ایران و آلمانش، شهرستان و پایتختش، اندرونی و بیرونی‌اش، باغ یا دشت یا کویرش زیاد فرقی نمی‌کند. ماجرا با صدای بلندشوندۀ یک وییییییییییز شروع می‌شود. اول انگار که صدا از دور می‌آید بعد نزدیک‌تر می‌شود و صدا به اوج می‌رسد و بعد دوباره شدت صدای ویییییییییییز کم و کم‌تر می‌شود و این یعنی یک بحران. یعنی وجودِ یک پشه که خواب را به بی‌خوابی و آرامش را به پریشانی می‌کشاند. بعضی وقت‌ها هم بیش از یکی.

جایی خواندم یا شاید هم در مستندی چیزی شنیدم که این پشه‌ها -همین‎هایی که همه جا هستند و نیش می‌زنند و الزاما خیلی خطرناک و آلوده نیستند- قبل از گزش محل مورد نظر را کمی بی‌حس می‌کنند تا فرد یا حیوان نگون‌بخت در آن لحظه متوجه فرو رفتن نیش در پوست و یا به عبارتی فرو رفتن میخ در مُخ نشود. بعد که خوب خون را مکید، از جایش که بلند شد، تازه حس می‌کنیم انگار چیزی آن‌جا نشسته بوده است. نگاه می‌کنیم اگر نور باشد ولی اثری نیست. چند ثانیه بعد باید منطقه مورد نظر را تا نزدیکی استخوان خاراند. یک همچین مکانیسمی دارند حضرات.

یک باری که مثل بنده از گزش یک پشه یا تعدادی از آنان به تنگ آمده باشید، نصف شب از جا بلند می‌شوید، چراغ را روشن می‌کنید، عینک می‌زنید و بنا به تجربه، اول نیمه پایینی دیوارها را به دقت نگاه می‌کنید. موقعیت یکی را شناسایی می‌کنید. دمپایی، روزنامه، دفترچه تلفن، کتاب آموزش زبان آلمانی، نسخه چرک‌نویس پایان‌نامه و هر چیزی که پهن باشد و بتواند بِکُشد را برمی‌دارید. خیلی آرام در موقعیتی مناسب نسبت به پشۀ خون‌خورده و ظاهراً بی‌خبر قرار می‌گیرید. با شدت یا با دقت ضربه را وارد می‌کنید و بعد بلافاصله به همان نقطه از دیوار خیره می‌شوید. هیچ. به خطا رفت. برنده شد در این مرحله. بین این مرحله و مرحله بعد معمولاً یک فحش رکیک فاصله است. یعنی خیلی بعید است کسی در کمال ادب و متانت برود سراغ تلاشِ دوم. حالا باز یا جایی خواندم یا در همان مستند شنیدم که حرکت ما و محیط برای چشمان پشه‌های گزنده مانند حرکت آهسته است. یعنی آن شدت و سرعتی که ما دمپایی، روزنامه، دفترچه تلفن، کتاب آموزش زبان آلمانی، نسخه چرک‌نویس پایان‌نامه و هر چیزی که پهن باشد و بتواند بِکُشد را به قصد کُشت بر سر و جان پشه وارد می‌کنیم، در واقع برای او حرکتِ آهسته است. پس عجله نمی‌کند، چه بسا یک بیلاخ هم می‌گوید و از جا بلند می‌شود و جای دیگری می‌نشیند.

شانس شکار در مرحله پسافُحش الزاماَ بالاتر از مرحلۀ ماقبل فحش نیست. هر چه به تعداد شکست‌ها افزوده شود، به غلظت فحش‌ها نیز افزوده می‌شود. بالاخره کار به جایی می‌رسد که یا ردیابی دشوار می‌شود، یا این توهم سنگین به سراغ آدم می‌آید که «دیگه اگه خدا بخواد کاریمون نداره» یا بی‌خوابی و لیست کارهای فردا به چشم می‌زند و خلاصه آدمِ تسلیمِ سرنوشت سر به بالین می‌گذارد. چشم هنوز گرم نشده که صدای بلندشوندۀ ویییییییز به گوش می‌رسد و این می‌تواند دو پیامد داشته باشد: یکی فحشی رکیک‌تر و دیگری توسل به خدا و معصومان در حالت تضرعِ نزدیک به استجابت. در بعضی موارد انسان از فرط استیصال حتی به درجاتی از شهود هم می‌رسد.

کسی که پیگیر باشد، دست نکشد، مصمم باشد به آسوده شدن و در دل گفته باشد «.......!!! تا نکشمت نمی‌خوابم» او بالاخره در در ترکیبی از تمرکزِ بالا، توسل به ماوراءالطبیعه، خشم و سرعت، پشه را شکار می‌کند و خونِ مکیدۀ خود را که روی دیوار دید، انگار دنیا را به دست آورده است. فکر کنم تنها جایی که آدم از دیدنِ خونِ خودش به وجد بیاید همین جا باشد.

فکر می‌کنم بیش از این نمی‌شود در این مورد نوشت و به همین دلیل همین‌جا تمام می‌کنم.

