما دو گونه است، اگر بیشتر نباشد؛ یکی آن که برای دیگران بازش می‌گوییم و آنی که برای خودمان در گفتگوهایی با خودمان .آنچه برای دیگران می‌گوییم از خودمان، آن روایت خنثی و بی‌خطر است از پیروزی‌هایی که داشته‌ایم یا شکست‌هایی که خورده‌ایم؛ ما داستان حال و روز و زندگی‌مان را آن گونه روایت می‌کنیم، که باید روایت کنیم. از شکست و پیروزی و فراز و فرود که صحبت می‌شود، آنی را فراز روز و شب و سال و ماه‌مان می‌خوانیم، که دیگران به عنوان اوج می‌شناسند و شنیدنش می‌خواهند و آنی را شکست روایت می‌کنیم که دیگران شکست می‌دانند. شگفتانگیز است قدرت ذهن و زبان ما در بازگویی متنوع یک واقعیت یا حس واحد در نزد آدم‌هایی که هیچکدام مثل هم نیستند.
در پایان هر سال می‌توانیم خوبی‌ها و بدی‌ها و ناکامی‌ها و کامیابی‌هایی را که در آن سال تجربه کرده ایم، لیست کنیم بر اساس سلیقه شنونده و خواننده و این می شود روایت ما از سال ما برای دیگران و روایت حال ما.
اما آن روایتی از زندگی و که برای خودمان تعریف میکنیم چه بسا هیچ شباهتی نداشته باشد با آن روایت دیگرانی. چه بسا بزرگترین شکست یک آدم در سال، ناتوانی از کمک به کودکی جنگ زده در فلان کشور دنیا باشد که اخبار نشان داد و بزرگترین پیروزی‌اش چیزی شبیه برعکس این یا آرامش بیمعنی بعد از جارو کردن اتاق.

منظور این که نباید دلخوش بود به احوال‌پرسی‌های عیدانه و جواب‌هایی که در پرسش از حال و روز، از دیگران می‌گیریم. برای اینکه بدانیم واقعاً حال کسی که حالش را می‌پرسیم چطور است، باید اول بگذریم از گفتن و شنیدن روایت‌هایی که عادت داریم به گفتن و شنیدن آنها؛ باید رد بشویم از این بحث‌های همیشگی در مورد قیمت اجناس و کیفیت آجیل امسال و پارسال و درد و درمان‌ها و غم و شادی‌های شناخته شده. باید احوال اختصاصی هر کسی را با یک احوال‌پرسی اختصاصی شنید. تازه آن موقع است که نوروز و دید و بازدیدها، فرصتی می‌شود برای بهتر شدن حال، اگر نه بهترین شدنش.

 قرار نیست این آخر سالی به روی خودمان بیاورم که از مسیر سال 92 به چه سرعتی گذشتیم و از 91 هم همین‌طور و از 80 و 70 هم. به جای آن، آرزو می‌کنم، سال 93 که به درش نزدیک شده‌ایم و همگی (؟) وارد آن خواهیم شد و بعد از سیصد و خرده‌ای روز از آن نیز به در خواهیم شد (؟)، دالانی باشد پر از آن چیزهای خوب که در سال و سال‌های قبلش یا ندیدیم یا کم دیدیم یا تا آمدیم ببینیم تمام شد.

 سال نو مبارک!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 18:34 توسط |

ساعت یازده شب بود که کسی زنگ در را زد و گفت که اگر ممکن است در اصلی ساختمان را برایش باز کنم چون پشت در مانده است. باز کردم و تشکر کرد و تمام. نیم ساعتی گذشت و دوباره زنگ زد. گفتم بله، گفت کلیدش داخل اتاق مانده و در بسته شده و پشت در اتاق مانده و آیا من شماره ای از سرایدار مجموعه دارم. گفتم فعلا بیاید تو ببینیم چه می شود کرد. پسر صاف و ساده ای بود. معلوم شد موقتاً به جای یکی از همسایه ها آمده است و یادش نبوده که در اتاق دستگیره دو طرفه ندارد و از بیرون فقط با کلید باز می شود. به او توضیح دادم که سرایدر در این وقت از شب محال است جواب بدهد و خودش هم گفت که زنگ خانه اش را زده اما بی جواب مانده. گفتم شنیده ام با استفاده از کارت یا یک مقوا می شود در را باز کرد. کارتی برداشتم و کمی با در ور رفتیم اما نشد و زیاد هم صلاح نبود توی راهرو با دری بسته آن وقت شب کلنجار بروم. گفت زنگ بزنم به کلیدساز. گفتم بالای پنجاه یورو دستمزد می گیرند و پیشنهاد کردم شب را برود بخوابد اتاقی که خالی است و کلیدش در اختیار من است و صبح سرایدار می آید و در را باز می کند. نمی دانم تعارف کرد یا نکرد و خلاصه گفت که کلیدساز احضار کنیم. زنگ زدم و منتظر شدیم و بر خلاف قول، ساعت از دوازده گذشته بود که آمد. کلیدساز مشخصاتش را گرفت و از من هم پرسید که مطمئن شود، مطمئن است. یک ورقه فلزی نازک را کرد لای چارچوب در و کمی بازی کرد و در باز شد. قبض دستمزد را صادر کرد برای پسر بی نوا و صد و بیست و پنج یورو یعنی پانصد هزار تومان خودمان از او پول گرفت. خیلی دردناک بود. الهی که نصیب گرگ بیابان نشود بماند بی کلید، پشت در بسته، در آلمان.
کلاً کارهای اینچنینی در اینجا خیلی گران هستند؛ تنگ و کوتاه کردن لباس، تعمیر دوچرخه یا لوازم برقی و خانه، تاکسی، کارهای ساختمانی و این جور چیزها. و بسیار بسیار گران هستند هزینه های بیمارستانی و پزشکی برای کسانی که بیمه نباشند.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 16:23 توسط |

امروز را یعنی بیست و یکم فوریه یا دوم اسفند را یونسکو روز جهانی زبان مادری و گویش­ها نامیده است. دلیل خاصی ندارد جز توجه کردن به اهمیت گویش­های بومی و جلوگیری از مردن برخی زبان­ها و گویش­ها در روند جهانی شدن.

نه اینکه چون خودم زبانی هستم این را بگویم اما واقعاً زبان یکی از جالبترین و پیچیده ترین پدیده هاست. گویش یا با اندکی اغماض علمی، لهجه نیز چنین است. حالا اینکه یک گویش و لهجه اصولاً چطور به وجود می آید و اینکه یک گویش چگونه از قضای روزگار، زبان می شود و آن زبان هم می شود زبان معیار و رسمی و این بحث های علمی بماند برای اهلش و هر کس که توضیح بیشتری خواست، بگوید تا بگویم یا برود آلمانی یاد بگیرد بعد برود به دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه تهران، در کتابخانه پایان نامه ایم را بخواند.

صحبت کردن با گویش بومی و یا دست کم با لحن بومی جنبه های مختلفی دارد. گاهی باعث پیش داوری می شود، گاهی کلاس کار را پایین می آورد و گاهی هم بالا می برد. هیچ بشری وجود ندارد که در زبان مادری خود، به گویش صحبت نکند. تهرانی های عزیز هم لهجه دارند و فعلاً نزدیک به دویست سال است که شانس با آنها یار است و لهجه شان شده لهجه معیار چون شهرشان شده است پایتخت فارسی زبانها وگرنه نمی دانم چند صد سال پیش، اکر کسی به شیرازی یا کرمانی یا قزوینی یا ترکی حرف نمی زد، لهجه داشت. اصلاً یک زمانی در دویست و چند کیلومتریِ استهبان ما، یعنی در تخت جمشید، به لهجه معیار صحبت می شده و همه ایرانیهای غیر از آن، از دم لهجه دار حرف می زده اند.

یکی دیگر از جنبه های گویش، شهرت و محبوبیت و منفوریت مردمان آن شهر و منطقه ای است که به آن گویش حرف می زنند. حالا این شهرت و حب و نفرت می تواند درست یا نادرست باشد اما در عمل نتیجه یکسان است و استفاده از آن گویش، آن شهرت و ویژگی ها را در ذهن تداعی می کند. تصور بفرمایید یکی در جمعی، با گویش آبادانی داستانی تعریف کند؛ همین گویش آبادانی باعث می شود که جمع، درصدی از آن داستان را اغراق آمیز و خالی بندی تلقی کنند که آبادانیها چه درست و چه نادرست به این صفت شهره شده اند. و چنین است گویش اصفهانی و شیرازی و جنوبی و شمالی. یکی از بدیهای اغراق در جوکهای قومیتی همین تغییر و تقویت تداعی هاست.

حالا از فرصت استفاده کنم و یادی کنم از گویش بومی خودم که همانا استهبانی است. قبلا هم توصیه کردم که لازم است کسی که زبانشناسی می داند، به این گویش بپردازد علمی و جایی ثبت کند. البته تلاشهایی شده است و کتابهایی نوشته اند اما مبنای علمی ندارد و بیشتر ثبت واژگان است تا شرح دستور و بافت جمله ها و واژه ها. متوجه شده ام گویش استهبانی برای توضیح بعضی پدیده ها بسیار تواناست. معنی این حرف این نیست که در سایر گویش ها چنین توانایی وجود ندارد. معنی این حرف این است که من فقط گویش استهبانی و انشالله گویش معیار را خوب بلدم و اگر ادعایی می کنم، از سر تسلط است نه از سر سلطه جویی. مثال:

چند هفته پیش سینماها را رایگان اعلام کرده بودند. عکس و فیلمها از هجوم مردم به سینماها، سایتهای خبری و محافل روشنفکری دیجیتال را پر کرده بود. در عکسها، آنجاهایی که داشتند فشار می آوردند و شیشه شکسته بود و اوضاع درهم بود، کم و بیش چهره هایی دیده می شدند  که -با کمی نامردی در قضاوت- گروه خونی شان به سینما نمی خورد و اگر از طرف مدرسه و محل کار هم می خواستند اینها را سینما ببرند، در نیمه راه در می رفتند مثل راهپیمایی بیست و دوم بهمن و نماز جمعه. خلاصه شمِّ جامعه شناسی ما گل کرد که این آدمها چه کسانی هستند و برای چه چنین می کنند. بعد به چند دسته تقسیم شدند در ذهنم؛ یکی کسانی که واقعا بلیت سینما برایشان گران است. خود من اینجا آخر هفته ها سینما نمی روم چون در طول هفته ارزانتر است. فکر کنم در این طرز فکر و رفتار هم زیاد تنها نباشم هر چند به روی خودمان نیاوریم. برگردیم به موضوع؛ پس عده ای می آیند بخاطر پایین بودن هزینه. شرمنده ام از اینکه این را می گویم اما عده ای مردنما هم می آیند که در آن شلوغی و در هم بودن زن و مرد، از این فرصت، بهره ای حقیرانه ببرند برای لمس بدن خانم ها. واقعیت است هرچند بسیار تلخ.
عده ای هم بودند که اگر گویش استهبانی می داشتند و از آنها می پرسیدیم که آقا جون شما که اهل سینما نیستی، فیلمی که قرار است پخش بشود هم که باب طبع تو نیست، اهل مزاحمت برای نوامیس هم که نیستی پس چرا آمده ای و چنین سرازپای خود و دیگران نشناخته هجوم می بری برای داخل رفتن، جواب می دادند: «هیچی عامو، اومَدِیم یَکَمی عذاب بیدیم».
عذاب دادن: آزردن اما نه به قصد آزار!

داشتن تنوع گویشی و زبانی در ایران یک فرصت بسیار خوب است برای روبرو شدن با تفاوت و به رسمیت شناختن آن. اینکه مثلاً در یک خوابگاه چند هزار نفری و در یک اتاق چند نفری، با آدمهایی مواجه و همنیشین باشیم که مثل ما هستند ولی مثل ما حرف نمی زنند، خیلی خوب است. تمرین کوچکی است برای زندگی در جهانی که کوچک شده و شاید در یکی، دو، ده، بیست، سی، چهل، پنجاه سال آینده، هر کدام از ما، همسایه ای داشته باشیم که ایرانی نیست و ایرانی هایی باشیم که برای همسایه مان خارجی هستیم.

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 23:10 توسط |

روزهای آخر ترم و البته روزهای میانی ترم در ایران که امتحان های پایان و میان ترم برگزار می شدند، حال و هوای خوابگاه و دانشکده و مخصوصا سالن مطالعه ها و کتابخانه های دانشگاه و غیر دانشگاه دگرگون می شد. در حالی که روزهای معمولی ترم در سالن مطالعه دانشکده زبانهای خارجی فقط فیلم دانلود می شد و ملت چت و بحث و اختلاط می کردند و دانشجویان ترم های اول لیسانس با صدای مرگباری می خندیدند، روزهای آخر ترم خیلی ها با سر و رویی پریشان و رنج دیده صفحه به صفحه می رساندند و اگر هم باید کاری پژوهشی می نوشتند، بازار کپی کردن داغ بود.

اینجا هم همینطور است؛ در طول ترم جز تعداد اندکی که معمولا در فاز پایان نامه هستند و جز آنهایی که به دنیا آمده اند برای خواندن، کسی در کتابخانه پر نمی زند و به جایش سلف دانشگاه و سالن پارتی و راهروهای دانشکده ها پر هستند. الان یک هفته ای هست که کتابخانه پر شده و میز و صندلی نزدیک به پریز برای استفاده از لپ تاپ، حکم جای خالی در متروی تهران را پیدا کرده است.

یاد جناب جواد و ابراهیم و حامد بخیر؛ در روزگار کوی عزیز دانشگاه تهران، به آخرهای شب که می رسیدیم جوری فضاسازی می کردم که الان اگر نخوابیم، گنج قارون از کف داده ایم و خلاصه به هر حیلت و ترفندی متوسل می شدم که چراغ خاموش شود و دراز شویم حتی اگر تا صبح حرف بزنیم. البته بماند که همیشه هم چنین نمی شد و مثلا یکی از آقایان ساعت یک شب احساس گرسنگی می کرد و سفره می انداخت و در کمال ناباوری ماست و گوجه فرنگی می خورد یا آن آقای دیگر، برای صدا و سیما فیلم ویرایش می کرد با آن لهجه اصفهانیش. آن آقای دیگر عالی بود و به شکل عجیبی در هر موقعیتی خواب می رفت برعکس من. خواب همیشه برای من کار بوده است؛ یعنی باید برایش زحمت بکشم. بگذریم؛ معتقدم عمق خواب در اتاقی که سه چهار نفر در آن خواب هستند، بیش از عمق آن در اتاقی یک نفره است. خواب دیگران، خواب می آورد. برای من یک صدای ملایم خروپف، حکم دیازپام نمی دانم چند را دارد.

کتابخانه شلوغ هم شلوغ است و هی رفت آمد است و یکی یادش رفته موبایلش را خاموش کند، یکی لپ تاپش بی صدا نیست، یکی صندلی اش میخ دارد و یکی هوس کرده میان آن سکوت دست جمعی، حال کسی را بپرسد که جز در آن سکوت محال بود به او محل دهد و خیلی مصائب دیگر. اما حال و هوای کتابخانه در روزهای امتحان برای درس خواندن مثل اتاقی است برای خوابیدن که سه چهار نفر در آن خواب هستند و پای فیل را سست می کند که بخوابد. این جمله کژتابی دارد و هر چه هم آن را ویرایش می کنم، صورت به خود نمی گیرد. منظور این است که در کتابخانه شلوغی که همه در آن در حال درس خواندن هستند، به همان خوبی می شود درس خواند که در اتاقی که سه چهار نفر در آن خواب هستند، می شود خوابید. فکر کنم مفهوم را نجات دادم انشالله!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 18:10 توسط |

تلویزیون روشن بود برای خودش و من هم داشتم بر خلاف میل باطنی شکلات می خوردم به جای صبحانه که نان تمام شده بود و یکشنبه بود.