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 23:5 توسط |

دقت کردم دیدم خیلی وقت بود نان نخریده بودم. یعنی نان خریدن با همه آداب و لوازمش را خیلی وقت بود انجام نداده بودم. این‌که توی صف بایستم و حداقل ربع ساعت طول بکشد به اول صف برسم و نان را بگیرم و تمام. در آلمان که نان را بسته‌بندی می‌خریدم. در ایران هم در چند ماه گذشته همیشه ساعتی به خانه می‌رفتم که نانوایی‌ها یا بسته بودند یا بسیار خلوت. چند روز پیش رفتم از نانوایی آن طرف خیابان نان سنگک خریدم؛ با دیدن شاطر و کارهایش، یادم آمد به نانواییِ کنار مغازه کَل احمد دوام در استهبان. هم شاطر و هم کسی که خمیر را برای شاطر آماده می‌کرد در تمام مدتِ کار تکان‌های عجیبی به خود می‌دادند که تقریباً هیچ تناسبی با کاری که دستشان انجام می‌داد، نداشت. چانه درست کردن از خمیر که آن همه تکان نمی‌خواست. یک پا را جلو می‌آورد، گردنش را تا سینه پایین می‌برد و بعد به شدت برمی‌گرداند سرجایش، در همین حین، آن پایی که جلو بود را می‌برد عقب و آن یکی پا را می‌آورد جلو و این همه در حالی بود که دست‌هایش خیلی آرام داشتند قطعه خمیری را از آن توده خمیرِ ورآمده جدا می‌کردند و با چند حرکت ساده چانه درست می‌شد و می‌انداخت روی میز جلوی شاطر. بعد شاطر دستش را برای برداشتن خمیر جلوی نمی‌برد، پرت می‌کرد. خمیر را برمی‌داشت، دو سه بار محکم می‌کوبید روی صحفه‌ای که جلویش بود و آرد هم داشت و آرد به هوا بلند می‌شد، بعد با غلتک رویش رفت و برگشتی می‌زد و تمام بدنش در جنب و جوش بود. دلیل این همه تکان خوردن چه بود؟ چند روز پیش که رفتم نان بخرم دیدم شاطر تهرانی هم مشابه همین حرکت‌ها را انجام می‌دهد. بعداً که به چند نانوایی دیگر سرزدم دیدم شاطرهایی هم هستند که حرکت خاصی انجام نمی‌دهند؛ به این نتیجه رسیدم که تکان‌های شدید و عجیب الزاماً به بالا بردن کیفیت نان‌پزی ربطی ندارد و جزئی از کار نیست. آدمی که مرض دارد چه می‌کند؟ فکر می‌کند. فکر کردم دیدم سایر شغل‌ها هم از این تکان‌های شاطرانه دارند؛ کاری که در نهایت انجام می‌شود، کار ساده و مشخصی است اما آن‌قدر که تکان و بالا و پایین شدن و چنین و چنان هست که بیا و ببین. استاد دانشگاه کارش چیست؟ این‌که درس بخواند، بفهمد، درس بدهد و بفهماند. حالا این ژست‌ها و از بالا به پایین نگاه کردن‌ها، نمره مثبت و منفی دادن‌ها و «نصف این کلاس باید بیفتد» و این چیزها، همان تکان‌هاست. یا آن نگهبان دم در دانشکده یا خوابگاه یا فلان سازمان و پارک و موزه. وظیفه‌اش چیست؟ این که از ساختمان و آدم‌های داخلش محافظت کند. «نمی‌شود وسایل را اینجا بگذاری»، «برو ولی زود برگرد»، هنوز یک ساعت مانده به پایان وقت اداری «دیگه ایشالا فردا، امروز دیگه نمیشه» و وارسی کردن کارت شناسایی و گیر دادن به این‌که «کارت شناسایی یا باید ملی باشد یا گواهینامه یا معافیت»، در حالی که عکس روی کارت ملی مال دوران قبل از بلوغ است و عکس روی کارت دانشجویی تازه از تنور در آمده و چیزهایی از این قبیل، همان تکان‌ها هستند. مترجم کارش چیست؟ این‌که متنی در زبان شماره یک را بخواند و بفهمد و آن را به زبان شماره دو به شکلی که معنی و سَبک و محتوا حفظ شود، برگرداند. حالا این که همه مترجم‌ها باید تراکتور باشند از فرط سیگار کشیدن، ریش و پشم بی‌پایان داشته باشند، حرف‌های فضل‌فروشانه بزنند و چنین و چنان کنند، چیزی جز تکان دادن بدن موقع چانه درست کردن نیست. به همین ترتیب به ذهن بیاورید تکان‌های سایر مشاغل را: مهندس عمران (برپا کردن تأسیسات نقشه‌برداری جوری که گویی موشک حامل کلاهک هسته‌ای علم شده)، مهندس کامپیوتر (ریش و پشم فراوان ایضاً و خوددرگیری و خرپنداری ابناء بشر)، داروخانه‌ای‌ها (محکم زدن بسته‌های دارو روی پیش‌خوان و هل دادن مچاله‌ای دفترچه بیمه داخل کیسه پلاستیک و صحبت هم‌زمان با تمام همکاران)، روحانی‌ها (خواندن نماز با صدای بلند و بسیار بسیار عجیب که من نمی‌دانم کدام آدمی یک متن عربی ساده را با این ادا و اصول می‌خواند که بعضی از این حضرات می‌خوانند. موارد دیگری هم هست که نمی‌گویم و لازم نیست زیاد باهوش باشید که بفهمید چرا نمی‌گویم). پزشک‌ها (با پزشک‌ها کسی شوخی نمی‌کند وگرنه برنامه‌اش را تعطیل می‌کنند!) می‌شود خیلی‌ها را اینجا لیست کرد و نوشت و نوشت اما به نظرم همین اندازه کافی است. پیام اخلاقی این‌که هر کار می‌کنیم همان کار را بکنیم. تکان اضافی نخوریم.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ساعت 17:54 توسط |