یک مرد پنجاه و چند ساله داشت با یک خانم مثلا سی و چند ساله مصاحبه می کرد که شکل و شمایلی ایرانی یا عربی یا ترکی داشت. بعد کمی دقت کردم و معلوم شد که خانم مجری تلویزیون و نویسنده است. اسمش که ظاهر شد فهمیدم ایرانی نیست. آلمانی را هم مثل آلمانی ها حرف می زد و مشکلی نداشت. آقای مصاحبه گر که کمی هم محو جمال خانم شده بود گفت: خب الان حدود پانزده سال است که گذرنامه آلمانی گرفته ای و آلمانی به حساب میایی. چه احساسی داری؟ جواب داد وای خیلی خوب است و احساس می کنم درِ همه کشورها به رویم باز شده است. قبلا که گذرنامه آلمانی نداشتم موقع ورود به آلمان یا اروپا باید می رفتم توی صف آنهایی که عضو اتحادیه اروپا نیستند می ایستادم و مأمورها چپ چپ نگاه می کردند و سوال می پرسیدند و گاهی مدارک می خواستند و تازه بعد مهر می زدند و وارد سالن اصلی فرودگاه می شدم. اما الان گذرنامه ام را نگاه می کنند و لبخند می زنند و خوش آمد می گویند و تمام و این خیلی خوب است. آدم احساس می کند به شرف و بزرگی اش توهین نشده و ... . خیلی ذوق داشت. عصبانی شدم. کمی هم بد و بیراه گفتم. عیبی نداشت؛ کسی که در اتاق نبود، تلویزیون هم گوش ندارد.
از این به درد آمده بودم که سختگیری بی مورد یا اصلا با مورد مأموران فرودگاه را با بی شرفی و با شرفی یکسان کرد. یعنی مثلا اگر بنده را توی فرودگاه مونیخ معطل کنند و مدارک اضافی بخواهند و حتی بگویند چمدانم را باز کنم، با وجود اینکه می دانند دانشجو هستم و تهدید مهمی به حساب نمی آیم، آن وقت شرف و حیثیت من است که بالا پایین می شود. کمی در اینترنت جستجو کردم و در آوردم که خانم اصالتا اهل کنیا بوده و پدرش سفیر آنجا در اینجا و بعد حکومت کنیا را نمی دانم چه می شود و پدر برمی گردد و دختر می ماند و تقاضای پناهندگی می کند و بعد از چند سال، سرانجام گذرنامه آلمانی می گیرد و بعد هم پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی می کند و می شود مجری برنامه های تبلیغاتی و اینترنتی و اینها. یک کتاب هم نوشته است شرح حال خودش. حالا من نمی خواهم قضاوت کنم که در جامعه مدگرایی مثل آلمان، مدل و مجری شدن چه پشت پرده ها که ندارد. فرض بر این است که پله ها را خودش طی کرده و آفرین.

این اولین بار نبود که می شنیدم که یک آدمی که مهاجرت کرده و یا اصالتاً آلمانی نیست، از این که گذرنامه آلمانی گرفته چنین ذوق دارد. همان چند سال پیش با آقای میرحسین موسوی هم موافق نبودم آن موقع که گفت ایرانی ها در خارج به دلیل اقدامات ضعیف دولت قبل، ذلیل و خوار شده اند چون حالا باید بیشتر مورد کنترل قرار بگیرند. البته در بیشتر موارد دیگر موافق بودم! خودمان هستیم.

کلا من مسئله کنترل اضافی و سختگیری را برای خودم حل کرده ام؛ آن پلیس یا مأموری که نسبت به من به خاطر رنگ مو و هویت ملی ام سختگیری بیشتری به خرج می دهد، به دو علت ممکن است این کار را بکند: یا با هویت و نژاد و رنگ و روی من مشکل دارد و دردش می آید که من و چند میلیون نفر دیگر هی اینجا هستیم و می رویم و می آییم و احساس خفگی می کند و مشکل خودبرتربینی دارد یا اینکه چون خاورمیانه و آفریقا -چه خوشمان بیاید چه نیاید- خاستگاه تروریسم و قاچاق مواد مخدر و مهاجرت غیرقانونی و این نابکاری هاست، با دقت و سختگیری بیشتری من و امثال من را بررسی می کند که کلاه سرشان نرود و کسی با عنوان دانشجو و پژوهشگر و تاجر، بمب و تشکیلات نیاورد.