چند روز پیش 32 ساله شدم و این عدد کوچکی نیست. قبل از 5 سالگی را زیاد یادم نیست. بعدش را هم تکه تکه یادم هست. حتی پارسال را هم به جزییات یادم نیست چه رسد به بیست سال پیش را یا بیست و پنج سال پیش را. در مقایسه با بیل گِیتس و انیشتین و همۀ آدم‌های موفق جهان، تقریباً به هیچ چیز نرسیده‌ام اما اگر فردا یا همین الان به سانحه‌ای، از همین الکی‌ها، از این آجر از داربست افتادن‌ها، اشتباهی به برق 220 ولت وصل شدن‌ها، لیز خوردن‌ها در خیابان‌های خشک، تصادف‌های ثانیه‌ای، ناگهان وسط چاقوکشی‌های خیابانی افتادن‌ها یا بند آمدن‌های رگی که به قلب می‌رود یا به مغز، از این دنیا بروم، الزاماً نمی‌گویم ای داد بیداد! چه بی‌خود و بی‌جهت آمدم، چه بی‌خود و بی‌جهت رفتم. نمی‌گویم از این دنیای پر زرق و برق و زر و زور هیچ نچشیدم. و نمی‌گویم «ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» بار بستم. نمی‌گویم حیف شد و نمی‌گویم کاش وقتش را بیشتر می‌کردند. نمی‌گویم آخ فلان آرزویم را دارم به خاک می‌برم.
فکر کنم در قبال رفتن خود سکوت کنم و اگر این‌گونه که می‌گویند باشد که آدم رفتنِ خود را می‌بیند، رفتنِ خود را با شاید دلهره و حتما بی‌حسرت نگاه می‌کنم. از سرعت گذرِ عمر نگران نیستم. نه این‌که بخواهم متن رومانتیک و گل و بلبلی بنویسم که می‌دانید از آن متنفرم اما سی و دو سال را روی زمین راه رفته‌ام، بوی خوب شنیده‌ام و موسیقی خوب، نظم را دیده‌ام، آشفتگی را دیده‌ام. عزت چشیده‌ام و به ذلت گاه از دور، گاه از نزدیک نگاه کرده‌ام. دوستانی داشته‌ام اصلِ جنس. نادوستانی هم داشته‌ام، بی‌سلاح. بسیار یاد گرفته‌ام و گاه یاد داده‌ام. خیلی وقت‌ها خواسته‌ام صد هزار میلیارد پول داشته باشم که بدهم به این و آن و از این کارها بکنم که آدم‌های خوب می‌کنند.

اما هر چه بیشتر می‌گذرد بیشتر متوجه می‌شوم که زندگی شرافتمندانه چقدر سخت و غم‌انگیز است. این مدتی را که تهران در جستجوی خانه بودم با انواع و اقسام آدم‌ها برخورد منافع پیدا کردم و دیدم خیلی‌ها چه راحت منفعتِ زشت خود را با منت جای منفعت تو جا می‌زنند و در آخر جز زیان هیچ برایت نمی‌ماند.

باز دوستان این خرده را نگیرند که مقایسه ایران و آلمان از اساس نادرست است؛ شاید باشد شاید هم نباشد. حرف من هم که نه فرمان خداوندی است و نه منشور سازمان ملل. به نظرم در اروپا پلیدی و منفعت‌طلبی و بی‌رحمی در تار و پود حکومت‌هاست. یک طبقۀ خاص از اجتماع است که چنین است اما بقیۀ مردم، زندگی تمیز و خویشتن‌دارانه و انسانی دارند. اما اینجا از دون‌پایه‌ترین کارمند دنیا، از صاحب محقرترین مغازه دنیا، از راننده بدترین خودرو دنیا تا آن میلیاردرهای مست و آن صاحبان قدرتِ هوشیار، همگی از آلودگیِ نامردمی و بی‌رحمی و گزندگی، به قدر ظرفیت، سهمی برداشته‌اند.

حالا برای دل‌خوشی خودم و دوستان، یک قید کم‌رنگِ «بعضی» اضافه کنید به آن‌چه نوشتم که آسمان به زمین نیاید و کورسوی امید به بهبود، خاموش نشود.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:48 توسط |

قبلاً مطلبی نوشته بودم در مورد رنج‌های الکی. همین چیزهای دمِ دستی که حال آدم را می‌گیرد. مطلبش هست. بعضی رنج‌ها اما اصلا ساده و سطحی و زودگذر نیست. بی‌خوابی می‌آورد و جان‌کاه می‌شود و مثل زخمی که حتی اگر خوب هم بشود، محال است محو شود.

ما ملت شوخی هستیم. شاد نیستیم اما شوخی می‌کنیم. با همه چیز. شاید اسمش شوخی نباشد، بگویم مسخره کردن یا عقده‌گشایی بهتر است. خیلی‌ها مگس‌وار، دور سر آدم‌ها و زندگی‌‌ها می‌چرخند و آنجا که کثیف‌ترین باشد و آنجا که زخمی باز باشد، می‌نشینند، بزمی برپا می‌کنند؛ بزم روی زخم.

چند روز پیش در تهران، پورشه‌ای با سرعتی مرگبار به درختی می‌زند و دو نفر می‌میرند. یکی از سرنشینان نوۀ یکی از روحانی‌های برجسته -که زنده هم نیست- بوده و دیگری، یک دختر بسیار جوانِ پولدار که آن‌جور زندگی می‌کرده که دلش می‌خواسته نه دلِ من و شما و این و آن. زخمی سر باز می‌کند و مگس‌های بی‌خواب، راهی می‌شوند. زیر عکس‌های فیس‌بوک و اینستاگرام آن دختر و آن پسر را پر کرده‌اند از شوخی‌های سخیف. شوخی که نه؛ عقده‌گشایی و تنفرپراکنی. زخم یک خانواده را که گیریم از دزدی به این مال و ثروت رسیده، که گیریم زد و بند سیاسی داشته که گیریم خودِ خودِ مقصر همه بدبختی‌های ایران است، زخم و درد این خانواده را به شوخی و مسخره و خنده گرفتند و بزمی تهوع‌آور به راه انداختند. تحلیل‌ها را هم خواندم؛ یکی ریشه‌های مارکسیسم و کمونیسم در ایران و ثروت‌بیزاری را علت دانسته، آن یکی استبدادزدگی را، آن یکی آزادی بیش از حد در فضای دیجیتال و بی‌نام و نشانی را و چه و چه.

قبل از آن، دو نوجوان بی‌گناه و بی‌خبر در فرودگاه لعنتی عربستان مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند. زخمی بر روح و روان و آرامش دو انسان، دو خانواده پدیدار می‌شود و همهمۀ مگس‌ها به راه می‌افتد. شوخی کردن با زخم مردم؟ جوک ساختن از تجاوز؟ تمام کینه و نفرت خود نسبت به دین و اعراب را استفراغ کردند. (فوری به دلِ این نوشته نبندید که فلانی دین‌پرست یا عرب‌دوست است! بی‌ربط است.) گفتند کسی که حج برود، قبلا به فکرش تجاوز شده است، بگذار به جسمش هم بشود تا بفهمد! و خیلی چیزهای دیگر که بی‌شک، به اندازه دست به دست شده و خوانده و شنیده‌ایم.

در تمام مدتی که آلمان بودم، هرگز، حتی یک بار هم چنین رسوایی ندیدم. مجرمان را، به ویژه مجرمان اجتماعی را، دزدها و فراریان مالیاتی و وزیر بی‌مدرک و کشیش کاخ‌نشین را به سخت‌ترین طعنه‌ها آزردند اما هرگز با آن که قربانی و زخم‌خورده است، شوخی نکردند. هم او را که به خاطر فرار مالیاتی به بدترین شکل، سکۀ یک پول کردند، بعد از آن که به زندان افتاد، رها کردند. زندان زخم است و آدمِ زخمی قابل ترحم. کسی با مسافران آن پرواز شوخی نکرد. کسی حتی با مقصرترین آدمِ آن ماجرا، با یک قاتل، شوخی نکرد. کسی نگفت «آدمی که طمع کنه و ارزون بخواد بره بیاد این دیگه حقشه».در مورد صنعت و پیشرفت و آزادی و آب و هوا نمی‌شود مقایسه کرد. در مورد اخلاق و انسانیت که می‌شود.

این بی‌سامانی و دریدگی و توحش اخلاقی را که آدم می‌بیند، ناامیدی از عمق وجودش جان می‌گیرد و به تمام ذهن و فکر و شب و روزش چیره می‌شود. احساس بی‌چاره‌ بودن در مقابل میلیون میلیون ناانسان. 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:9 توسط |

بعضی روزها هستند که تا زنده‌ایم با ما می‌آیند. تکرار می‌شوند در فواصل زمانی مشخص. هر 365 روز یک بار مثلاً. روز تولد، نوروز، عاشورا، سالگرد ازدواج، سالمرگ یک نفر و روزهایی این چنین.

خیلی روزهای دیگر هم هستند که هر سال تکرار می‌شوند اما حتی متوجه آنها هم نمی‌شویم؛ مثلا روز جهانی غذا. این را خودم هم نمی‌دانم چه روزی از سال است و این‌قدر برایم روز کم‌رنگی است که حتی حوصله ندارم یک جستجوی اینترنتی ساده انجام بدهم و بگویم روزش را.