اگر حالت اول باشد، که آن سختگیری، با شرف و عزت من ربطی ندارد. شدت سختگیری آن مأمور، شدت عقده ها و کمبودها و بی فکری اش را می رساند. فرض بفرمایید در داخل ایران، کسی مأموری چیزی بدون مجوز و با لحن و نگاه بد، خانه فرد محترمی را بازرسی کند و به او توهین کند. آیا شرف و عزت آن مأمور ایراد دارد یا شرف و عزت آن که خانه اش را چنان زیر و رو کرده اند؟ اگر هم مورد دوم باشد که مشکلی نیست. ریگی که در کفش نداریم. آنها هم لابد خیلی وظیفه شناس هستند و از این چیزها.

در نهایت به سایت آن خانم مجری و نویسنده، ایمیل زدم و این حرفها را نوشتم. باشد که به دستش برسد و اگر نرسد هم مهم نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 18:53 توسط |

یک ماه پیش بود تقریباً تولد استاد راهنمایم. حالا همین جا گریزی بزنم به بحث تولد و جشن گرفتن آن؛ برای من تولد خودم زیاد مهم نیست؛ یعنی اگر خانواده و فامیل و دوستان هرگز یادشان نباشد که فلان روز، تولد من است، رنجیده خاطر نمی شوم اصلاً. راستش خودم هم متأسفانه در قبال زادروز دیگران زیاد حساس نیستم و چنین نیست که در هر گوشه و کناری یادداشت کرده باشم که فلانی فلان روز به دنیا آمده است. می دانم هم که کار خوبی نیست و اینکه من به زادروز خودم اهمیت نمی دهم دلیل نمی شود که دیگران هم چنین باشند و به حق انتظار نداشته باشند.

البته فکر می کنم اصولا پدیده جشن گرفتن روز تولد، یک پدیده تقریباً مدرن و سوغاتی شهرهای بزرگ است و یاد ندارم که در طایفه ما مثلا دعوت شده باشم برای جشن تولد پسردایی یا پسرخاله ام چه برسد به پدر و مادرشان. در نسلهای جدیدتر این رسم رواج بیشتری پیدا کرده است و گردن ما هم از مو باریکتر است و شادی همیشه خوب است، حتی اگر بی بهانه باشد.
در اینجا اما جشن روز تولد بسیار رایج است و پیر و جوان و زن و مرد همگی روز تولد دارند و معمولاً هم بی اعتنا از کنارشان رد نمی شود.

تقریبا یک ماه پیش، یکی از همکلاسی ها فرمود که فلان روز تولد استادراهنماست و از آنجا که در کنار خانواده اش نیست، ما برایش جشنی بگیریم که احساس خوبی پیدا کند در شصت و چهارسالگی. توافقی شد و آنها که می تواستند بیایند، گفتند می آییم و آنها که نمی توانستند، گفتند شریک می شویم در هدیه و تبریک و خلاصه روز موعود فرارسید و هدیه مختصری فراهم شد و کارت تبریک. در کافه ای دعوت کردیم جناب استاد را و پول غذایش را هم به عهده گرفتیم. خوشحال شد. هدیه اش دو کارت ورود به مجموعه آبهای معدنی بود که برود آنجا و در آبهای معدنی شنا کند و حالش جا بیاید. چیز ارزانی نیست اما ما ده نفر بودیم و هزینه ها پخش شد و برای ما گران نیفتاد که همه دانشجوییم و بضاعت اندک است.

جمع کوچکی بودیم و از هر دری سخن رفت و آنجا در این مورد بحث شد که گویا در این مجموعه آب معدنی، حوضی هم هست از شیر بُز که غوطه ور شدن در آن خوب است برای پوست و من داشت یادم می آمد که در مدرسه به ما می گفتند شاه و همسرش در کاخشان استخری داشته اند از شیر که در آن شنا می کرده اند و ببینید با پول ملت چه می شده و ما هم ای داد بیداد می گفتیم. یکی از همکلاسی های چینی که طبیعتا پسر نبود، با هیجان تعریف می کرد که بله این حوض شیر برای پوست خوب است و چنین و چنان می کند و می گفت که در فلان شهر حوضی هست پر از گیاهان دریایی که رفتن در آن مثلا برای تقویت گوش خوب است. یکی دیگر از همکلاسی ها اهل کشور دوست و برادر اسلوانی که او هم طبیعتا پسر نبود می گفت در همین مجموعه ماساژ هم می دهند و فلان نمونه از چندین نوع ماساژ برای رفع دردهای ناشی از خستگی و نشستن زیاد، خوب است. یکی دیگر از همکلاسی ها که اهل مراکش است و استثنائاً پسر است گفت که در پایتخت کشورش روغنی می فروشند که گران هم هست و در اروپا از آن برای ماساژ استفاده می کنند و مثلاً روح آدم شاد می شود و خیلی خوش است و فلان. جالب این بود که گویندگان این حکایات به اضافه استاد راهنمایم خودشان دست کم یک بار و بلکه چندین بار تمامی اینها را تجربه کرده بودند. یک همکلاسی چینی دیگر که جز پسر  نمی تواند باشد کنارم بود و خیلی با هم جوریم. گفتم فلانی اینا چی دارن میگن؟ گفت والا دلشون خوشه. گفتم تو رفتی تا حالا تو حوض شیر بز؟ گفت من تا حالا ماساژ هم نگرفتم و شیر بز هم به زحمت می خورم به خاطر بوش. گفت تو چی؟ گفتم ما قبلا یه شاه و شهبانویی داشتیم که بنا بر شایعات اونها به نمایندگی از همه مردم ایران تو حوض شیر می رفتن ظاهراً. گفت پس تو درد ناشی از نشستن طولانی و سرویس شدن اعضا و جوارح رو چیکار میکنی؟ گفتم تحمل! گفت aushalten ist etwas, was sie nicht können