حساسیت ما به دلایلی نسبت به روزهایی از سال که هر 365 روز یک بار می‌آیند و می‌روند، کم شده است. حس‌گرهای درونی‌مان حتی متوجه وجودشان هم نمی‌شوند، چه رسد به بزرگداشت‌شان و شاد شدن و یا غمگین شدن‌مان در آن روز. حساسیت خودمان را، حساسیت خودم را نسبت به روزهایی از دست داده‌ایم، از دست داده‌ام. مثلا عاشورا یا روز دانشجوی بعضی سال‌ها را بیشتر از سال دیگر حس می‌کنم و تولدم را و تولد دیگران را. همچنین هم هست نوروز. اولین روز هر سال، هر بهار. سال‌ها قبل - این هم نکته‌ای است که آدم به سنی رسده باشد که بتواند بگوید سال‌ها قبل- نوروز رنگ و بوی بیشتری داشت. شور و هیجانی داشت، از نیمه اسفند، توی ذهن می‌چرخید که نوروز نزدیک است؛ از تدارک خانه‌تکانی گرفته تا گمانه‌زنی در مورد میزان عیدی هر یک از دایی‌ها، خاله‌ها، عمه‌ها و پدربزرگ. نوروز عبارت بود از خریدن لباس نو حتماً و تمیز شدن شیشه‌های بلند و بعضا دست‌نیافتنی پنجره‌های خانه همراه با پیچیدن بوی شیشه‌پاک‌کن و روزنامه خیس و در هم ریختگی همه چیز تا دقایق آخر و ناگهان نظم و تمیزی که به شکل عجیبی از میان آن انبوه، زاییده می‎‌شد. هفت‌سین خیلی نداشتیم اما سبزه بود و ماهی معمولاً و تفنگ ترقه‌ای، آموزش آداب معاشرت هنگام دریافت عیدی و چگونگی تعارف کردن موقع آمدن ظرف میوه و آجیل.

نوروز همیشه همان روز است. روزی نو مثل همه روزهایی که می‌آیند. حس‌گرهای من، حس‌گرهای ما اما نسبت به آمدن نوروز انگار ضعیف شده است، اگر از بین نرفته باشد. بعید است قابل تعمیر و تعویض باشد که حتی نمی‌دانم، نمی‌دانیم چرا و کی و چطور حساسیت‌مان را به آمدن روزهای مهم از دست داده‌ام، از دست داده‌ایم. این را نمی‌شود کاری کرد. اما می‌شود آرزو کرد، دعا کرد که نوروز و روزهای بعد از آن، چنان رنگ و بو و شدت و تازگی پیدا کنند که حس‌گرهای از کار افتاده من و ما هم آمدن‌شان را متوجه شوند. در این ساعت‌های آخر سال، آرزو می‌کنم نوروز و روزهای بعد از آن، پر از طراوت و شادابی باشند، سرشار از رنگ، نور، روشنی و اتفاقاتی چنان خوب و خیر که با تمام وجود حس کنیم، روز و روزگارمان نو شده است. برای همه، آرزو می‌کنم سال آینده این جور وقت‌ها بگویم، بگوییم، فلانی! عجب سال خوبی شد سال 1394.

سال نو مبارک

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:10 توسط |

بعضی چیزها را آدم نمی‌تواند در خودش تغییر بدهد؛ مثلا یکی از بدترین اخلاق‌های من این است که نگرانم بقیه چطور پول خودشان را خرج می‌کنند برای من. در این مدت، چند جایی را کلاس خصوصی رفته‌ام. اولاً که نرخ کلاس را که به شکلی احمقانه و بدون اطلاع پایین گفته‌ام. چیزی در حدود نصف. حالا هم فکر می‌کنم اگر بگویم قیمت واقعی این است و مبلغ را بالاتر ببرید، آن وقت می‌گویند وای چه آدم دندان‌گرد و نامرد و خری. در صورتی که پولی که خرج می‌کنند برای این چیزها را اصلا نه احساسش می کنند و نه مشاهده‌اش. همین هم هست در مورد ترجمه و تدریس عمومی. یکی از کلاس‌ها برایم از محل درس تا خانه آژانس می گیرد. لطف دارند؛ بعد من خودم را موظف می‌دانم بعد از کلاس ترجیحاً همان آدرسی بروم که دوستان برایش پول در نظر گرفته‌اند و نه مثلاً جایی دورتر که مبادا هزینه آژانسم بیشتر شود برایشان. چرا؟ بی هیچ دلیلی. یا چهار ماه را کار کردم به سنگینی در پژوهشکده‌ای. نه به امید درآمدی که حداقل به امید قدرشناسی. درآمد که هیچ؛ قدرشناسی هم که پوچ.

بعد این طور می‌شود که بنده یک روز از خواب بیدار می‌شوم؛ چند فحش معمولی به خودم می‌دهم و چند فحش آب‌دار و کش‌دار به مردم و از همان روز عزیز تصمیم می‌گیرم که اول حق خودم و بعد بالاتر از آن را از مردم بگیرم و می‌شوم یکی مثل خیلی‌هایی که چوبشان در آستین‌مان جولان می‌دهد. به امید آن روز!

به قول یکی از دوستان خیلی خوب، درد امثال ما از دو چیز است؛ دلِ رحیم و آن یکی دیگر را نمی‌شود اینجا گفت چون حاوی کلمات لازم‌السانسور است.

مجموعه این رفتار و تفکر را خلاصه می‌کنم در سندرُم ناشناخته و عجیبی که می‌تواند شهرستانیزم نامیده شود.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:8 توسط |

متوجه شده‌ام که اقامت چهارساله در آلمان، من را به نسبت عمری که قبل از آن گذراندم تا حدی زیادی پررو و بی‌پروا کرده است. مثلا قبلاً ممکن بود با راننده تاکسی سر چند صد تومان کرایه بیشتر بحث نکنم و مسئولی اگر نه می‌گفت، انقلابی‌ترین کارم این بود که بگویم پس این طور و از اتاق خارج شوم. حالا یکی دو مورد گردن‌کِشی هم وجود داشته که به نسبت گردن‌نِهی‌ها چندان به چشم نمی‌آید.

جامعه آلمان و به خصوص محیط دانشگاهی آن اما به شما یاد می‌دهد و مجبورتان می‌کند که حرفتان را بزنید. البته قانون هم پشت سر است و حمایت می‌کند برعکس اینجا. صادق که پسرداییم است تعریف می‌کرد که یک بار در رستورانی یا جایی شبیه آن دعوا و بحثی در می‌گیرد و او به رئیس می‌گوید اگر مشکل را برطرف نکنید از شما شکایت می‌کنم و رئیس هم گفته است: شما برو هر کاری که از دستت برمی‌آید انجام بده. هر کار! این یعنی که پشت سر تو هیچ نیست و من هم زور دارم و هم آن مثلا قانون پشت سر من است. خیلی جاها اینطور است.

تصور بفرمایید تعدادی دانشجو یا کارگر یا اصلا پناهجوی افغانستانی بروند و از اداره مهاجرت ایران به قوه قضائیه شکایت کنند به خاطر تأخیر در تمدید ویزایشان و یا بدرفتاری و بهانه‌جویی یک کارمند. شبیه جوک است. اما استاد بنده در آلمان چنین کاری کرد و دانشجوهای خارجی در قالبی مشخص و در رسانه ها و از راه‌های قانونی اعتراض خود را علنی بیان کردند و به لطف قانون و مسئولین آنجا هم تا حد زیادی مؤثر واقع شد. یا یک بار که قطار بیش از حد تأخیر داشت، به شرکت راه‌آهن اعتراض کردند مسافران و من و فُرمی پر کردیم و مبلغی را بابت خسارت گرفتیم. یا بارها پیش آمد که جنسی خریدم اما یا باب طبع نبود یا مطابق توصیف فروشگاه نبود یا بعد از مدتی خراب شد و مدعیانه پس دادم یا تعویض کردم و ماجراهای از این قبیل. البته می‌دانم اینها لوس‌بازی‌های غربی‌های بی‌درد و کافر است.

حالا این دستورِ درونیِ توهمی که «بچه! برو حرفتو بزن! برو حقتو بگیر! غلط کردن بخوان خلاف قانون عمل کنند!» من را ول نمی‌کند. جلو می‌روم و دهانم می‌خورد به مشت‌های آهنین. فکر کنم مدتی طول بکشد تا دوباره برگردم به روال سابق و بفهمم که در این کشور، داد و بیداد به ریش ما می‌خندند در پشت صحنه‌ها.

البته آدمی به امید زنده است. درست می‌شود لابد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:42 توسط |

عرض می‌کردم: همه چیزهایی که می‌نویسم، چیزهایی هستند که دوست دارم بنویسم و نه همه جزئیات و حتی اتفاق‌های مهم و کمتر مهمی که بر من گذشته و می‌گذرد. لازم هم نیست.

چهار ماهی شده است که ایرانم. بیشترش را تهران بوده‌ام. استهبان و شیراز هم رفته‌ام. اصفهان را هنوز فرصت نشده است سر بزنم. دوستان اصفهان را البته کم و بیش در تهران دیده‌ام.

این روزها را با شدت هر چه بیشتر کار می‌کنم. زبان آلمانی درس می‌دهم. مقداری را به خاطر پول و بقیه را نمی‌دانم چرا. دنبال این نیستم که از این اقامت موقت در تهران و چه بسا ایران پس‌اندازی داشته باشم و البته خر هستم اگر فکر کنم اگر می‌خواستم واقعا چیزی پس‌انداز کنم، می‌شد.

عرض می‌کردم خدمت یکی از دوستان خیلی خوب که وجودِ حس لامسه را فقط در تماس بدن با اشیاء می‌توان دریافت. یعنی یک انسان کاملا برهنه را اگر در محفظه‌ای خالی از همه چیز بگذارند، نمی‌تواند حس لامسه را تجربه کند. فکر کنم اینطور باشد. اگر هم اینطور نیست، شما سخت نگیرید. آناتومی نیست که. می‌گفتم؛ حس لامسه را فقط می‌توان در تماس با اشیاء دیگر دریافت.
زندگی در ایران و به ویژه در شهرهای بزرگش، سخت و پر استرس و پیرکننده است. اما این تماس دائمی با مشکلات و ترافیک و شلوغی و حق‌کشی و اختلاف مهیب طبقاتی و ....، حس زنده بودن را در آدم برجسته‌تر می‌کند.