 تحمل، چیزی است که اینها نمی توانند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 16:59 توسط |

هفته پیش به قول قدیمی ها تلویزیون باز بود و داشتم ناهار را به وقت عصرانه می خوردم که صبحانه را به وقت ناهار خورده بودم. این اصطلاح باز بودن تلویزیون برمی گردد به تلویزیونهای قدیمی که روشن-خاموش کردنش دکمه ای نبود و پیچی بود. یک پیچ هم یا بسته است یا باز بنابراین تلویزیون می تواند باز یا بسته باشد که در واقع همان یا روشن یا خاموش است. توضیح بدیهیات هم بعضی وقتها کیف دارد و این توضیح از آن جمله بود.

به هر حال، تلویزیون روشن بود و اسم برنامه اش یادم نیست. چیزی بود مثل این برنامه هایی که صدا و سیمای خودمان (؟) پخش می کند و پلیس راهنمایی رانندگی، راننده های متخلف را می گیرد و مکافات. این برنامه در مورد تخلف های رانندگی نبود اما جنس برنامه از آن نوع بود. دو نفر با لباس فرم و خودروی نشانه دار، در شهر دور می زدند و هر جا که آشغالی انبوه و نیمه انبوه، نابجا ریخته شده بود، می ایستادند و پیگیری می کردند که اشغال از کجا آمده، چه کسی ریخته و چرا و اگر اوضاع ناجور بود، جریمه ای هم در نظر می گرفتند. به آلمانی اسمشان مول دِتِکتیف بود که یعنی کاراگاه زباله. شما در آلمان می توانید لوازم منزل را که دیگر به کارتان نمی آید، لیست کنید، از طریق اینترنت به اطلاع شهردای برسانید، بعد لوازم را در روزی مشخص کنار پیاده رو بگذارید، بعد کامیون یا هر چیز دیگری از شهرداری می آید و آن لوازم را با خودش می برد. قانوناً شما اجازه ندارید یک روز یا یک شب زودتر از آنچه که به اطلاع شهرداری رسانده اید، وسایل را کنار خیابان بگذارید. حالا یک نفر پیدا شده بود که به جای صبح زود روز موعود، عصر روز قبل از روز موعود لوازم کهنه اش را کنار خیابان گذاشته بود و این کاراگاهان زباله چشمشان به ماجرا افتاد و گیر دادند و "مجرم" را یافتند و البته به تذکری جدی بسنده کردند. البته کنار خیابان گذاشتن وسایل قدیمی خانه خوبی هایی هم دارد که در آخر خواهم گفت.

یک بار دیگر نمی دانم کِی بود که باز تلویزیون باز بود و خانمی را نشان می داد که در واقع داروغه بود یا همان مأمور اجرای حکم. مردی به خاطر عدم پرداخت مالیات رادیو-تلویزیون (ماهیانه 17 یورو که در دولت تدبیر و امید می شود حدود 68 هزارتومان و در دولت عدالت و مهرورزی می شد 85 هزار تومان) مبلغ بالایی (نزدیک 5 هزار یورو) جریمه شده بود. بعد اعلام کرده بود که بی پول است و کف دستش مو ندارد. حالا این مأمور اجرای حکم با مجوز وارد خانه اش شده بود که ببیند چیز با ارزشی در خانه دارد که مصادره کنند یا خیر. خلاصه گشت و گذاری کردند در خانه و چیزی پیدا نشد و ناگهان چشم خانم به آلبوم تمبر آقا افتاد و بعد دادند ارزیابی کردند و دریافتند که قیمت خوبی دارد و مصادره شد. برنامه که تمام شد، من به خودم گفتم خدا پدرت بیامرزد که فرار مالیاتی نمی کنی که اگر مچ گیری کنند، چنین بلایی نازل می شود بر سرت.

از این نمونه برنامه های تلویزیونی فراوان هست. کاراگاه زباله، مأمور بهداشت، مأمور پلیس، مأمور مخفی فروشگاههای بزرگ و غیره و غیره. حالا من نمی دانم ما هم در ایران از این مأمورها داریم یا نه و اگر داریم پس چرا تا قبل از ارتکاب جرم کسی آنها را نمی شناسد و نمی بیند و اگر نداریم، چرا نداریم. به نظرم یک همکاری خوبی وجود دارد بین صدا و سیمای اینها و سازمانهای نظارتی شان تا ترس از قانون گریزی را درون مردم نهادینه کند. چیزی که در ایران ما کمتر وجود دارد. روی این جمله زیاد فکر نکرده ام و دارم با عجله می نویسم اما حدس می زنم، ترساندن مردم بهتر از رَم دادن آنهاست. حالا این جوری ماست مالی کنم که: هر حکومتی بهتر است اول به مردم یاد بدهد که کار درست و نادرست در آداب زندگی اجتماعی چیست. بعد بیاد مردم را بترساند که اگر آداب را رعایت نکنند چه بلایی سرشان می آورد و بعد اگر کسی هم یاد نگرفته بود هم نترسیده بود، آن وقت چوب در آستینش کنند.