زنده بودنِ بیماری که هر از گاهی به کُما می‌رود، دوباره بیدار می‌شود، خونریزی شدید می‌کند، یک روز حالش خوب است، یک روز بالاست و یک روز پایین، از زندگی آن بیماری که همیشه روی تخت خوابیده و آن بیماری که همیشه در حیاط بیمارستان قدم می‌زند و سیگار هم می‌کشد، بیشتر به چشم می‌آید، حتی اگر به رنج باشد.

خلاصه اینکه جریان و شدت و پررنگی و سوزندگی و سردی و گرمی زندگی در ایران از آلمان بیشتر است.

گفته بودم وبلاگ را ادامه نمی‌دهم. خب گفته باشم! وحی که نازل نکرده بودم، ادامه می‌دهم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:26 توسط |

یکی دو ماه دیگر که بگذرد، وبلاگ چهارساله می‌شود. تا همین جا بس است و این آخرین مطلب خواهد بود که در قالب نوشتار اینجا می آید. البته صفحه را یک سالی باز می گذارم که اندک کسانی اگر از اندک مطالبی سودی می برند، ببرند. دلیل خاصی ندارد این تصمیم اما دلیل خاصی هم ندارد ادامه دادن به نوشتن. عمر اقامت در آلمان هم رو به تمامی گذاشته و البته کسی از فردای خود خبر ندارد.
هدف این بود که بعضی نقاط پررنگ در اقامت چند ساله‌ام در آلمان، جایی ثبت بشوند و چون می‌دانستم آدمی نیستم که مطالبی را برای خودم بنویسم، تصمیم گرفتم برای دیگران بنویسم.
مثل زندگی واقعی هر کسی، بازتاب زندگی من نیز بالا و پایین زیاد دارد. گاه از عصبانیت از ناتوانی در آشپزی نوشتم و گاه شرح پختن ماکارونی آمد. سفرها کم نبودند و آنها را که می‌شد نوشت، نوشتم و بقیه هم در عکس‌ها و ذهن محفوظ است و نزدیکان بی خبر نخواهند ماند از آن. از رأی دادن و دلگیری پاییز و چیدن انار و انجیرستان هم نوشتم؛ بی در نظر گرفتن مخاطبی که اصولا گاهی گفتن چیزی مهم‌تر از شنیده شدن یا نشدن آن است.

ناگفته پیداست که محافظه‌کارانه نوشتم آنجا که به سیاست می‌رسید. حوصله به دردسر افتادنم نیست؛ هرچند نه خودم آدم مهمی هستم و نه این نوشته‌ها منشأ حرکتی یا تغییری یا چیزی شبیه این اما خُب لازم بود برای آرامش خاطر خانواده عزیز هم که شده، ملایم بنویسم و بی‌خطر و بی‌اثر.

همه چیزهایی که نوشتم، چیزهایی بودند که دوست داشتم بنویسم و نه همه جزئیات و حتی اتفاق‌های مهم و کمتر مهمی که در این چند سال بر من و دیگران گذشته است. لازم هم نبود.

برای نوشتن، چرک‌نویسی در کار نبود و هر چه می‌آمد، می‌نوشتم و غلطهای املائی هم به همین دلیل کم نبودند. البته بعداً اگر می‌دیدم تصحیح می‌کردم؛ زشت می‌بود اگر می‌ماند.

نظرهای شخصی و عمومی زیادی هم گرفتم که از همان اول قصد انتشار نداشتم و ندارم. تا آنجا که ممکن بود و افراد نشانی از خود گذاشته بودند، بی پاسخ نگذاشتم. دست همگی درد نکند.

خداحافظ!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 19:6 توسط |

جهان انگار هر از گاهی دچار جنون ادواری می‌شود؛ هنوز نقطه‌ای از آن از جنگ و خون‌ریزی آرام نگرفته، جای دیگری تشنگیِ قدرت و شهوتِ مشروعیت، آتش به جان و مال مردم می‌اندازد. ساده‌اندیشانه است اگر جا یا جاهایی از جهان را از این پدیده نفرت‌انگیز مصون بدانیم که اروپا در اوج صلح و آرامش بود که ناگهان اوکراین آنچنان ناآرام شد و شصت سال پیش هم تا چهار پنج سال قبل از جنگ جهانی دوم، کسی فکرش را نمی‌کرد که چنین سیاهی دنیا را فرابگیرد و بیست و یک میلیون انسان، جان از دست بدهند.