 

در آخر اینکه لوازمی که ملت آلمان هر از گاهی کنار پیاده رو می گذارند، در بسیاری موارد همچنان قایل استفاده هستند و فکر نکنم قباحت داشته باشد اگر بگویم، جارو برقی، جاکفشی و بخاری برقی داخل اتاقم را این چنین به دست آورده ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 19:5 توسط |

عادت همه ما این است که نسل بعد از خود را سطحی و الکی خوش و این جور چیزها می پنداریم. نسل قبل از انقلاب معتقد است ما نسل اول بعد از انقلاب چه می دانیم که چه بود و چه شد. ما بعد از انقلابی ها ضمن لگد به قبل از انقلابی ها معتقدیم آدمهای متولد شصت و پنج و شش به بعد همه نازپرورده هایی هستند که سر سفره هایی آماده نشسته اند و سطحی نگاه می کنند، سطحی فکر می کنند، سطحی حرف می زنند و سطحی زندگی می کنند. در صورتی که چنین نیست؛ در میان همه نسلها همه جور آدمی بوده و هست و قضاوت در مورد پختگی و ناپختگی را نمی شود به این راحتی انجام داد و گوش و چشم بست.

جامعه آلمان، حتی جامعه دانشجویی اش به نسبت جامعه ایران، حتی جامعه غیردانشجویی اش، بسیار سیاست گریز و در این مورد ناپخته است به نظر من. تحلیل های سطحی، داده های سطحی، انتخابهای مقطعی و اسارت در تحلیلهای روزنامه تلویزیونی اینجا بیداد می کند. حالا در مورد سیاست داخلی خودشان باز اوضاع بد نیست، اما کار به سیاست خارجی که می رسد و سخن اندر احوال کشورهای دیگر که می شود، انگار زده ایم کانال خبرشان. همان حرفها، همان تحلیلها، همان پیشداوری ها.


این مقدمه زیاد به درد اصل مطلب نمی خورد اما چون نمیدانستم چطور باید برایش مطلب مستقلی بنویسم، اینجا نوشتم
.حالا اصل مطلب. که البته خیلی هم هیجان انگیز نیست و اگر کار مهمی دارید به آن کار برسید بهتر از تا انتها خواندن این مطلب است.

به تازگی دیدم مُد شده است بین کسانی که "اهل" بحث سیاسی و اجتماعی هستند می گویند: "واقعا مسخره است. همه کارشناس مسائل سیاسی و اجتماعی و سیاست خارجه و اقتصاد و فلان و فلان شده اند. ما در ایران هفتاد میلیون سیاستمدار و اقتصاددان و کارشناس فرهنگی و هنری و چه و چه داریم." می گویند "هر کسی از راه می رسد، در مورد سیاست نظر می دهد." می گویند "مردم سرشان نمی شود که سیاست علم است و اقتصاد و فرهنگ هم همینطور. مگر ما در مورد شیوه درمان سرطان گوش و حلق و پا نظر میدهیم که همه در مورد بازسازی هویت فرهنگی و فضای باز سیاسی حرف می زنند".

من مخالفم. ما مجازیم. نه اینکه بخواهم با یک اسم خارجکی یک مطلبی را قالب کنم اما یک نویسنده خوب آلمانی در پابان نمایشنامه ای از قول یکی از شخصیتهایش می گوید: هر آنچه را به همه مربوط می شود، همه هم باید حل کنند. اسمش دورِنمات است و آن نمایشنامه اسمش فزیکدانهاست. حرف درستی است. ماهیت مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی جوری است که همه با آن درگیر هستند و هر کسی به دلیل همین درگیری می تواند و (اگر نظر من را بخواهید: باید) در این موارد فکر و اظهار نظر کند. و صد البته نمی خواهم رشته های علمی و تخصصی را کم ارزش جلوه دهم و تحلیل های سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی "عوام" را با آنچه که دانشمندها و دانشجوهای این رشته ها می گویند و می نویسند، هم سنگ کنم که چنین نیست و حتی اگر ظاهر حرفها یکسان باشد، عمق حرفها حتما متفاوت است.

در نهایت اینکه  درود و سلام بر آن راننده تاکسی ها که بالا تا پایین امور سیاست و فرهنگ و اقتصاد را می شویند و گوشه ای می گذارند. یا آن راننده اتوبوس که تأخیرش در رسیدن به ایستگاه را ربط می دهد به مذاکرات 1 به اضافه پنج. (نگفتم پنج به اضافه یک که حرمت نانی که آلمان داده است را نگه دارم). بلند و پرشور باد صدای بحثهای سیاسی داخل سلف دانشکده های دانشگاه های ایران! نه اینکه بخواهم با حماقت، همه را به یک چوب برانم اما نهایت بحثهای سلفی و اوتبوسی در اینجا سرد و گرم شدن هواست و باحال یا بی حال بودن فلان پارتی و مهمانی و اگر خوش شانس باشیم، بحث فوتبال. آدم های عمیق و تحلیل گر و باسواد و فهمیده هم اینجا فراوان است و ضریب هوشی ایرانی ها با ضریب هوشی هیچ قوم و نژادی فرقی ندارد و توهم نباید زد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 19:1 توسط |

به نظرم آلمان یکی از بهترین کشورها برای زندگی معلولین است. به قول با سوادها هم به لحاظ سخت افزاری و هم به لحاظ نرم افزاری. سخت افزاری پیشرفته است یعنی اینکه مثلاً یک معلول حرکتی برای حرکت در پیاده روها، ایستگاه قطار، دانشگاه، مدرسه و بسیاری جاهای دیگر، مشکلی ندارد و در بسیاری از موارد، امکان تردد یک معلول حرکتی در نظر گرفته شده است. اتوبوسها بسیار کوتاه هستند و آنهایی که کمی بلند هستند، می توانند سطح خود را تغییر دهند و به قول خودم انگار که اتوبوس پیش پا یا صندلی چرخدار معلول خم می شود و می گوید بفرمایید! برای سوار شدن به قطار هم کافی است به یکی از کارمندان خبر دهند، با نوعی بالابر می آیند و سوارش می کنند. در ساختمانهای اداری هم اگر بالابر نباشد، فرد معلول می تواند در همکف منتظر بماند و کارمند به سراغش می رود و کارش انجام می شود.

معلول های ذهنی و حسی هم بی بهره نیستند از این پیشرفتگی. مثلاً چراغهای راهنمایی خیلی از چهارراه ها، وقتی که چراغ سبز یا قرمز می شود، صدایی هم دارند تا اگر فردی معلولیت بینایی دارد متوجه شود. شاید و حتماً امکانات دیگری هم هستند که به چشم من نیامده اند اما یک معلولِ آموزش دیده، از وجود آنها با خبر است.

به لحاظ نرم افزاری و فرهنگی که واقعاً اوضاع خوب است؛ یکی از دوستان می گفت در اتوبوسی که هر روز با آن می رود تا محل کار، همیشه تعداد زیادی معلول ذهنی هستند که به مدرسه یا مرکز آموزشی ویژه شان می روند. معلولیت ذهنی یعنی که الزاماً همه رفتارهای آن فرد متناسب با قواعد و رفتارهایی که از نظر ما نرمال و هنجار هستند، نیست. مثلاً گاهی دادی فریادی، یا بی دقتی در عبور از بین مسافران دیگر و چیزهایی از این دست ممکن است پیش بیاید. با خودم فکر کردم که عمدی هست در در نظر نگرفتن سرویس مخصوص برای رفت و آمد این معلولین وگرنه دولت فخیمه آلمان را اینقدر پول هست که دست در جیب کند و مینی بوسی بخرد و مستقل کند رفت و آمد معلولین را از رفت آمد غیرمعلولین. و عمدی هست در هم مدرسه بودن دانش آموزان معلول و غیرمعلول. سیستم آموزشی و تربیتی آلمان و خواست عمومی مردم بر این است که معلولین در جامعه ظهور داشته باشند؛ من و شما هستیم، آنها هم باشند. حتی این تفکیک را هم قبول ندارند که من و شما و آنها!
این که یک معلول ذهنی یا حسی یا حرکتی مثل سایرین در جامعه حضور داشته باشد، باعث می شود و شده که فرهنگ عمومی در مواجهه با معلولین رشد کند. فرض کنید یک معلول ذهنی در اتوبوس نشسته و پدر و فرزندی هم مسافر همان اتوبوس هستند. بعد معلول ذهنی حرکت خارج از روالی می کند و آن بچه واکنش بی ادبانه و نادرست نشان می دهد از روی ناآگاهی. مثلاً بلند می خندد یا به تندی برخورد می کند یا از این جور غلطها. اینجاست که پدر وارد ماجرا می شود و مثلا بعد از پیاده شدن یا حتی قبل از آن، به طور خلاصه می گوید کُرّه خر! با معلولها درست رفتار کن! (شیوه برخورد صحیح با کودکان و عدم استفاده از واژه کره خر اینجا مورد بحث نیست؛ مخاطبان محترم شلوغش نکنید!)

این حضور معلول ها در جامعه باعث می شود از بیگانگی آنها برای غیرمعلولها کاسته شود و خودشان هم این حس را نداشته باشند که اگر پا از خانه بیرون می گذارند، اسباب زحمت بقیه هستند. معلولهایی که من اینجا از نزدیک شناخته ام، در مواقعی که نیاز به کمک دارند، لحن خواهشانه ای ندارند. هم برای خودشان و هم برای دیگران مثل روز روشن است که باید دو طرف صندلی چرخدار را گرفت و از پله ها بالا برد و نیازی هم به تشکر آنچنانی نیست.

شاید یکی دو نسل باید تربیت و عوض شود در ایران تا این نگرش به معلولیت جای خودش را به نگرش بسیار وحشیانه و غیرمتمدنانه و بیرحمانه ای که هم اکنون هست، بدهد.
این مطلب به سیاست هم ربط دارد و ارائه بد و بیراه به مسئولینی که نه در سخت افزار و نه در نرم افزار اهمیتی به وضعیت معلولین نمیدهند، کاملاً آزاد، منطقی و مورد حمایت نگارنده است.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 19:57 توسط |

مطالب قدیمی‌تر