حالا هم که بیخ گوش ما، در عراق و سوریه چنان جنگی برپاست که اخبار کشته‌شدگانش و دست به دست شدن شهرها و روستاها بین آن و این، برایمان روزمره شده است. آفریقا که تا بوده چنین بوده. قاره ای که سراسر تاریخش به درد و مظلومیت گره خورده. در موزه دریانوردی هامبورگ مدلی از یک کشتی به نمایش گذاشته بودند که با آن برده‌های آفریقایی را از آنجا به آمریکا می‌بردند. هزاران برده، خوابیده در کنار هم، بی امکان برخاستن و نشستن. اگر از آن «محموله» چند هزار نفری، هزار نفر بلکه پانصد نفر هم از بیماری و هوای آلوده و دست و پا زدن در تعفن خویش، جان به در می‌بردند، باز هم برای اربابان به صرفه بود. قصه افغانستان و فلسطین هم که تکراری است و بوی خون و دود سالهاست که آسمانشان را در بر گرفته. چه رنجی بر دل می‎نشیند فقط از تکرار واژه افغانستان. با هر بار گفتنش تصویری از رنج ناتمام یک ملت پیش چشم می‌آید. فلسطین هم؛ ملتی به دفعات فریب خورده و رانده شده. بی امید به برگشتن به جایی که خانه آنهاست یا دست‌کم خانه آنها هم هست؛ یک خبرنگار ایرانی که بعد از ناآرامی های 88 از ایران خارج شده و در لندن خبرنگاری می‌کند، جایی نوشته بود که برای تهیه خبری تا مرز ایران و ترکیه رفته بود و آنجا از میان سیم های خاردار دستش را به خاک ایران زده بود و ناامیدانه  آرزو کرده بود که باز زمانی به آنجا برگردد بی هراس از حُکمی و حبسی. این که کسی نخواهد به خانه و سرزمینش برگردد خیلی فرق می کند با آن که کسی نتواند حتی اگر نخواهد. در آن نخواستنِ اول، غمی نیست و در آن خواستن و نتوانستن یا در آن نخواستن و نتوانستن غمی هست که تا عمق جان می‌رود. حکایت هزاران و بلکه میلیونها فلسطینی و کُرد و عراقی و افغانستانی و سوریه‌ای هم چنین است.

قبلا جای دیگری گفتم که نگاه ما به کشتار، عادلانه نیست. بعضی جان‌ها را به بعضی دیگر ترجیح می‎دهیم. معیار هم فقط مخالفت با صدای حاکم است در بین مخالفان حکومت و در بین طرفداران حکومت، مخالفت با صدای مخالف حکومت. خودمانیم؛ ذهن بیمارمان گاهی خوشحال می‌شود از انفجار بمبی در فلان کشور اروپایی و کشته شدن بیگناهانی و گاهی بدمان نمی آید، دست انتقام روزگار را ببینیم از آستین اسرائیل در آمده و مشغول به کشتار کسانی که فقط از آنها -با یا بی‌دلیل- خوشمان نمی‌آید. اگر عده‌ای شرح نفرت خود و آن شیرینی پنهان از شنیدن خبر کشته شدنِ آدم‌های بی‌گناه یا کم‌گناه را برای جامعه‌شناس یا روان‌شناسی سختگیر بازگو کنند، برایشان دو سه هفته مرخصیِ درمانی می نویسد و بستری می شوند در بیمارستان بیماری های روحی و روانی. اما کم هستند آدم‌هایی که بی پرده از خشنودی درونی‌شان از تکه پاره شدن آدم‌ها، صحبت کنند.

بی انصافی و نابرابری در نگاه و انتقاد به ظلم، بیداد می‌کند.

من با کسانی که می‌گویند در ایرانِ خودمان یا در ایران، خودمان به اندازه کافی ظلم و مشکلات و بیماری و فقر و تبعیض و نابرابری هست، موافقم. اما سقوط هواپیما یا هزاران تصادف جاده ای، با آن تعداد زیاد کشته و زخمی را نمی‌توان با کشتار نظام مند و آگاهانه و عمدی حتی تعداد کمی زن و کودک و پیر برابر دانست. باید هم فریاد زد برای از بین بردن فقر. اما جالب اینکه خیلی از کسانی که ناروایی چراغ خانه به مسجد را فریاد می‌زنند، آنجا که جای فریاد و اعتراض است، از همایش‌های چند نفره‌یِ خودگویان و خودخندانِ فیس بوکی و دورهمی‌هایِ بیهوده اندر بیهوده‌یِ مجازی و انتشار لینک‌های شایعه‎‌انگیز، فراتر نمی‌روند. ترسم از این است که آن خشنودیِ پنهان از کشته شدن کسانی که فقط گمان می‌کنیم، از ایشان خوشمان نمی‌آید، بی آنکه دقیقه‌ای را به صحبت با آنها گذرانده باشیم، چشم و عاطفه ما را کور کرده باشد.

فورانِ تنفر و عصبانیت از یک قوم و نژاد و ملیت؛ بی هیچ دلیل محکمی. بی هیچ محاکمه‌ای. ما گرفتاریم در انبوهی از بیماری‌های روحی و بعید است چیزی تغییر کند، بی آنکه اراده‌ای داشته باشیم برای تغییر دادنش.

نکته اول: برای پی بدن به عمق واژه کشته شدن، دقت شود به بریده شدن قسمتی از انگشت با کارد آشپزخانه یا شکستن دست یا پا یا حوادث کوچک این چنینی که همه تجربه کرده‌ایم اما با مدت، گستردگی، درد و وحشت و ضعف بسیار بیشتر.
نکته دوم: اینجا هوا رو به پاییز گذاشته و جنگی در کار نیست.
نکته سوم: هیچ فرد یا گروه خاصی مخاطب این نوشته نیست و این فقط روزگارِ من است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:19 توسط |

مطالب قدیمی‌تر